"All our invention and progress seem to result in endowing material forces with intellectual life, and in stultifying human life into a material force." – Karl Marx

فقط وقتيكه فرد بالفعل انسانى، شهروند تجريدى را به خود بازگردانده باشد...وقتيكه قدرت اجتماعى خود را طورى ادراك و سازماندهى كرده باشد كه ديگر نيروى اجتماعى همچون قدرتى سياسى از او جدا نشود، فقط در آنموقع است كه رهايى انسانى كامل ميگردد.-- کارل مارکس


Sunday, August 16, 2026

کارل مارکس و«مسأله یهود»


 کارل مارکس و«مسأله یهود»

 

۱ – آشنایی مقدماتی با مارکس

۲ - «خداناباوری» مارکس جوان

۳ - رساله‌ی «درباره‌ی مسأله‌ی یهود»

۴ - حمایت مارکس از حقوق مدنی یهودیان

۵ - مارکس، روتچیلد و مسأله‌ی یهود

پیوست‌ها:

۶ - فردریش انگلس: درباره‌ی یهود-ستیزی

۷ - النور مارکس: «من یک یهودی هستم»

 

«مرد سیه‌چرده‌ی تری‌یر»[1]

مجموعه‌ای از شرایط عینی و ذهنی از بدو تولد در «تری‌یر» تا دوران نوجوانی و جوانی - از بُن تا برلین، و از پاریس تا بروکسل، و الخ. - هم در شکل‌گیری شخصیت و هم بینش مارکس مؤثر بوده‌اند

مارکس در ساعت ۲ صبح، ۵ ماه مه ۱۸۱۸، در طبقه‌ی دوم خانه‌ی شماره ۶۶۴ در کوچه‌ی بروکن گاسه در شهر تری‌یر‌، در ایالت راین‌ آلمان، در خانواده‌ای یهودی چشم برجهان گشود. در ۶ سالگی به او غسل تعمید دادند، چراکه تری‌یر، شهرکوچکی ۱۲هزار نفری که اکثریت قریب به اتفاق آن کاتولیک با تعصبات مذهبی بودند، بچه‌های یهودی را به مدارس راه نمی‌دادند. 

اعضای خانواده‌ی مارکس او را «مور» خطاب می‌کردند. خود او هم گاهی نامه‌ به دخترانش را «مور پیر» امضا می‌کرد. گویا در دوران دانشگاه بُن، ابتدا هم‌کلاسی‌های مارکس او را مور لقب دادند که احتمالا اشاره‌ای است به چهره و موهای تیره‌‌ی او که به شکل و شمایل مورها است. مورها به‌همراه یهودیان اسپانیا پس از اخراج از شبه‌جزیره‌ی ایبریا در سده‌ی پانزدهم به مراکش و نیز الجزایر گریخته‌بودند. به گمان برخی مور مأخوذ از نام قهرمان رُمان «راهزنان» فردریش شیلر است که فساد قدرتمندان را افشا می‌کرد.

Saturday, August 8, 2026

سهمی مقدماتی در نقد خرد ابزاری و هوش مصنوعی

 سهمی مقدماتی در نقد خرد ابزاری و هوش مصنوعی


 

مناقشات کنونیِ نظریه‌پردازان جهان سرمایه‌داری پیرامون هوش مصنوعی و اهمیت سرنوشت‌ساز آن برای جوامع بشری، گرایش غالب چه در نزد اقتدارگرایان و چه اصلاح‌طلبان سوسیال دموکرات، دولت‌گرایی است. دولت اقتدارگرای ترامپ خواستار جذب و ادغام رؤسای شرکت‌های هوش مصنوعی در دولت است و سوسیال دموکراتی مانند برنی سندرز نیز خواهان نظارت مستقیم دولت و حتی سهیم‌شدن دولت در چنان شرکتی‌هایی است اما با این ترفند که سهم دولت همسان مشارکت شهروندان در اداره‌ی مسیر حرکت هوش مصنوعی است. از این‌رو، از هر

«اگر کالاها می‌توانستند زبان بگشایند!»

«اگر کالاها می‌توانستند زبان بگشایند!»

 

«و یهوه گفت: که اینک قوم، یکی‌اند، و از برای همگی ایشان زبان یکی است... بیا در آنجا آن‌ها را گیج و زبان ایشان را مخلوط نماییم تا همدیگر را نفهمند ـ و یهوه ایشان را از آنجا بر روی تمامی زمین پراکنده نمود که از بنا کردن شهر بازماندند ـ از آن سبب اسمش بابل (به عبری = گیج) گذاشته شد.»

