"All our invention and progress seem to result in endowing material forces with intellectual life, and in stultifying human life into a material force." – Karl Marx

فقط وقتيكه فرد بالفعل انسانى، شهروند تجريدى را به خود بازگردانده باشد...وقتيكه قدرت اجتماعى خود را طورى ادراك و سازماندهى كرده باشد كه ديگر نيروى اجتماعى همچون قدرتى سياسى از او جدا نشود، فقط در آنموقع است كه رهايى انسانى كامل ميگردد.-- کارل مارکس


Friday, July 10, 2026

بررسی کتاب «دگراندیشان در میان دگراندیشان»

 بررسی کتاب  «دگراندیشان در میان دگراندیشان»[1]

ایلیا بودرایتسکیس در کتاب مهم خود، «دگراندیشان در میان دگراندیشان» ــ که مطالعهٔ آن برای چپ ضروری است - می‌نویسد:

«این «ژئوپلیتیکی‌سازی» روسیه، که در خدمت پنهان کردن تعارضات اجتماعی درون کشور ــ و بیش  از هر چیز، تضادهای طبقاتی ــ قرار دارد، متأسفانه بر بخش‌هایی از چپ غربی نیز تأثیر گذاشته است؛ بخش‌هایی که بسیار اوقات آماده بوده‌اند اقدامات رژیم کنونی روسیه را به دلیل ماهیت ظاهراً «ضد امپریالیستی» آن توجیه کنند.»

بودرایتسکیس با این مقدمه، برخی پرسش‌های بنیادین را دربارهٔ نحوهٔ فهم چپ غربی از تحولات روسیه و نیز چگونگی ارتباط آن با چپ سوسیالیست جدید در این کشور مطرح می‌کند. این‌ها در واقع پرسش‌هایی قدیمی هستند که اکنون در هیئتی تازه ظاهر شده‌اند. در بخش عمده‌ای از دوران شوروی، استالینیسم ــ هم در میان مارکسیست‌های غربی و هم در شوروی - مانع گفت‌وگو میان سوسیالیست‌های دو سوی پردهٔ آهنین می‌شد. بسیاری از چپ‌گرایان در ایالات متحده با این باور که حکومت شوروی، هرچند دارای مشکلاتی بود، نمایندهٔ اردوگاه سوسیالیسم به شمار می‌رود، عملاً خود را در ناآگاهی نسبت به این موضوع نگه می‌داشتند که «سوسیالیسم واقعاً موجود» برای کارگران، روشنفکران و دگراندیشان چپ‌گرای درون جامعهٔ شوروی چه معنایی داشت. البته سانسورچیان شوروی نیز با محدود کردن جریان اطلاعات، نادانی را آسان‌تر می‌کردند.   

کتاب دگراندیشان در میان دگراندیشان با مجموعه‌ای از مقالات کوتاه دربارهٔ جهان‌بینی ولادمیر پوتین و بنیان‌های ایدئولوژیک سیاست نخبگان روسیهٔ معاصر آغاز می‌شود. آثار ایوان ایلیین، فیلسوف محافظه‌کار روسِ اوایل قرن بیستم، بر شیوهٔ تفکر مقامات کنونی روسیه تأثیر گذاشته است. نقل‌قول‌های جداشده از بستر اصلی آثار ایلیین بارها در سخنرانی‌های پوتین ظاهر می‌شوند. ایلیین معتقد بود برای دفاع از «خیر» در برابر شر، که آن را با فردگرایی غربی و آزادی شخصی پیوند می‌داد، وجود دولتی نیرومند که آمادگی به‌کارگیری خشونت علیه مخالفان را داشته باشد ضروری است.

به‌گفتهٔ بودرایتسکیس:

بر اساس آموزهٔ ایلیین، هر فردی که در نظام حاکم مشارکت دارد، صرف‌نظر از انگیزه‌های شخصی خود، در خیرِ بنیادین و در «قدرت الهیِ بداهت» سهیم است؛ خواه رئیس زندان باشد، خواه افسر پلیس، دادستان یا ژنرال سازمان امنیت فدرال روسیه. (ص. ۶۴)

ایلیین در جریان جنگ داخلی روسیه از ارتش‌های سفید حمایت می‌کرد و امیدوار بود که پیروزی ضدانقلاب به تجدید اقتدار سیاسی کلیسای ارتدوکس بینجامد. او پس از تبعیدش در سال ۱۹۲۱، به یکی از حامیان سرسخت فاشیسم ایتالیایی و آلمانی تبدیل شد. البته بعید است که بوروکرات‌های دولتی واقعاً آثار ایلیین را خوانده باشند، و چه‌بسا تأملات پوتین دربارهٔ اندیشه‌های او کاملاً به قلم نویسندگان سخنرانی‌هایش نوشته شده باشد. با این حال، بازکشف اندیشه‌های ایلیین ظاهراً نوعی توجیه ایدئولوژیک برای افزایش استفاده از شکنجهٔ پلیسی به‌منظور گرفتن اعترافات دروغین فراهم کرده است.

گرایش فزایندهٔ پوتین به محافظه‌کاری افراطی متناسب با تهدیدی سیاسی و رو به رشد از درون روسیهٔ قرن بیست‌ویکم نبود، بلکه در پاسخ به نشانه‌های هشداردهنده‌ای بود که از بیرون مرزهای روسیه به گوش می‌رسید و نیز هراس کرملین از آنکه ناآرامی‌های داخلی به یک «انقلاب رنگی» منجر شود. پس از نخستین انقلاب میدان در اوکراین در سال ۲۰۰۴، مسکو مجموعه‌ای از قوانین ضدانقلابی را به نام حفاظت از جامعه در برابر نفوذهای خطرناک به تصویب رساند.

بودرایتسکیس می‌نویسد:

«در نقشهٔ ضدانقلابی جهان ــ که ریشه‌های آن به عصر سلطنت‌ها بازمی‌گردد ــ مردم کاملاً کودک‌‌وار تصور می‌شوند؛ این «کودکان» قادر نیستند خواسته‌ها و نیازهای واقعی خود را درک کنند، و بنابراین چهره‌های اقتدارگرای پدرانه باید هم آنان را تنبیه کنند و هم از وسوسه و فریب محافظت نمایند.» (ص. ۳۸)

با آغاز سومین دورهٔ ریاست‌جمهوری در سال ۲۰۱۲، او خود را متعهد به دفاع از نولیبرالیسم اقتصادی و ائتلاف میان دولتی هرچه سرکوبگرتر و کلیسای ارتدوکس کرد.

ولادمیر مدینسکی، که تا سال ۲۰۲۰ وزیر فرهنگ روسیه بود، پیشگام کارزاری شد که هدف آن قطع بودجهٔ دولتی از فعالیت‌های فرهنگی‌ای بود که از نظر او «غیرمیهن‌پرستانه» محسوب می‌شدند یا از حقوق افراد تراجنسیتی و همجنس‌گرا حمایت می‌کردند. گروه‌های سیاسی محافظه‌کار نیز با قدرت از این سرکوب فرهنگی پشتیبانی می‌کردند و هشدار می‌دادند که هنر غیرمیهن‌پرستانه «مشارکت‌کنندگان آیندهٔ یک میدانِ روسی را پرورش خواهد داد.» (ص. ۵۴) این فضای سیاسی زمینه‌ساز بازداشت اعضای گروه پانک-راک فمینیستی روسی، پوسی رایوت، شد که سال ۲۰۱۲ اجرایی بدون مجوز را در کلیسای جامع مسکو برگزار کرده بودند.

