آگاهی عالیتبار و آگاهی دونپایه
«پدیدارشناسی کماکان یک نقد نامعینِ نامشهود و رازگونه است، اما از آنجا که بیگانگی انسان را به تصویر میکشد – هرچند انسان در آن صرفاً به صورت ذهن پدیدار میشود – تمامی عناصر نقد را درخود نهفته دارد که پیشاپیش به شیوهای آماده و پرداخته شده است که اغلب از خاستگاه هگلی بسیار فراتر میرود.»
مارکس، «دستنوشتههای اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴»، (۳:۳۳۲)
«فهم اینکه عصر ما زمان زایش و دورهی گذار است دشوار نیست. روح انسان با نظم کهنهای که تاکنون مستقر بوده، و روشهای منسوخ اندیشیدن، گسسته، و بر آن شده است تا آنها را به مغاک گذشته فروبرده و دگرگون کند. [روح انسان] در واقع هرگز در حال سکون نیست، بلکه دائماً در جریان پیشروی است. اما در اینجا، همانند تولد یک نوزاد، پس از یک دورهی ساکت رشد، با نخستین نفس، ناگهان گسستی در فرایند ایجاد شده، تداوم تدریجی و تغییرات کمی متوقف گردیده و تغییری کیفی ایجاد میشود: نوزاد متولد میشود.»
حدود ۲۲۰ سال پیش، هگل در اثر جاودانی « پدیدارشناسی روح» در فصل «روح ازخود بیگانه: انضباط فرهنگی و تمدن»، هرجومرج فکری مسلط در آستانهی انقلاب فرانسه را ترسیم میکند. البته با اینکه انقلاب فرانسه افقهای تازهای بهروی هگل گشود، او در این کتاب حکایت تعارضات و تخاصمات اجتماعی زمان خود را در چگونگی بروز آنها در سپهر آگاهی و خودآگاهی انسان مجسم میکند: فروپاشی رژیم کهن و فساد حاکم بر نظام فئودالی، بهویژه در دورهی گذاری که کهنه در حال زوال است اما افق جامعهی نوین هنوز محسوس و مشهود نیست.