فصل یازدهم از «سفر پیدایش»


 

پیش‌گفتار

متنِ پیش‌رو تلاشی مقدماتی برای شناخت مفهوم زبان در ساختار اندیشه‌ی مارکس است. هدف، پی‌ریزی ساختمان یک «فلسفهی زبان» در نزد مارکس نیست، بلکه دربرگیرنده‌ی حوزه‌ی محدود‌تری است: اینکه زبان بر بستر سپهر اندیشگی مارکس از چه جایگاهی برخوردار است. البته از جنبه‌ی تاریخی، «زبان شناسی» به‌عنوان یک شاخه‌ی معین پژوهش علمی، تازه در اواخر سده‌ی نوزدهم شکل گرفته بود. بنابراین، نمی‌توان از مارکس به‌عنوان یک زبان‌شناس با برداشت متعارف کنونی نام برد. در سده‌ی هجدهم و حتی نوزدهم، زبان در یکی از زیرشاخه‌‌های مجموعه‌ی گسسترده‌تر فلسفه قرار داشت.

تردیدی نیست که مارکس نیز در زمان خود یک  «مجمع‌العلوم (polymath)» بود. مارکس تا آخر عمر کلیه‌ی پیشرفت‌های علمی زمان را دنبال می‌کرد و از آن‌ها شناخت کافی داشت – علاوه بر فلسفه و نقد اقتصاد سیاسی، در حوزه‌ی علوم طبیعی، فیزیک، شیمی، کشاورزی، مردم‌شناسی، ریاضیات و امثال آن‌ها. تردیدی نیست که بسیاری از این علوم با علم اقتصاد سیاسی که توجه اصلی مارکس به آن اختصاص داشت، به‌طور مستقیم مرتبط بودند. در واقع بر مبنای نقدِ چنین علمی بود که برای مارکس سایر حوزه‌های علمی موضوعیت پیدا می‌کردند. اما تا آنجا که به زبان مربوط می‌شود، از «دفترهای پاریس» (۱۸۴۴) تا «گروندریسه» (۱۸۵۸-۱۸۵۷) تا «سرمایه» (۱۸۸۳-۱۸۶۷)، می‌توان ژرفای نگرش مارکس نسبت به زبان را مشاهده کرد. خودِ مارکس در واقع یک چندزبان‌دان (polyglot) بود که در شناخت او از زبان‌های مختلف و مفهوم زبان بی‌تأثیر نبود.

Friday, July 10, 2026

بررسی کتاب «دگراندیشان در میان دگراندیشان»

 بررسی کتاب  «دگراندیشان در میان دگراندیشان»[1]

ایلیا بودرایتسکیس در کتاب مهم خود، «دگراندیشان در میان دگراندیشان» ــ که مطالعهٔ آن برای چپ ضروری است - می‌نویسد:

«این «ژئوپلیتیکی‌سازی» روسیه، که در خدمت پنهان کردن تعارضات اجتماعی درون کشور ــ و بیش  از هر چیز، تضادهای طبقاتی ــ قرار دارد، متأسفانه بر بخش‌هایی از چپ غربی نیز تأثیر گذاشته است؛ بخش‌هایی که بسیار اوقات آماده بوده‌اند اقدامات رژیم کنونی روسیه را به دلیل ماهیت ظاهراً «ضد امپریالیستی» آن توجیه کنند.»

بودرایتسکیس با این مقدمه، برخی پرسش‌های بنیادین را دربارهٔ نحوهٔ فهم چپ غربی از تحولات روسیه و نیز چگونگی ارتباط آن با چپ سوسیالیست جدید در این کشور مطرح می‌کند. این‌ها در واقع پرسش‌هایی قدیمی هستند که اکنون در هیئتی تازه ظاهر شده‌اند. در بخش عمده‌ای از دوران شوروی، استالینیسم ــ هم در میان مارکسیست‌های غربی و هم در شوروی - مانع گفت‌وگو میان سوسیالیست‌های دو سوی پردهٔ آهنین می‌شد. بسیاری از چپ‌گرایان در ایالات متحده با این باور که حکومت شوروی، هرچند دارای مشکلاتی بود، نمایندهٔ اردوگاه سوسیالیسم به شمار می‌رود، عملاً خود را در ناآگاهی نسبت به این موضوع نگه می‌داشتند که «سوسیالیسم واقعاً موجود» برای کارگران، روشنفکران و دگراندیشان چپ‌گرای درون جامعهٔ شوروی چه معنایی داشت. البته سانسورچیان شوروی نیز با محدود کردن جریان اطلاعات، نادانی را آسان‌تر می‌کردند.   