جنگ فرهنگی روسیه همچنین بر روایت رسمی از معنای انقلاب روسیه سایه افکند. کمیتهٔ سازمان‌دهی صدمین سالگرد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، گروهی از دانشگاهیان و روزنامه‌نگاران محافظه‌کار را گرد هم آورد که بلشویک‌ها را به‌عنوان مروجان اسطوره‌شناسی خطرناک و آرمان‌شهری محکوم می‌کردند. با این حال، آنان با الهام از سنت محافظه‌کاری فرانسوی سده‌های نوزدهم و بیستم، انقلاب را به گونه‌ای بازتفسیر کردند که گویی در نهایت موجب احیای امپراتوری روسیه شده است. در این روایت، ولادمیر لنین نقش اسطوره‌پردازِ زیان‌بار را ایفا می‌کند و ژوزف استالین در مقام نجات‌بخش ظاهر می‌شود.

نیمهٔ دوم کتاب بودرایتسکیس به بررسی تاریخ چپ‌گرایان ــ عمدتاً زیرزمینی ــ در دوران پس از جنگ و نیز ظهور دوبارهٔ چپ در سال‌های پساشوروی می‌پردازد. این تاریخ در خارج از روسیه چندان شناخته‌شده نیست. سرکوب شوروی مانع گردش آزاد اندیشه‌های چپ می‌شد و در عین حال، بخش بزرگی از چپ غربی نیز در دوران جنگ سرد علاقه‌ای به شناخت این دگراندیشان نداشت.

به گفتهٔ بودرایتسکیس:

«در دهه‌های پایانی اتحاد شوروی، رایج‌ترین شکل دگراندیشی، نقدی اجتماعی بود که بر شکاف میان اصول اعلام‌شدهٔ شوروی و واقعیت شوروی تکیه داشت؛ و در چنین بستری، این ضدکمونیسم بود که پدیده‌ای به‌شدت حاشیه‌ای به نظر می‌رسید.» (صص. ۱۰۴-۵)

بودرایتسکیس بحث خود را با بررسی تلاش‌های دگراندیشان سوسیالیست در دورهٔ «یخ‌زدایی» نیکیتا خروشچف   آغاز می‌کند. (۱۹۵۶۱۹۶۴)

تحت تأثیر گسترش مخالفت با فساد و نابرابری، خیزش‌های مجارستان و لهستان ۵۷-۱۹۵۶ و نیز سرکوب خونین اعتصاب سال ۱۹۶۲ در نووچرکاسک، سوسیالیست‌های مخالف حکومت در دوران «یخ‌زدایی» اشکال گوناگونی از اعتراض را سازمان دادند. در این دوره، در شهرهای بزرگ و مراکز منطقه‌ای، گروه‌های جوانانی پدید آمدند که بر تحلیل مستقل جامعه از منظر مارکسیستی تمرکز داشتند و در پی یافتن راهبردی برای اصلاحات سوسیالیستی از پایین، از طریق گسترش دموکراسی صنعتی و خودمدیریتی کارگران بودند.» (ص. ۱۰۸)

برخی از این گروه‌های جوانان دگراندیش بر این باور بودند که می‌توان از درون حزب کمونیست شوروی برای تغییر مبارزه کرد. گروهی دیگر معتقد بودند که نظام قابل اصلاح است، اما در عین حال می‌کوشیدند از بیرون ساختارهای رسمی نیز بر آن فشار وارد کنند. بعضی از آنان از سال ۱۹۵۸ در میدان مایاکفسکی مسگو گرد هم آمدند.

بودرایتسکیس می‌نویسد:

«زمینهٔ اجتماعی پرتنش دوران یخ‌زدایی سبب می‌شد که پرسش‌های اساسی ــ اینکه آیا اتحاد شوروی یک دولت کارگری است یا نه، از منافع چه کسانی دفاع می‌کند، ساختار واقعی جامعهٔ شوروی چیست، و سرانجام اینکه آیا بدیلی سوسیالیستی در برابر قدرت نامحدود بوروکراسی وجود دارد یا نه ــ بیش از پیش اهمیت پیدا کنند.» (صص. ۱۱۰–۱۱۱)

این دگراندیشان جوان خود را عمیقاً در مطالعهٔ آثار کارل مارکس و ولادمیر لنین غرق کرده بودند و از کمونیست‌های اصلاح‌طلب اروپای شرقی نیز تأثیر می‌گرفتند. با وجود محکوم کردن استالینیسم از سوی نیکیتا خروشچف، حکومت او همچنان سرکوبگر بود. دگراندیشان چپ ناچار بودند در گروه‌های کوچک و مخفی گرد هم آیند و از جذب بیش از حد هواداران بیم داشتند. در سال ۱۹۵۹، سازمان امنیت شوروی (کا.گ.ب.) گردهمایی‌های میدان مایاکوفسکی را متلاشی کرد و چند تن از رهبران آن را به بیمارستان‌های روان‌پزشکی فرستاد. با این همه، بسیاری از معترضان تا سال ۱۹۶۰ بار دیگر سازمان‌دهی شدند.

در سال‌های ۱۹۵۶–۱۹۵۷، «گروه وایل» در لنینگراد شماری از سوسیالیست‌های جوان چپ را به خود جذب کرد. همانند همتایانشان در مسکو، بسیاری از آنان به مباحثات اولیهٔ سوسیالیستی علاقه‌مند بودند و در جست‌وجوی بدیل‌هایی برای کمونیسم رسمی بودند. آنان آثار میخائیل باکونین و «اپوزیسیون کارگری» را مطالعه می‌کردند؛ جریانی که در اوایل دههٔ ۱۹۲۰ از موضع چپ‌ با لنین به مخالفت برخاسته بودند. همین‌طور متون متون رهبران گروه تروریستی قرن نوزدهمی نارودنیا ولیا و حزب عمدتاً دهقانی سوسیالیست انقلابی، مورد توجه آن‌ها بود. گروه وایل جزوه‌هایی با عنوان «تزهایی دربارهٔ انقلاب مجارستان» و «حقیقت دربارهٔ مجارستان» منتشر کرد که در آن‌ها بر نقش شوراهای کارگری تأکید می‌شد. آنان حاکمیت شوراهای کارگری را در برابر سلطهٔ دولت بوروکراتیک کمونیستی قرار می‌دادند؛ دولتی که آن را شکلی از سرمایه‌داری دولتی می‌دانستند.

کا.گ.ب. در سال ۱۹۵۸ گروه وایل را متلاشی کرد، اما دو سال بعد تنی چند از اعضای «کومسومول» (سازمان سازمان جوانان کمونیست) در لنینگراد «اتحادیهٔ کمونارها» را  تشکیل دادند. رهبران این سازمان در سال ۱۹۶۳ متنی با عنوان «از دیکتاتوری بوروکراسی به دیکتاتوری پرولتاریا» نوشتند. آنان خود را لنینیست می‌دانستند و از کتاب «دولت و انقلاب» لنین نقل‌قول می‌آوردند. از نظر آن‌ها، بوروکراسی شکل جدیدی از طبقهٔ حاکم بود، هرچند در قیاس با سرمایه‌داری، نقشی مترقی ایفا می‌کرد. این گروه که خود را «اپوزیسیون کمونیستی انقلابی» می‌نامید، خواهان برابری دستمزدها، انحلال کا.گ.ب.، استقرار نظام چندحزبی و پایان دادن به شبکهٔ امتیازات و انتصابات ویژهٔ مقامات حزبی و دولتی بود. سرانجام رهبران این سازمان در سال ۱۹۶۵ بازداشت شدند.

