«هنر مُرد، زندهباد هنر»[1]
درنگی دربارهی مفهوم هنر در اندیشهی مارکس
«نیازی که به یک ابژه احساس میشود، توسط ادراکِ همان ابژه آفریده میشود. یک ابژهی هنری ــ درست مانند هر محصول دیگری ــ مخاطبانی را میآفریند که دارای ذوق هنریاند و توانایی لذتبردن از زیبایی را دارند. بنابراین، تولید نهتنها ابژهای برای سوژه پدید میآورد، بلکه سوژهای نیز برای ابژه تولید میکند.»
مارکس، «گروندریسه»، (مجموعه آثار به انگلیسی، ۲۷:۳۰)

در سپهر اندیشهی مارکس مفهومی نهفته است که شاید بتوان برای آن نام «رهایی هنر» را برگزید.[2] ریشهی این مفهوم را باید در فراروی از «کارِ بیگانهشده» جستوجو کرد که در عین حال در حکم نفی و حفظ دو برابرنهادهی «هنر برای هنر» و «هنر در خدمتِ...» (حزب، خلق، پرولتاریا و غیره) است. این دو گزاره، از دیرباز راه شناخت مفهوم هنر را مسدود کردهاند. هنرِ ابزاری، همچون پارهی معینی از یک کلیت، از خردِ ابزاری، حامل تمامی کاستیهای آن است. آیا هنر صرفاً یک «وسیله» است؛ وسیلهای برای رسیدن به اهدافی که بهطور کامل بیرون از آن وجود دارد؟ آیا هنر بهطور مستقیم و بیواسطه از عناصری خارج از خود الهام میگیرد؟ آیا میتوان به مفهومی دست یافت که رابطهی وساطتشدهی هنرمند با کلیت، با جهان موجود، را حفظ کند ولی آن را خدمتگزار این یا آن دولت یا حزب نکند؟ به بیان دیگر، در صورت احیای ساحت ازدسترفتهی کارِ آزاد انسانی، آیا میتوان مسیر حرکت هنر را بهنوعی از دیالکتیک درونی خودِ آن استخراج کرد؟ آیا آثار ماندگار هنری-تاریخی در درون خود حامل روحی جامع نیستند که بتوان در آنها تلویحاً «روح زمان» را تشخیص داد؟