کتاب دگراندیشان در میان دگراندیشان با مجموعه‌ای از مقالات کوتاه دربارهٔ جهان‌بینی ولادمیر پوتین و بنیان‌های ایدئولوژیک سیاست نخبگان روسیهٔ معاصر آغاز می‌شود. آثار ایوان ایلیین، فیلسوف محافظه‌کار روسِ اوایل قرن بیستم، بر شیوهٔ تفکر مقامات کنونی روسیه تأثیر گذاشته است. نقل‌قول‌های جداشده از بستر اصلی آثار ایلیین بارها در سخنرانی‌های پوتین ظاهر می‌شوند. ایلیین معتقد بود برای دفاع از «خیر» در برابر شر، که آن را با فردگرایی غربی و آزادی شخصی پیوند می‌داد، وجود دولتی نیرومند که آمادگی به‌کارگیری خشونت علیه مخالفان را داشته باشد ضروری است.

به‌گفتهٔ بودرایتسکیس:

بر اساس آموزهٔ ایلیین، هر فردی که در نظام حاکم مشارکت دارد، صرف‌نظر از انگیزه‌های شخصی خود، در خیرِ بنیادین و در «قدرت الهیِ بداهت» سهیم است؛ خواه رئیس زندان باشد، خواه افسر پلیس، دادستان یا ژنرال سازمان امنیت فدرال روسیه. (ص. ۶۴)

ایلیین در جریان جنگ داخلی روسیه از ارتش‌های سفید حمایت می‌کرد و امیدوار بود که پیروزی ضدانقلاب به تجدید اقتدار سیاسی کلیسای ارتدوکس بینجامد. او پس از تبعیدش در سال ۱۹۲۱، به یکی از حامیان سرسخت فاشیسم ایتالیایی و آلمانی تبدیل شد. البته بعید است که بوروکرات‌های دولتی واقعاً آثار ایلیین را خوانده باشند، و چه‌بسا تأملات پوتین دربارهٔ اندیشه‌های او کاملاً به قلم نویسندگان سخنرانی‌هایش نوشته شده باشد. با این حال، بازکشف اندیشه‌های ایلیین ظاهراً نوعی توجیه ایدئولوژیک برای افزایش استفاده از شکنجهٔ پلیسی به‌منظور گرفتن اعترافات دروغین فراهم کرده است.

گرایش فزایندهٔ پوتین به محافظه‌کاری افراطی متناسب با تهدیدی سیاسی و رو به رشد از درون روسیهٔ قرن بیست‌ویکم نبود، بلکه در پاسخ به نشانه‌های هشداردهنده‌ای بود که از بیرون مرزهای روسیه به گوش می‌رسید و نیز هراس کرملین از آنکه ناآرامی‌های داخلی به یک «انقلاب رنگی» منجر شود. پس از نخستین انقلاب میدان در اوکراین در سال ۲۰۰۴، مسکو مجموعه‌ای از قوانین ضدانقلابی را به نام حفاظت از جامعه در برابر نفوذهای خطرناک به تصویب رساند.

بودرایتسکیس می‌نویسد:

«در نقشهٔ ضدانقلابی جهان ــ که ریشه‌های آن به عصر سلطنت‌ها بازمی‌گردد ــ مردم کاملاً کودک‌‌وار تصور می‌شوند؛ این «کودکان» قادر نیستند خواسته‌ها و نیازهای واقعی خود را درک کنند، و بنابراین چهره‌های اقتدارگرای پدرانه باید هم آنان را تنبیه کنند و هم از وسوسه و فریب محافظت نمایند.» (ص. ۳۸)

با آغاز سومین دورهٔ ریاست‌جمهوری در سال ۲۰۱۲، او خود را متعهد به دفاع از نولیبرالیسم اقتصادی و ائتلاف میان دولتی هرچه سرکوبگرتر و کلیسای ارتدوکس کرد.

ولادمیر مدینسکی، که تا سال ۲۰۲۰ وزیر فرهنگ روسیه بود، پیشگام کارزاری شد که هدف آن قطع بودجهٔ دولتی از فعالیت‌های فرهنگی‌ای بود که از نظر او «غیرمیهن‌پرستانه» محسوب می‌شدند یا از حقوق افراد تراجنسیتی و همجنس‌گرا حمایت می‌کردند. گروه‌های سیاسی محافظه‌کار نیز با قدرت از این سرکوب فرهنگی پشتیبانی می‌کردند و هشدار می‌دادند که هنر غیرمیهن‌پرستانه «مشارکت‌کنندگان آیندهٔ یک میدانِ روسی را پرورش خواهد داد.» (ص. ۵۴) این فضای سیاسی زمینه‌ساز بازداشت اعضای گروه پانک-راک فمینیستی روسی، پوسی رایوت، شد که سال ۲۰۱۲ اجرایی بدون مجوز را در کلیسای جامع مسکو برگزار کرده بودند.