بودرایتسکیس توضیح می‌دهد:

درک اهمیت ویژهٔ «دولت و انقلاب» لنین، برای نسل‌های دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در شکل‌گیری رویکردی انتقادی نسبت به واقعیت سوسیالیسم شوروی بسیار مهم است. برای مثال، [یکی از دگراندیشان] از کارگری در لنینگراد یاد می‌کند که نسخه‌های دولت و انقلاب را در محیط کارخانه توزیع می‌کرد. در هر نسخه، مطالب مربوط به انتخابی بودن همهٔ مقامات، امکان عزل و جایگزینی آنان، و محدود شدن حقوقشان به سطح دستمزد یک کارگر متوسط، با مداد قرمز خط کشیده شده بود.» (ص. ۱۳۰)

پس از بازداشت‌ها، بسیاری از این سوسیالیست‌های جوان در زندان دوباره با یکدیگر ارتباط برقرار کردند و به مبادله و گسترش اندیشه‌های خود ادامه دادند.

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، آمارهای رسمی از ظهور صدها گروه دگراندیش حکایت دارد که تقریباً یک‌سوم آن‌ها خود را سوسیالیست می‌دانستند. بسیاری از این گروه‌ها نشریات سامیزدات را تکثیر می‌کردند و به مطالعهٔ آثار مارکسیست‌های غربی، از جمله متفکران متأثر از یوروکمونیسم و مکتب فرانکفورت روی آوردند.

روی مدودوف انتشار سامیزدات خود،«یادداشت‌های سیاسی»، را آغاز کرد تا بر «دموکرات‌های حزبی» تأثیر بگذارد و از این طریق به اصلاح نظام امیدوار باشد. او مقالاتی دربارهٔ مارکسیسم غربی و سرکوب «بهار پراگ» منتشر کرد. اما تا دههٔ ۱۹۷۰، در شکاف فزاینده‌ی میان دگراندیشان، خود را در جناح چپ یافت. .مدودوف و دیگر سوسیالیست‌ها نه‌تنها از سوی لیبرال‌های غرب‌گرا، مانند آندره ساخاروف مورد حمله قرار می‌گرفتند، بلکه همچنین الکساند سولژنیتسین، کسی که خواهان احیای نوعی حکومت دینیِ ارتدوکس بود، و هم مارکسیسی و هم لیبرالیسم را محکوم می‌کرد.

الکون گرگویچ، با نام مستعار السکاندر زیمین، از معدود سوسیالیست‌های دگراندیش روسی بود که ارتباطات مستقیمی با گروه‌های مارکسیستی اروپای غربی داشت. او از کهنه‌‌کاران اپوزیسیون‌ ضد استالینی دهه‌ی ۱۹۲۰ بود که اثر «منشاء استالینیسم» او توسط «جمعیت کمونیست‌های انقلابی» که یک سازمان تروتیکیستی فرانسوی بود، در اوایل سال ۱۹۸۰ منتشر شد. او از معدود «بلشویک‌های قدیمی» بازمانده‌ای بود که همچنان اصرار داشتند رهبری شوروی به آرمان‌ها و اهداف انقلاب روسیه خیانت کرده است.

در سال ۱۹۷۷، «سوسیالیست‌های جوان» در دانشگاه دولتی مسکو شکل گرفتند. بوریس کاگارلیتسکی یکی از اعضای آن بود. آنان به آرشیوهای محرمانه دسترسی پیدا کردند و آثار لئون تروتسکی و آنتونیو گرامشی، و نیز آثار . آنان بر این باور بودند که روشنفکران چپ باید یک انقلاب کارگری جدید را برانگیزند، و از همین رو با جناح لیبرالِ رو به رشد در جنبش دگراندیشان به جدل و مناظرهٔ تند می‌پرداختند. کا.گ.ب. این گروه را متلاشی کرد و برخی اعضای آن را زندانی ساخت. در حالی که کاگارلیتسکی در دههٔ ۱۹۸۰ چندین بار برای تشکیل سازمان‌های سوسیالیستی تلاش کرد، برخی دیگر در دورهٔ پروسترویکا به سمت راست گرایش پیدا کردند.

بودرایتسکیس مشاهده می‌کند که از زمان میخائیل گورباچف تا امروز، چپ‌گرایان روسی در مقایسه با چپ‌گرایان در ایالات متحده، نسبت به گذشتهٔ سوسیالیستی خود ارتباط کمتری داشته‌اند.

استالینیسم رشتهٔ تاریخی سنت انقلابی روسیه را گسست، و حتی برای نسل «یخ‌زدایی» پس از استالین در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، تنها تکه‌هایی از این سنت باقی ماند. (صص. ۶۸-۱۶۷))

در اواخر دههٔ ۱۹۸۰، برخی از چپ‌گرایان ضد استالینی جریان‌های تروتسکیستی و آنارشیستی را شکل دادند. در همین حال، شکلی خاص از استالینیسم پوپولیستی نیز پدید آمد؛ هم در میان رهبران حزبی مخالف اصلاحات گورباچف و هم در میان کارگرانی که از فساد خشمگین بودند. پس از ۱۹۹۱، نئو‌استالینیست‌ها علیه سیاست‌های «شوک‌درمانی» حامی سرمایه‌داری دولت بوریس یلتسین مبارزه کردند. آنان پیش از بازگشت به حزب کمونیست، در سال ۱۹۹۳ با درگیری خشونت‌آمیز با رئیس‌جمهور،هستهٔ اصلی حامیان پارلمان روسیه را تشکیل دادند. حزب در در طول دههٔ ۱۹۹۰ در انتخابات پارلمانی کرسی‌های بیشتری به دست آورد، اما به‌تدریج به سمت ملی‌گرایی ارتدوکس گرایش پیدا کرد.

این حزب تا حدی بازتاب ویژگی‌های فعالان و پایه‌های رأی‌دهنده حزب بود که مجموعه‌ای ناهمگون را در بر می‌گرفت: بازنشستگان فقیر، جمع روشنفکران  (پزشکان، معلمان، پژوهشگران علمی) که در نتیجهٔ اصلاحات بازار بازنده شدند، کارگران حاشیه‌نشین‌شدهٔ کارخانه‌های سابق شوروی، لایه‌های نوستالژیکِ میانی بوروکراسی، بخشی از طبقهٔ مدیران و افسران ارتش. (ص. ۱۷۳)

در طول بیست‌وپنج سال گذشته، چپ سوسیالیست در روسیه موفقیت‌هایی مقطعی داشته است؛ از جمله حمایت از اعتصابات کارگری در دههٔ ۱۹۹۰ و مخالفت با سیاست‌های ریاضتی ولادمیر پوتین در دههٔ ۱۹۹۰. در عین حال، یک راست افراطی جدید از اسکین‌هدها و ارازل فوتبال پدید آمد که اقلیت‌ها و همچنین مهاجران آسیای مرکزی را هدف قرار می‌داد. در واکنش به این وضعیت، جنبش آنتی‌فا [ضدفاشیستی] شکل گرفت و درگیری‌هایی خیابانی میان دو طرف رخ داد.