جنگ فرهنگی روسیه همچنین بر روایت رسمی از معنای انقلاب روسیه سایه افکند. کمیتهٔ سازمان‌دهی صدمین سالگرد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، گروهی از دانشگاهیان و روزنامه‌نگاران محافظه‌کار را گرد هم آورد که بلشویک‌ها را به‌عنوان مروجان اسطوره‌شناسی خطرناک و آرمان‌شهری محکوم می‌کردند. با این حال، آنان با الهام از سنت محافظه‌کاری فرانسوی سده‌های نوزدهم و بیستم، انقلاب را به گونه‌ای بازتفسیر کردند که گویی در نهایت موجب احیای امپراتوری روسیه شده است. در این روایت، ولادمیر لنین نقش اسطوره‌پردازِ زیان‌بار را ایفا می‌کند و ژوزف استالین در مقام نجات‌بخش ظاهر می‌شود.

نیمهٔ دوم کتاب بودرایتسکیس به بررسی تاریخ چپ‌گرایان ــ عمدتاً زیرزمینی ــ در دوران پس از جنگ و نیز ظهور دوبارهٔ چپ در سال‌های پساشوروی می‌پردازد. این تاریخ در خارج از روسیه چندان شناخته‌شده نیست. سرکوب شوروی مانع گردش آزاد اندیشه‌های چپ می‌شد و در عین حال، بخش بزرگی از چپ غربی نیز در دوران جنگ سرد علاقه‌ای به شناخت این دگراندیشان نداشت.

به گفتهٔ بودرایتسکیس:

«در دهه‌های پایانی اتحاد شوروی، رایج‌ترین شکل دگراندیشی، نقدی اجتماعی بود که بر شکاف میان اصول اعلام‌شدهٔ شوروی و واقعیت شوروی تکیه داشت؛ و در چنین بستری، این ضدکمونیسم بود که پدیده‌ای به‌شدت حاشیه‌ای به نظر می‌رسید.» (صص. ۱۰۴-۵)

بودرایتسکیس بحث خود را با بررسی تلاش‌های دگراندیشان سوسیالیست در دورهٔ «یخ‌زدایی» نیکیتا خروشچف   آغاز می‌کند. (۱۹۵۶۱۹۶۴)

تحت تأثیر گسترش مخالفت با فساد و نابرابری، خیزش‌های مجارستان و لهستان ۵۷-۱۹۵۶ و نیز سرکوب خونین اعتصاب سال ۱۹۶۲ در نووچرکاسک، سوسیالیست‌های مخالف حکومت در دوران «یخ‌زدایی» اشکال گوناگونی از اعتراض را سازمان دادند. در این دوره، در شهرهای بزرگ و مراکز منطقه‌ای، گروه‌های جوانانی پدید آمدند که بر تحلیل مستقل جامعه از منظر مارکسیستی تمرکز داشتند و در پی یافتن راهبردی برای اصلاحات سوسیالیستی از پایین، از طریق گسترش دموکراسی صنعتی و خودمدیریتی کارگران بودند.» (ص. ۱۰۸)

برخی از این گروه‌های جوانان دگراندیش بر این باور بودند که می‌توان از درون حزب کمونیست شوروی برای تغییر مبارزه کرد. گروهی دیگر معتقد بودند که نظام قابل اصلاح است، اما در عین حال می‌کوشیدند از بیرون ساختارهای رسمی نیز بر آن فشار وارد کنند. بعضی از آنان از سال ۱۹۵۸ در میدان مایاکفسکی مسگو گرد هم آمدند.

بودرایتسکیس می‌نویسد:

«زمینهٔ اجتماعی پرتنش دوران یخ‌زدایی سبب می‌شد که پرسش‌های اساسی ــ اینکه آیا اتحاد شوروی یک دولت کارگری است یا نه، از منافع چه کسانی دفاع می‌کند، ساختار واقعی جامعهٔ شوروی چیست، و سرانجام اینکه آیا بدیلی سوسیالیستی در برابر قدرت نامحدود بوروکراسی وجود دارد یا نه ــ بیش از پیش اهمیت پیدا کنند.» (صص. ۱۱۰–۱۱۱)

این دگراندیشان جوان خود را عمیقاً در مطالعهٔ آثار کارل مارکس و ولادمیر لنین غرق کرده بودند و از کمونیست‌های اصلاح‌طلب اروپای شرقی نیز تأثیر می‌گرفتند. با وجود محکوم کردن استالینیسم از سوی نیکیتا خروشچف، حکومت او همچنان سرکوبگر بود. دگراندیشان چپ ناچار بودند در گروه‌های کوچک و مخفی گرد هم آیند و از جذب بیش از حد هواداران بیم داشتند. در سال ۱۹۵۹، سازمان امنیت شوروی (کا.گ.ب.) گردهمایی‌های میدان مایاکوفسکی را متلاشی کرد و چند تن از رهبران آن را به بیمارستان‌های روان‌پزشکی فرستاد. با این همه، بسیاری از معترضان تا سال ۱۹۶۰ بار دیگر سازمان‌دهی شدند.

در سال‌های ۱۹۵۶–۱۹۵۷، «گروه وایل» در لنینگراد شماری از سوسیالیست‌های جوان چپ را به خود جذب کرد. همانند همتایانشان در مسکو، بسیاری از آنان به مباحثات اولیهٔ سوسیالیستی علاقه‌مند بودند و در جست‌وجوی بدیل‌هایی برای کمونیسم رسمی بودند. آنان آثار میخائیل باکونین و «اپوزیسیون کارگری» را مطالعه می‌کردند؛ جریانی که در اوایل دههٔ ۱۹۲۰ از موضع چپ‌ با لنین به مخالفت برخاسته بودند. همین‌طور متون متون رهبران گروه تروریستی قرن نوزدهمی نارودنیا ولیا و حزب عمدتاً دهقانی سوسیالیست انقلابی، مورد توجه آن‌ها بود. گروه وایل جزوه‌هایی با عنوان «تزهایی دربارهٔ انقلاب مجارستان» و «حقیقت دربارهٔ مجارستان» منتشر کرد که در آن‌ها بر نقش شوراهای کارگری تأکید می‌شد. آنان حاکمیت شوراهای کارگری را در برابر سلطهٔ دولت بوروکراتیک کمونیستی قرار می‌دادند؛ دولتی که آن را شکلی از سرمایه‌داری دولتی می‌دانستند.

کا.گ.ب. در سال ۱۹۵۸ گروه وایل را متلاشی کرد، اما دو سال بعد تنی چند از اعضای «کومسومول» (سازمان سازمان جوانان کمونیست) در لنینگراد «اتحادیهٔ کمونارها» را  تشکیل دادند. رهبران این سازمان در سال ۱۹۶۳ متنی با عنوان «از دیکتاتوری بوروکراسی به دیکتاتوری پرولتاریا» نوشتند. آنان خود را لنینیست می‌دانستند و از کتاب «دولت و انقلاب» لنین نقل‌قول می‌آوردند. از نظر آن‌ها، بوروکراسی شکل جدیدی از طبقهٔ حاکم بود، هرچند در قیاس با سرمایه‌داری، نقشی مترقی ایفا می‌کرد. این گروه که خود را «اپوزیسیون کمونیستی انقلابی» می‌نامید، خواهان برابری دستمزدها، انحلال کا.گ.ب.، استقرار نظام چندحزبی و پایان دادن به شبکهٔ امتیازات و انتصابات ویژهٔ مقامات حزبی و دولتی بود. سرانجام رهبران این سازمان در سال ۱۹۶۵ بازداشت شدند.

بودرایتسکیس توضیح می‌دهد:

درک اهمیت ویژهٔ «دولت و انقلاب» لنین، برای نسل‌های دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در شکل‌گیری رویکردی انتقادی نسبت به واقعیت سوسیالیسم شوروی بسیار مهم است. برای مثال، [یکی از دگراندیشان] از کارگری در لنینگراد یاد می‌کند که نسخه‌های دولت و انقلاب را در محیط کارخانه توزیع می‌کرد. در هر نسخه، مطالب مربوط به انتخابی بودن همهٔ مقامات، امکان عزل و جایگزینی آنان، و محدود شدن حقوقشان به سطح دستمزد یک کارگر متوسط، با مداد قرمز خط کشیده شده بود.» (ص. ۱۳۰)

پس از بازداشت‌ها، بسیاری از این سوسیالیست‌های جوان در زندان دوباره با یکدیگر ارتباط برقرار کردند و به مبادله و گسترش اندیشه‌های خود ادامه دادند.

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، آمارهای رسمی از ظهور صدها گروه دگراندیش حکایت دارد که تقریباً یک‌سوم آن‌ها خود را سوسیالیست می‌دانستند. بسیاری از این گروه‌ها نشریات سامیزدات را تکثیر می‌کردند و به مطالعهٔ آثار مارکسیست‌های غربی، از جمله متفکران متأثر از یوروکمونیسم و مکتب فرانکفورت روی آوردند.

روی مدودوف انتشار سامیزدات خود،«یادداشت‌های سیاسی»، را آغاز کرد تا بر «دموکرات‌های حزبی» تأثیر بگذارد و از این طریق به اصلاح نظام امیدوار باشد. او مقالاتی دربارهٔ مارکسیسم غربی و سرکوب «بهار پراگ» منتشر کرد. اما تا دههٔ ۱۹۷۰، در شکاف فزاینده‌ی میان دگراندیشان، خود را در جناح چپ یافت. .مدودوف و دیگر سوسیالیست‌ها نه‌تنها از سوی لیبرال‌های غرب‌گرا، مانند آندره ساخاروف مورد حمله قرار می‌گرفتند، بلکه همچنین الکساند سولژنیتسین، کسی که خواهان احیای نوعی حکومت دینیِ ارتدوکس بود، و هم مارکسیسی و هم لیبرالیسم را محکوم می‌کرد.