سرکوب و واکنش پوتین به قیام میدان در اکراین در سال ۲۰۱۴ موجب تفرقه و تضعیف چپ روسیه شد. پوتین توانست معترضان را به‌عنوان ستون پنجمِ غربی معرفی کند که قصد دارند ارزش‌های سنتی «اکثریت خاموش» روسیه را سرنگون کنند.

بازداشت اعضای پوسی رایوت و نیز آغاز کارزارهای ستیزه با همجنس‌گرایان در رسانه‌های دولتی، به توصیف حنبش اعتراضی در قالب جنگ‌های فرهنگی کمک کرد و که اقلیت معترض را محکوم به شکست کرد. (ص. ۱۸۲)

رویدادهای اوکراین در سال ۲۰۱۴ نیز چپ را دچار شکاف کرد. برخی از چپ‌گرایان معتقد بودند که جنبش استقلال در دونسک نشانهٔ آغاز یک شورش کارگری علیه رژیمی ارتجاعی در کی‌یف است. در مقابل، بسیاری از تروتسکیست‌ها بر این باور بودند که اوکراین درگیر رقابت میان‌امپریالیستی میان روسیه و غرب است و رهبران مستقل دونتسک و لوهانسک در واقع رژیم‌های نیابتی روسیه هستند.

 

پس از ۲۰۱۷، وضعیت سیاسی تا حدی امیدوارکننده‌تر به نظر رسید. رهبر لیبرال، الکسی ناوالنی، واستار اعتراضات علیه فساد شد. اگرچه چپ‌گرایان از دیدگاه بازارمحور او انتقاد می‌کردند، اما بیشتر آنان از این اعتراضات حمایت کردند. اصلاحات بازنشستگی در سال ۲۰۱۸ نیز که سن بازنشستگی کارگران روسی را به‌طور قابل توجهی افزایش داد، نارضایتی گسترده‌تری را برانگیخت.

علاوه بر این، از حدود سال ۲۰۱۰ یک فمینیسم جدید نیز ظهور کرده است.

یکی از ویژگی‌های مهم این موج جدید فمینیسم روسی، پیوند آن با نقد چپ و ضدسرمایه‌داری است؛ پیوندی که هم در سطح برنامه‌ای و هم در تعامل عملی با گروه‌های چپ نمود پیدا می‌کند.» (ص. ۱۸۵)

آثار بودرایتسکیس روشنگر و ضروری است. با این حال، خواندن آن بدون احساس نوعی تراژدی دشوار است. سرگذشت نسل‌های پیاپیِ سوسیالیست‌های چپ که تلاش کرده‌اند تحلیلی از واقعیت شوروی و بدیلی دموکراتیک و انقلابی ارائه دهند، الهام‌بخش است؛ اما این پرسش اجتناب‌ناپذیر را نیز پیش می‌کشد که چرا چپ‌گرایان غربی آشنایی کمی با آن‌ها داشتند و تلاش اندکی برای ارتباط و تعامل با آنان انجام دادند.

بی‌تردید، دولت شوروی مسئولیت بخش بزرگی از این وضعیت را بر عهده دارد. رژیم‌های متوالی کرملین فعالان سوسیالیست را بازداشت می‌کردند و آنان را وادار می‌ساختند در شرایط مخفی فعالیت کنند و تنها شمار محدودی از نشریات خود را منتشر کنند. سانسور نیز ترجمه یا انتقال آثار آنان به خارج از اتحاد شوروی را دشوار می‌کرد. تاریخ سرکوب ضدسوسیالیستی یکی از نمونه‌های متعددی است که نشان می‌دهد کمونیسم شوروی از دورهٔ استالین به بعد، در واقع به‌طور فعال مانع از انتشار ایده‌های مارکسیستی در میان طبقهٔ کارگر می‌شد، توانایی سوسیالیست‌ها برای تعامل و بهره‌گیری از مارکسیسم جهت تحلیل‌های عمیق‌تر را محدود می‌کرد، و مانع از شکل‌گیری یک انترناسیونالیسم واقعی می‌شد.

با این حال، چپ بین‌المللی نیز باید مورد بازخواست قرار گیرد. از دههٔ ۱۹۵۰ تا سال‌های گورباچف، جریان‌های رسمی کمونیستی و دیگر نیروهای هوادار شوروی و مائوئیست در اغلب کشورها بر گفتمان جهانی چپ مسلط بودند. برای چپ ضد استالینی، متقاعد کردن فعالان جنبش‌های اجتماعی مبنی بر اینکه اتحاد شوروی الگو نیست، بسیار دشوارتر می‌شد، زیرا اکثریت چپ‌گرایان بر این باور بودند که شوروی در واقع سوسیالیستی است. این وضعیت روایت جنگ سردی را تقویت می‌کرد که اقلیتی از چپ در تلاش برای به چالش کشیدن آن بود و در نتیجه، نیروهای لیبرال و راست‌گرا راحت‌تر می‌توانستند سوسیالیسم را بی‌اعتبار کنند.

طبیعتاً، استالینیست‌های خارج از اتحاد شوروی هیچ علاقه‌ای به شناخت دگراندیشان سوسیالیست درون شوروی، ارتباط با آنان یا انتشار آثارشان نداشتند. آنان همچنین علاقه‌ای به تدوین تحلیل‌های مشترک، راهبردهای مشترک یا نوعی انترناسیونالیسم واقعی نشان نمی‌دادند. در عوض، چپِ هوادار شوروی، ارزیابی واشنگتن را پذیرفت که جهان را به اردوگاه‌های متخاصم تقسیم می‌کرد و طرف شوروی را ــ با دولت پلیسی و سرکوبگرش ــ برگزید.

این تاریخ ارزش بازگویی دارد، زیرا امروز نیز بخش قابل توجهی از چپ بین‌المللی همچنان خود را با اردوگاه روسیه همسو می‌داند، حتی اگر رهبری آن دیگر تظاهر به سوسیالیست بودن یا حتی گرایش به پیشرو بودن نداشته باشد. در حالی که جنگ سردِ اولیه روشنفکران را وادار می‌کرد در یکی از دو سوی قدرت‌های بزرگ صف‌آرایی کنند، امروز چنین اجبار مشخصی وجود ندارد. همان‌طور که بودرایتسکیس می‌نویسد:

«شرایط معاصر کسی را وادار نکرده است که در ستون‌های مطبوعاتی علیه «ابلهان مفید پوتین» یا در مخالفت با حامیان «میدان نازی» بنویسد. اما در چنبرهٔ نوعی سکون وحشتناک، خودِ روشنفکران آماده شده‌اند که این انتخابِ نادرست را برای خود انجام دهند.» (ص. ۲۹)

متأسفانه این ارزیابی دربارهٔ روشنفکران چپ معاصر نیز صدق می‌کند.

تهاجم روسیه به اوکراین در سال۲۰۲۲ موجب شکل‌گیری یک جنبش ضدجنگ جدید در روسیه شده و همچنین یک نسل تازه از فمینیست‌ها و سوسیالیست‌های روسی را به جهان معرفی کرده است. بودرایتسکیس یکی از صداهای مهم این تحول جدید است. ضروری است که ما اشتباهات نسل‌های پیشین چپ‌گرایان را تکرار نکنیم و خود را با رژیم‌هایی همسو نسازیم که تنها «فضیلت» آن‌ها مخالفت با نظم غربی است. در عوض باید با چپ نوظهور در روسیه و اوکراین همبستگی نشان دهیم. همان‌طور که بودرایتسکیس می‌گوید:

«شاید در اینجاست که مارکسیسم انترناسیونالیستی بتواند اهمیت خود را بازیابد. این رویکرد هیچ شباهتی به به‌اصطلاح به‌رسمیت‌شناختن لیبرالیِ تنوع فرهنگی یا نقد «غیرلیبرال» از جهان تک‌قطبی ندارد، بلکه خود را متوجه وحدت جهانِ استثمارشدگان می‌کند. این چیزی است که می‌توان ــ به پیروی از ایمانوئل والرشتاین ــ آن را «جهان‌شمول‌گراییِ ضدجهان‌شمول‌گرا» نامید: رد خشونت استعماری، نه به سود خاص‌گرایی و گفتمان «برخورد تمدن‌ها»، بلکه از طریق تأکید بر برابری و همبستگی واقعی.» (ص. ۱۸)

برگرفته از سایت نظرگاه بین‌المللی، نوشته‌‌ی کیت واینر 

INTERNATIONAL VIEWPOINT – ONLINE SOCIALIS MAGAZINE

https/internationalviewpoint.org/IMG/pdf/dissidents-among-dissidents_a7616

 

 



[1] “Dissidents among Dissidents”, by Ilya Budraitsky, Verso, 2022.

Ilya Budraitsky teaches at the Moscow School of Social and Economic Sciences and the Institute of Contemporary Art Moscow 

 

در جستجوی پاسخی مقدماتی به جنگ


 

در جستجوی پاسخی مقدماتی به جنگ

 

علی رها

تیر 1405

 

«اسپارتی ها تا زمانی که در جنگ بودند جاه و جلالی داشتند. اما به محض کسب قدرت کامل، افول پیداکردند. آنها نمی دانستند چگونه درشرایط صلح زیست کنند.»

ــ ارسطو، «سیاست»، کتاب دوم، فصل ۹

 

مقدمه: با چه اصولی علیه جنگ مبارزه کنیم؟

این امر مسلم که در حال حاضر برای مردمی که مدتی است که زیر بمباران‌های هوایی و بدون پناهگای امن در وحشت دائمی به‌سر برده‌اند، الویت بلافصل توقف جنگ، و بازگشت به نوعی امنیت و آسایش نسبی است، نباید بر هیچ انسان فهیمی پوشیده باشد. بحران انسانی به‌جز تخریب اماکن مسکونی، آوارگی، و تلفات جانی، همچنین شامل تبعات درازمدت روحی و روانی، به‌ویژه برای کودکان و خردسالان است. به نظر می‌رسد که سرنوشت ما را کسانی در دست گرفته‌اند که دغدغه‌ی آن‌ها ابداً سعادت، رفاه و آزادی مردم نیست.

اینکه پس از پایان جنگ اولویت رژیم ج.ا. بازسازی مسکن و تأمین معیشت و جلب اعتماد مردم باشد، قابل شک است. نظام حاکم به‌جز بقاء به فکر چیز دیگری نیست. آن‌ها ثابت کرده‌اند که رمز بقاء نه رفاه، آسایش و آزادی مردم و گشایش فضای خفقانی، و یا رفع انسداد سیاسی-اقتصادی، بلکه تقویت بنیه‌ی نظامی و قدرت سرکوب است. با این حال، جوّ رعب و وحشت ناشی از جنگ، تجربه‌ی کشتار جمعی دی ماه را از اذهان حذف نخواهد کرد. برعکس، پس از خاموش شدن شعله‌های جنگ، بی‌شک در مواجهه با بی‌کاری مزمن و فزاینده، تورم افسارگسیخته، و فقر و فلاکت عمومی، اعتراضات اجتماعی جان تازه‌ای خواهد گرفت.

اما در بحبوحه‌ی جنگ، شکل‌گیری یک ذهنیت ملی و بعضاً ناسیونالیستی در برابر تجاوز خارجی در بخش وسیعی از اقشار جامعه، طبیعی و قابل فهم است. با اینکه ظهور چنین حسیاتی باعث بهره‌برداری نظام می‌شود، اما لزوماً به معنای حمایت آن‌ها از ج. ا. نیست. وجه مشخصه‌ی ملی‌گرایی، تمرکز بر مصائب خودی - واقعی یا تخیلی - و بی‌تفاوتی به رنج و درد «دیگری» است.

اما برای سوسیالیست‌های اصیلی که همواره مخالف نظامی‌گری و جنگ بوده‌اند، سمت‌گیری نظری علیه جنگ کنونی حیاتی است، به‌ویژه از آن‌رو که بخشی از چپ، برغم ضدیت با جنگ، یا علیه تجاوز خارجی با رژیم خودی هم‌سو شده‌ است و یا آگاهانه و یا ناآگاهانه گرایشات نهفته‌ی ناسیونالیستی خود را به نمایش گذاشته‌ است. انسان‌های اصیل و اخلاق‌مدار نمی‌توانند و نباید نسبت به محنت دیگران بی‌غم باشند. ما نمی‌توانیم از موشک‌هایی که به غیرنظامیان اسرائیل و کشورهای منطقه آسیب می‌رسانند احساس خرسندی کنیم. ما چگونه می‌توانیم از همگان انتظار داشته باشیم که با ما اعلام هم‌بستگی کنند اما نتوانیم به‌طور متقابل با آن‌ها اعلام هم‌بستگی کنیم. هم‌-بستگی بنا به ماهیت خود خصلتی تک‌سویه ندارد.

ما در طی جنگ شاهد تظاهرات میلیونها نفر در اروپا و آمریکا علیه جنگ بودیم. بیش از ۸ میلیون آمریکایی علیه ترامپ به خیابان‌ها سرازیر شدند. آن‌ها خواستار سرنگونی رژیم خودی شدند؛ رژیمی که منافع واقعی مردم را قربانی جنگ و مقاصد اولیگارش‌های آمریکا کرده است. ما همچنین در اسرائیل در شرایطی بسیار دشوار شاهد تظاهراتی در تل‌آویل علیه جنگ و دولت خودی بودیم. آن‌ها متحدان طبیعی ما علیه جنگ هستند.

مرگ ایرانی، عراقی، کویتی یا اسرائیلی، مرگ قربانیان جنگ، مرگ انسان است. برای پایان دادن به جنگ، هم‌بستگی جهانی اساسی است. اعتراض گسترده‌ی آمریکایی‌ها علیه ترامپ، تظاهرات اسرائیلی‌ها علیه نتانیاهو، برغم تعداد معدود آن‌ها، را باید با اعتراض ما علیه دولت خودمان پیوند زد. راه دیگری برای پایان دادن به این جنگ و جنگ‌های دیگر وجود ندارد.