الکون گرگویچ، با نام مستعار السکاندر زیمین، از معدود سوسیالیست‌های دگراندیش روسی بود که ارتباطات مستقیمی با گروه‌های مارکسیستی اروپای غربی داشت. او از کهنه‌‌کاران اپوزیسیون‌ ضد استالینی دهه‌ی ۱۹۲۰ بود که اثر «منشاء استالینیسم» او توسط «جمعیت کمونیست‌های انقلابی» که یک سازمان تروتیکیستی فرانسوی بود، در اوایل سال ۱۹۸۰ منتشر شد. او از معدود «بلشویک‌های قدیمی» بازمانده‌ای بود که همچنان اصرار داشتند رهبری شوروی به آرمان‌ها و اهداف انقلاب روسیه خیانت کرده است.

در سال ۱۹۷۷، «سوسیالیست‌های جوان» در دانشگاه دولتی مسکو شکل گرفتند. بوریس کاگارلیتسکی یکی از اعضای آن بود. آنان به آرشیوهای محرمانه دسترسی پیدا کردند و آثار لئون تروتسکی و آنتونیو گرامشی، و نیز آثار . آنان بر این باور بودند که روشنفکران چپ باید یک انقلاب کارگری جدید را برانگیزند، و از همین رو با جناح لیبرالِ رو به رشد در جنبش دگراندیشان به جدل و مناظرهٔ تند می‌پرداختند. کا.گ.ب. این گروه را متلاشی کرد و برخی اعضای آن را زندانی ساخت. در حالی که کاگارلیتسکی در دههٔ ۱۹۸۰ چندین بار برای تشکیل سازمان‌های سوسیالیستی تلاش کرد، برخی دیگر در دورهٔ پروسترویکا به سمت راست گرایش پیدا کردند.

بودرایتسکیس مشاهده می‌کند که از زمان میخائیل گورباچف تا امروز، چپ‌گرایان روسی در مقایسه با چپ‌گرایان در ایالات متحده، نسبت به گذشتهٔ سوسیالیستی خود ارتباط کمتری داشته‌اند.

استالینیسم رشتهٔ تاریخی سنت انقلابی روسیه را گسست، و حتی برای نسل «یخ‌زدایی» پس از استالین در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، تنها تکه‌هایی از این سنت باقی ماند. (صص. ۶۸-۱۶۷))

در اواخر دههٔ ۱۹۸۰، برخی از چپ‌گرایان ضد استالینی جریان‌های تروتسکیستی و آنارشیستی را شکل دادند. در همین حال، شکلی خاص از استالینیسم پوپولیستی نیز پدید آمد؛ هم در میان رهبران حزبی مخالف اصلاحات گورباچف و هم در میان کارگرانی که از فساد خشمگین بودند. پس از ۱۹۹۱، نئو‌استالینیست‌ها علیه سیاست‌های «شوک‌درمانی» حامی سرمایه‌داری دولت بوریس یلتسین مبارزه کردند. آنان پیش از بازگشت به حزب کمونیست، در سال ۱۹۹۳ با درگیری خشونت‌آمیز با رئیس‌جمهور،هستهٔ اصلی حامیان پارلمان روسیه را تشکیل دادند. حزب در در طول دههٔ ۱۹۹۰ در انتخابات پارلمانی کرسی‌های بیشتری به دست آورد، اما به‌تدریج به سمت ملی‌گرایی ارتدوکس گرایش پیدا کرد.

این حزب تا حدی بازتاب ویژگی‌های فعالان و پایه‌های رأی‌دهنده حزب بود که مجموعه‌ای ناهمگون را در بر می‌گرفت: بازنشستگان فقیر، جمع روشنفکران  (پزشکان، معلمان، پژوهشگران علمی) که در نتیجهٔ اصلاحات بازار بازنده شدند، کارگران حاشیه‌نشین‌شدهٔ کارخانه‌های سابق شوروی، لایه‌های نوستالژیکِ میانی بوروکراسی، بخشی از طبقهٔ مدیران و افسران ارتش. (ص. ۱۷۳)

در طول بیست‌وپنج سال گذشته، چپ سوسیالیست در روسیه موفقیت‌هایی مقطعی داشته است؛ از جمله حمایت از اعتصابات کارگری در دههٔ ۱۹۹۰ و مخالفت با سیاست‌های ریاضتی ولادمیر پوتین در دههٔ ۱۹۹۰. در عین حال، یک راست افراطی جدید از اسکین‌هدها و ارازل فوتبال پدید آمد که اقلیت‌ها و همچنین مهاجران آسیای مرکزی را هدف قرار می‌داد. در واکنش به این وضعیت، جنبش آنتی‌فا [ضدفاشیستی] شکل گرفت و درگیری‌هایی خیابانی میان دو طرف رخ داد.