 

در فاصله‌ی بین ۲ جنگ

۳۱ شهریور ۵۹ بود - یک سال و نیم پس از سرنگونی رژیم شاه در بهمن ۱۳۵۷. حدود ۷ ماه نیز از اشغال سفارت آمریکا گذشته بود. اقدامی که از حمایت بخش اعظمی از چپ برخوردار شد و به شعار «مرگ بر آمریکا» جان تازه‌ای بخشید. حاکمیت جدید که هنوز از انسجام درونی برخوردار نشده بود، با این اقدام گویا ازنو محبوبیت یافته بود. نه فقط دولت موقت، بلکه کل جامعه نیز کماکان در تبِ انقلابی خودکرده می‌سوخت.

درست در چنین گیروداری بود که صدام حسین به ایران حمله‌کرد. طبعاً در ذهنیت اکثر مردم ایران، حمله‌ی عراقْ هم‌سنگ حمله به خودِ انقلاب تصور می‌شد. آتش جنگی که بدین‌سان شعله‌ور شد، دستکم تا بازپس گیری خرمشهر، ظاهراً جنگی دفاعی و مشروع تلقی می‌شد. رژیمِ نوپا هنوز حمایت مردمی خود را از دست نداده بود. تلفات انسانی آن جنگ، خارق‌العاده بود. امواج بی‌پایان جوانان و نوجوانان ایرانی با گام نهادن بر زمین‌های مین‌گذاری شده، به قیمت جانِ خود، جاده صاف‌کن ارتش شدند. صدها‌هزار نفر کشته و بیش از یک میلیون نفر زخمی و علیل شدند!

۴۵ سال پس از آن جنگ خانمان سوز، در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، امپریالیسم آمریکا و خرده امپریالیست اسرائیل به ایران حمله‌کردند. با گذشت حدود نیم قرن، نه فقط شیوه‌ی جنگ‌افروزی و فناوری جنگ به‌کلی تغییر کرده است، بلکه جامعه‌ی ایران نیز کاملاً متحول شده است. برخلاف آن زمان، مخالفت اکثریت قریب به اتفاق مردم با تجاوز نظامی، همسان حمایت فعال از رژیم خودی نیست. چراکه این رژیم مدتها است که در ذهن عموم، مشروعیت خود را از دست داده است.

در اینجا دلایل سلب مشروعیت از نظام نیازمند توضیح و تشریح بیشتر نیست. رژیمی که فاقد حمایت مردمی باشد، نمی‌تواند صرفاً با اتکا به موشک‌های سپاه، از مردم خود حفاظت کند. وانگهی در این جنگ، به‌ویژه از آن رو که مرز مشترکی بین ایران و اسرائیل وجود ندارد، تعداد سربازان ارتش، سپاه، و بسیج به کاری نمی‌آیند. اگر جنگ عراق و ایران پس از ۸ سال عاقبت منجر به نوشیدن جام زهر شد، بعید نیست که جنگ کنونی به نوعی تفاهم کوتاه مدت منجر شود. اگر انتخاب بین غنی‌سازی و بقای کل نظام باشد، احتمالاً تصمیم‌ نهایی دشوار نخواهد بود. 

مردم ما اما نه سلطه‌ی قدرت‌های خارجی را تحمل می‌کنند و نه زیر بار زور می‌روند. اگر چنین بود تاکنون تمکین کرده بودند و دست از مقاومت و مخالفت با ستم‌گران داخلی بر می‌داشتند. این جنگ ممکن است به سرنگونی زودرس ج.ا. منجر نشود، اما ذاتاً رنگ و بویی ضد-انقلابی دارد، چراکه احتمالاً جنبش‌های نوین جامعه - حرکت‌های اخیر کامیون‌داران، معلمان، بازنشستگان، مال‌باختگان، تشنه‌لبان، و به‌ویژه زنان - را به عقب می‌راند. 

 

دروغ بزرگ: نیازهای انرژی ایران

فرض کنیم تلاش‌های همه‌جانبه‌ی سال‌های اخیرِ ج.ا. ایران برای گسترش سانتریفیوژ‌ها و غنی‌سازی اورانیوم ۶۰ درصدی، که سهم مهمی در جنگ داشت، صرفاً به‌خاطر اهدافی صلح‌آمیز باشد. آیا انرژی هسته‌ای با واقعیت نیازهای ایران هم‌خوانی دارد؟

مصرف انرژی در حال گسترش است و سالانه حدود ۶ درصد افزایش یافته است. ایران همچنین صادرکننده‌ی انرژی است و چهارمین ذخایر بزرگ نفت و دومین ذخایر بزرگ گاز را دارد. بخش زیادی از این گاز مهار نمی‌شود و به هدر می‌رود. پالایشگاه‌های نفت ایران کم، دارای ظرفیتی محدود و از نظر فناوری منسوخ هستند. بدین خاطر، نفت تصفیه شده وارداتی است. البته ایران با برخی پروژه‌های بادی و خورشیدی تلاش‌های محدودی برای تنوع‌بخشی انجام داده است.

بیابان‌های وسیع ایران کاملاً برای مهار انرژی خورشیدی بسیار مناسبند و رشته کوه‌های شمال، شرق و غرب ایران برای انرژی بادی ایده‌آل هستند. بنابراین جایگزین مناسبی برای سوخت‌های فسیلی هستند. با این حال، دعاوی شبه علمی برای جایگزینی نفت و گاز با انرژی هسته‌ای به عنوان راه حلی برای نیازهای ایران کاملا گمراه کننده است. نه تنها به این دلیل که وارد کردن آن ارزان‌تر از تولید داخلی است. نه! حتی اگر ادعاهای دولت مبنی بر اینکه فقط به دنبال انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز است را باور کنیم، این مسیر دستورالعملی برای خودتخریبی است. نه تنها به این دلیل که بسیار گران‌تر از انرژی‌های تجدیدپذیر است، بلکه به‌ویژه با درنظر گرفتن سطح فناوری در ایران، همچنین پس از تجربه‌ی چرنوبیل و فوکوشیما، فراخوانی به فاجعه است. 

گذشته از ملاحظات سیاسی - فقدان نهادهای دموکراتیک قدرتمند برای نظارت بر امور - هیچ اقتصاددان عاقلی ادعا نمی‌کند که انرژی هسته‌ای کم‌هزینه‌ترین راه است، چه برسد به امن‌ترین. دولتمردان ما به هیچ وجه احمق نیستند. آن‌ها به خوبی می‌دانند چگونه حمایت طیف‌های وسیعی از ایرانیان، از ناسیونالیست‌های سکولار گرفته تا برخی از نیروهای چپ‌ را حول این «حق ملی غنی‌سازی» بدست آورند. آن‌ها همچنین «می‌دانند» که دغدغه‌ی آن‌ها نه رفاه مردم ایران، بلکه بقا و قدرت است - چه داخلی، چه منطقه‌ای و چه جهانی. اما آنچه قابل تردید نیست تداوم سرکوب در داخل و اعمال قدرت در خارج است.

 

تعصب ملی، و هم‌بستگی بین‌المللی 

بدیهی است که هیچ انسان صالح و فرهیخته‌ای نمی‌تواند با منطق جنگ، جنگ‌افروزان و صنعت کشتار آدمیان هم‌پیمان باشد. در جنگ تجاوزکارانه‌ی کنونی نیز خاستگاه انسانی و اخلاقی ما تعیین‌کننده‌ی رویکرد ما به جنگ است. قدر مسلم اینکه اکثر ایرانیان آزادی‌خواه و خودبنیاد تعرض نظامی آمریکا-اسرائیل به ایران را محکوم می‌کنند، بدون آنکه در تلاش برای سرنگونی ج.ا. گامی به عقب بردارند.

با وجود اینکه در ابتدای جنگ حذف سران رژیم تبهکار ج.ا. برای مردم رنج‌دیده‌ی ایران مایه‌ی خرسندی بود، این جنگ بلافاصله همچنین تبعات دیگری داشته است که ناگوار و دردآور بوده است: از کشتار کودکان دبستانی، تا تخریب مراکز درمانی و به‌اصطلاح «تلفات جانبی». این یک سوی قضیه است. اما این جنگ جوانب دیگری دارد که باید قدری در آن تأمل کرد.

یکم، از نقطه نظر مردم آمریکا، این جنگ نه فقط برخلاف کلیه‌ی موازین قانونی مندرج در قانون اساسی آنجا است، بلکه تبعات آن همچنین دامن‌گیر خودِ آن‌ها است: هزینه‌های سنگین نظامی‌گری و تورم ناشی از جنگ مستقیماً کیفیت زندگی آن‌ها را نشانه گرفته است.  واقعیت این است که مردم آمریکا از جنگ‌های بی‌پایان امپریالیسم آمریکا  از افغانستان تا عراق  خسته شده‌اند. دولت ترامپ با تغییر نام «وزارت دفاع» به «وزارت جنگ»، در واقع به جهانیان اعلام کرد که ما جنگ‌افروزیم. هم‌اکنون، پس از ربودن رئیس جمهور ونزوئلا، کوبا در محاصره‌ی اقتصادی است تا نهایتاً حتی بدون تعرض نظامی، مردم آنجا را در اثر قحطی به زانو درآورد. اما نکته‌ی مهم‌تر اینجاست که تعرض به دیگران، ابتدا با تعرض به شهرهای خودِ آمریکا و آزادی‌های مدنی مردم آنجا آغاز شد. این اعمال در عین حال با اعتراضات جمعی و مخالفت اکثریت مردم آمریکا مواجه شده است. بنابراین، اقتدارگرایی دولت ترامپ خطری است که همچنین متوجه‌ی کشور خودی است. نظرسنجی‌های اخیر نشان می‌دهد که ۷۵٪ مردم آمریکا مخالف جنگ با ایران هستند.

دوم، حتی از جنبه‌ی قوانین بین‌المللی و برهم زدن نظم جهانی و منشور سازمان ملل متحد، تجاوز نظامی به کشورهای دیگر، ترور یا ربودن رؤسای کشورهای دیگر، زمینه‌ساز برقراری یک هرج‌و‌مرج در روابط بینِ ملل است که حاکمیت زور را جایگزین دستاوردهای تمدن بشری می‌کند. در چنین وضعیتی، قدرت برتر، در اینجا ابرقدرت آمریکا، و متحدش اسرائیل، نه فقط به کشورهای ضعیف بلکه به دولت‌های اروپایی نیز تعیین تکلیف می‌کنند.

بنابراین، با اینکه مردم ایران قربانیان بلاواسطه‌ی جنگ هستند، ما همچنین باید به این جنگ از زاویای دیگر، به‌ویژه از نقطه‌نظر سعادت و رفاه مردمان دیگر نیز توجه کنیم. جهان کنونی بی‌توجه در کناری نایستاده است. اکثر مردم جهان ماهیت رژیم استبدادی و ستم‌گر ایران را می‌شناسند. آن‌ها همچنین از سرشت جهان‌خوار امپراتوری آمریکا نیز باخبرند. پس ضروری است هم‌گام با مبارزه با ج.ا. و اعتراض علیه جنگ، برای برقراری هم‌بستگی بین‌المللی نیز تلاش کنیم  یعنی نه فقط برای ایجاد هم‌بستگی آن‌ها با ما، بلکه همچنین هم‌بستگی ما با آن‌ها! تنها یک چشم‌انداز بین‌المللی و نه ناسیونالیستی می‌تواند نهایتاً ما را به سوی جهانی بدون جنگ هدایت کند. 
اما اگر کسی انتظار داشته باشد که پس از پایان احتمالی جنگ، تخریب زیرساخت‌ها، یعنی انهدام سرمایه‌های ثابت - اعم از کارخانه‌ها، پل‌ها، اسکله‌ها، پالایشگاه‌ها، ساختمان‌های مسکونی، دولتی و غیره. - مانند دوران پس از جنگ دوم جهانی در اروپای غربی به رونق اقتصادی یعنی بازسازی با فناوری مدرن و ایجاد اشتغال - سرمایه‌ی متغیر - منجر خواهد شد، دچار توهمی فاحش شده است.

بله انهدامْ توازن سرمایه‌‌های ثابت به نفع متغیر را کاملاً بهم می‌ریزد. اما نباید فراموش کرد که بازسازی اقتصادی نیازمند سرمایه‌گذاری کلان است. باید به‌یاد آورد که ایالات متحده که پس از جنگ به یک قدرت جهانیِ بی‌همتا تبدیل شد، به دلار امروز، صدها میلیارد در اروپا سرمایه‌گذاری کرد. وعده‌ی ۳۰۰ میلیون دلاری مندرج در «تفاهم‌نامه» آمریکا و ایران، آن‌هم از قِبل کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس، درست همانند «بازسازی» غزه، توهمی بیش نیست.  اما حتی اگر با پایان جنگ تحریم‌ها نیز برداشته شوند، و یا درایی‌های مسدود شده را بازگردانند، اقتصاد رانتی ایران، اختلاس، فساد و پول‌شویی مزمن، اهم درآمدها را برباد می‌دهد. انسداد اقتصادی هم‌پا با انسداد سیاسی، یعنی تمرکز قدرت در بالا بدون نظارت نهادهای دموکراتیک از پایین، معضل بیکاری مزمن و تورم اقتصادی را برطرف نخواهد کرد. ازاین‌رو، انتظار یک دوران رونق اقتصادی، همانند اروپای پس از جنگ، حتی در کوتاه مدت، خیال خامی بیش نیست.

درعوض، نیروهای اصیل و مستقل سوسیالیستی، به‌جای ایجاد توهم باید با تلاش مستمر در بین کارگران، به‌ویژه کارگران بی‌کار که متحمل بیشترین آسیب شده‌اند، و نیز کلیه‌ی جنگ‌زدگان و بی‌خانمان شدگان شهری، چشم‌انداز اجتماعی را ترویج و تشریح کنند که مبانی آن نه دولت محور، بلکه بر رفاه، امنیت و آزادی بنا شده باشد. بازسازی دموکراتیک و مردمی از پایین به‌جای بازتولید اقتدار دولتی متمرکز!