سرکوب و واکنش پوتین به قیام میدان در اکراین در سال ۲۰۱۴ موجب تفرقه و تضعیف چپ روسیه شد. پوتین توانست معترضان را به‌عنوان ستون پنجمِ غربی معرفی کند که قصد دارند ارزش‌های سنتی «اکثریت خاموش» روسیه را سرنگون کنند.

بازداشت اعضای پوسی رایوت و نیز آغاز کارزارهای ستیزه با همجنس‌گرایان در رسانه‌های دولتی، به توصیف حنبش اعتراضی در قالب جنگ‌های فرهنگی کمک کرد و که اقلیت معترض را محکوم به شکست کرد. (ص. ۱۸۲)

رویدادهای اوکراین در سال ۲۰۱۴ نیز چپ را دچار شکاف کرد. برخی از چپ‌گرایان معتقد بودند که جنبش استقلال در دونسک نشانهٔ آغاز یک شورش کارگری علیه رژیمی ارتجاعی در کی‌یف است. در مقابل، بسیاری از تروتسکیست‌ها بر این باور بودند که اوکراین درگیر رقابت میان‌امپریالیستی میان روسیه و غرب است و رهبران مستقل دونتسک و لوهانسک در واقع رژیم‌های نیابتی روسیه هستند.

 

پس از ۲۰۱۷، وضعیت سیاسی تا حدی امیدوارکننده‌تر به نظر رسید. رهبر لیبرال، الکسی ناوالنی، واستار اعتراضات علیه فساد شد. اگرچه چپ‌گرایان از دیدگاه بازارمحور او انتقاد می‌کردند، اما بیشتر آنان از این اعتراضات حمایت کردند. اصلاحات بازنشستگی در سال ۲۰۱۸ نیز که سن بازنشستگی کارگران روسی را به‌طور قابل توجهی افزایش داد، نارضایتی گسترده‌تری را برانگیخت.

علاوه بر این، از حدود سال ۲۰۱۰ یک فمینیسم جدید نیز ظهور کرده است.

یکی از ویژگی‌های مهم این موج جدید فمینیسم روسی، پیوند آن با نقد چپ و ضدسرمایه‌داری است؛ پیوندی که هم در سطح برنامه‌ای و هم در تعامل عملی با گروه‌های چپ نمود پیدا می‌کند.» (ص. ۱۸۵)

آثار بودرایتسکیس روشنگر و ضروری است. با این حال، خواندن آن بدون احساس نوعی تراژدی دشوار است. سرگذشت نسل‌های پیاپیِ سوسیالیست‌های چپ که تلاش کرده‌اند تحلیلی از واقعیت شوروی و بدیلی دموکراتیک و انقلابی ارائه دهند، الهام‌بخش است؛ اما این پرسش اجتناب‌ناپذیر را نیز پیش می‌کشد که چرا چپ‌گرایان غربی آشنایی کمی با آن‌ها داشتند و تلاش اندکی برای ارتباط و تعامل با آنان انجام دادند.

بی‌تردید، دولت شوروی مسئولیت بخش بزرگی از این وضعیت را بر عهده دارد. رژیم‌های متوالی کرملین فعالان سوسیالیست را بازداشت می‌کردند و آنان را وادار می‌ساختند در شرایط مخفی فعالیت کنند و تنها شمار محدودی از نشریات خود را منتشر کنند. سانسور نیز ترجمه یا انتقال آثار آنان به خارج از اتحاد شوروی را دشوار می‌کرد. تاریخ سرکوب ضدسوسیالیستی یکی از نمونه‌های متعددی است که نشان می‌دهد کمونیسم شوروی از دورهٔ استالین به بعد، در واقع به‌طور فعال مانع از انتشار ایده‌های مارکسیستی در میان طبقهٔ کارگر می‌شد، توانایی سوسیالیست‌ها برای تعامل و بهره‌گیری از مارکسیسم جهت تحلیل‌های عمیق‌تر را محدود می‌کرد، و مانع از شکل‌گیری یک انترناسیونالیسم واقعی می‌شد.

با این حال، چپ بین‌المللی نیز باید مورد بازخواست قرار گیرد. از دههٔ ۱۹۵۰ تا سال‌های گورباچف، جریان‌های رسمی کمونیستی و دیگر نیروهای هوادار شوروی و مائوئیست در اغلب کشورها بر گفتمان جهانی چپ مسلط بودند. برای چپ ضد استالینی، متقاعد کردن فعالان جنبش‌های اجتماعی مبنی بر اینکه اتحاد شوروی الگو نیست، بسیار دشوارتر می‌شد، زیرا اکثریت چپ‌گرایان بر این باور بودند که شوروی در واقع سوسیالیستی است. این وضعیت روایت جنگ سردی را تقویت می‌کرد که اقلیتی از چپ در تلاش برای به چالش کشیدن آن بود و در نتیجه، نیروهای لیبرال و راست‌گرا راحت‌تر می‌توانستند سوسیالیسم را بی‌اعتبار کنند.

طبیعتاً، استالینیست‌های خارج از اتحاد شوروی هیچ علاقه‌ای به شناخت دگراندیشان سوسیالیست درون شوروی، ارتباط با آنان یا انتشار آثارشان نداشتند. آنان همچنین علاقه‌ای به تدوین تحلیل‌های مشترک، راهبردهای مشترک یا نوعی انترناسیونالیسم واقعی نشان نمی‌دادند. در عوض، چپِ هوادار شوروی، ارزیابی واشنگتن را پذیرفت که جهان را به اردوگاه‌های متخاصم تقسیم می‌کرد و طرف شوروی را ــ با دولت پلیسی و سرکوبگرش ــ برگزید.

این تاریخ ارزش بازگویی دارد، زیرا امروز نیز بخش قابل توجهی از چپ بین‌المللی همچنان خود را با اردوگاه روسیه همسو می‌داند، حتی اگر رهبری آن دیگر تظاهر به سوسیالیست بودن یا حتی گرایش به پیشرو بودن نداشته باشد. در حالی که جنگ سردِ اولیه روشنفکران را وادار می‌کرد در یکی از دو سوی قدرت‌های بزرگ صف‌آرایی کنند، امروز چنین اجبار مشخصی وجود ندارد. همان‌طور که بودرایتسکیس می‌نویسد:

«شرایط معاصر کسی را وادار نکرده است که در ستون‌های مطبوعاتی علیه «ابلهان مفید پوتین» یا در مخالفت با حامیان «میدان نازی» بنویسد. اما در چنبرهٔ نوعی سکون وحشتناک، خودِ روشنفکران آماده شده‌اند که این انتخابِ نادرست را برای خود انجام دهند.» (ص. ۲۹)

متأسفانه این ارزیابی دربارهٔ روشنفکران چپ معاصر نیز صدق می‌کند.

تهاجم روسیه به اوکراین در سال۲۰۲۲ موجب شکل‌گیری یک جنبش ضدجنگ جدید در روسیه شده و همچنین یک نسل تازه از فمینیست‌ها و سوسیالیست‌های روسی را به جهان معرفی کرده است. بودرایتسکیس یکی از صداهای مهم این تحول جدید است. ضروری است که ما اشتباهات نسل‌های پیشین چپ‌گرایان را تکرار نکنیم و خود را با رژیم‌هایی همسو نسازیم که تنها «فضیلت» آن‌ها مخالفت با نظم غربی است. در عوض باید با چپ نوظهور در روسیه و اوکراین همبستگی نشان دهیم. همان‌طور که بودرایتسکیس می‌گوید:

«شاید در اینجاست که مارکسیسم انترناسیونالیستی بتواند اهمیت خود را بازیابد. این رویکرد هیچ شباهتی به به‌اصطلاح به‌رسمیت‌شناختن لیبرالیِ تنوع فرهنگی یا نقد «غیرلیبرال» از جهان تک‌قطبی ندارد، بلکه خود را متوجه وحدت جهانِ استثمارشدگان می‌کند. این چیزی است که می‌توان ــ به پیروی از ایمانوئل والرشتاین ــ آن را «جهان‌شمول‌گراییِ ضدجهان‌شمول‌گرا» نامید: رد خشونت استعماری، نه به سود خاص‌گرایی و گفتمان «برخورد تمدن‌ها»، بلکه از طریق تأکید بر برابری و همبستگی واقعی.» (ص. ۱۸)

برگرفته از سایت نظرگاه بین‌المللی، نوشته‌‌ی کیت واینر 

INTERNATIONAL VIEWPOINT – ONLINE SOCIALIS MAGAZINE

https/internationalviewpoint.org/IMG/pdf/dissidents-among-dissidents_a7616

 

 



[1] “Dissidents among Dissidents”, by Ilya Budraitsky, Verso, 2022.

Ilya Budraitsky teaches at the Moscow School of Social and Economic Sciences and the Institute of Contemporary Art Moscow