 

مارکس و جنگ: درنگی اجمالی

«پول، دژخیم همه‌چیز شده است... پول به تمام بشر اعلان جنگ داده است.» (''سرمایه''، ۱:۱۶۴، ترجمه‌ی حسن مرتضوی»

کتاب ''سرمایه'' مارکس جنگ‌های بی‌شماری را بررسی می‌کند؛ از جنگ پلوپونزی بین آتن و اسپارتا، تا جنگ‌های داخلی روم باستان، تا جنگ‌های ۳۰ ساله‌ی اروپایی، تا جنگ کریمه، جنگ ضدژاکوبنی، جنگ‌های تریاک، جنگ‌های ناپلئونی و به‌ویژه جنگ داخلی آمریکا و پی‌آمدهای آن در تراکم و تمرکز «رزیلانه‌ترین سرمایه‌ی مالی» و وضعیت طبقه‌ی کارگر و جنبش ۸ ساعت کار از پس الغای برده‌داری. اما شاید برجسته‌ترین جنگی که مارکس تشریح می‌کند، جنگ روزمره و بدون انقطلاع کارگر با سرمایه در مقطع تولید است که مارکس آن‌را یک «جنگ داخلی بلند و کم‌و‌بیش پنهان» می‌نامد. (مرتضوی، ۳۱۹)

این ادعا که چون مارکس دانش همه‌جانبه‌ای نسبت به فناوری نظامی، به‌ویژه جنگ‌های زمان خود و صنعت تسلیحاتی («صنعت سلاخی انسان») نداشت، ادعای درستی نیست. بهترین شاهد، جنگ پروس و فرانسه و بررسی جامع آن در «جنگ داخلی در فرانسه» است که در آن شکست ناپلئون صغیر، هم‌هنگام به انقلاب و ایجاد کمون پاریس منجر می‌شود و پروس و فرانسه را در سرکوب آن متحد می‌کند.

همان‌طور که مارکس به‌درستی اشاره می‌کند، یکی از مهم‌ترین تبعات جنگ، تخریب سرمایه‌های ثابت است که سپس تمرکز سریع سرمایه را به‌همراه می‌آورد که همواره با تشدید بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر همراه است. به‌عنوان نمونه، «در جریان جنگ داخلی آمریکا، هنگامی که کارگر کم‌یاب است، بورژوا، کارگر کارخانه را به‌طور استثنایی به سخت‌ترین کارها مانند راه‌سازی و غیره وا می‌دارد.» (مرتضوی، ۴۳۷) از سوی دیگر، این جنگ صنعت پنبه‌ی انگلستان را کاملاً زیر و رو کرد و «به رشد عظیم کارخانه‌ها و ماشین‌آلات» منجر شد. (مرتضوی، ۴۶۹)

همچنین در زمان جنگ، سرمایه‌‌داری «بخشی از سرمايه‌ی خود را از اشتغال موّلد بيرون می‌كشد تا آن را در بورس سهام راه‌آهن به كار اندازد، و به همين طريق در جريان جنگ داخلی آمريكا، كارخانه‌اش را بست و كارگران را به خيابان‌ها ريخت تا در بورس پنبه‌ی ليورپول دست به قمار زند.» (مرتضوی، ۲۱۶)

وجه‌مشخصه‌ی جامعه‌ی مدنی در روابط اجتماعی سرمایه‌داری «جنگ همه با همه» برای بقا است. ازاین‌رو، به بیان مارکس «شايد حق با لُنگه باشد كه در اثر خويش، ''نظريه‌ی قانون‌های مدنی''، شكار را نخستين شكل همياری و شكار انسان (جنگ) را نخستين شكل شكار اعلام می‌كند.» (مرتضوی، ۳۶۸)

مارکس بلافاصله پس از شروع جنگ بین فرانسه و پروس در سال  ۱۸۷۰ و تصرف ایالت آلزاس-لورین، «نخستین خطابیه‌ به شورای عمومی انجمن بین‌المللی کارگران» را با جملات زیر آغاز می‌کند: «ما در سخنرانی افتتاحیه‌ی انجمن بین‌المللی کارگران، در نوامبر ۱۸۶۴، گفتیم: ''اگر رهایی طبقات کارگر مستلزم توافق برادرانه آن‌هاست، چگونه می‌توانند این مأموریت بزرگ را با سیاستی خارجی که در پی طرح‌های جنایتکارانه است، از تعصبات ملی سوءاستفاده می‌کند و در جنگ‌های دزدان دریایی خون و ثروت مردم را هدر می‌دهد، انجام دهند؟'' ما سیاست خارجی مورد نظر بین‌الملل را با این کلمات تعریف کردیم: ''حمایت از قوانین ساده‌ی اخلاق و عدالت که باید بر روابط خصوصی افراد حاکم باشد، به‌عنوان قوانین برتر در مراودات ملت‌ها''.»

در آن زمان ببل و لیبکنشت اعضای رایشتاگ آلمان بودند. آن‌ها به عنوان نمایندگان «حزب سوسیال دموکراتیک کارگری» آلمان، با جمهوری احیا شده‌ی فرانسه اعلام هم‌بستگی کرده، با رایانه‌‌های ارتش مخالفت ورزیده و با سخنرانی در رایشتاگ به الحاق ایالت فرانسه رأی مخالف می‌دهند.

به بیان مارکس، «مخالفت آندو علیه تبدیل کردن آلمان به «یک پادگان بزرگ» است. اما دولت پروس، به‌ویژه پس از «بیانیه‌ی کمیته‌ی حزب سوسیال دموکراتیک آلمان»، آن‌ها و بسیاری از کارگران را زیر ‌عنوان «خیانت بزرگ» تحت تعقیب قرار داده است. همین‌طور سردبیران نشریات اپوزیسیون بیسمارک را. پلیس هر روز گردهم‌آیی‌های کارگران در حمایت از صلحی شرافت‌مندانه برای فرانسه را برهم می‌زند. «خیانت بزرگ» به دکترین رسمی پروس مبدل شده است، که چیزی نیست به‌جز سرکوب خشونت‌آمیز افکار عمومی، و برقراری حکومت نظامی در سراسر فرانسه که «مشمئزکننده‌ترین و پَست‌ترین شکل استبداد سیاسی و تعلیق قانون است. آنهم درحالی‌که حدود ۱ میلیون تجاوزگر پروس خاک فرانسه را آلوده کرده‌اند.» اما «در حال‌حاضر فرانسه  و آرمان آن که خوشبختانه به‌هیچ‌وجه ناامید کننده نیست  نه تنها برای استقلال ملی خود، بلکه برای آزادی آلمان و اروپا پیکار می‌کند.» (مجموعه آثار، ۲۲:۲۷۴)

 

به‌سوی افقی فراسوی جنگ

«اندیشیدن یعنی ملاقات خویشتنِ خود در دیگری؛ یعنی رها شدن، که گریزی به انتزاع نیست، بلکه یافتن خود در امر بالفعل است، اما نه به‌مثابه‌ی یک بیگانه، که همچون هستی و آفرینش خود در فعلیت دیگری، که بنا به ضرورت با آن جوش خورده است. این رهایی، در موجودیت آن به‌عنوان یک فرد، من نامیده می‌شود: که به‌مثابه‌ی یک کلیتِ رشد یافته، روح آزاد است، به‌عنوان احساس، عشق است، و به‌مثابه‌ی خرسندی، خوشبختی است.»» (هگل، ''منطق''، بند ۱۵۹)

در حالی که بدن‌ها زیر آوارها دفن می‌شوند، بر اذهان زیر آواری از شعارهای خاک و خون و انتقام می‌بارد . در اوج این سبعیت و ویرانگری، اعلام همبستگی با «دگرِ» خود چه انتزاعی و چه خیال‌پردازانه می‌نماید! اما در وضعیت بحرانی کنونی، در این دقایق مرگ‌زا نباید احساس و اندیشه را دربرابر یکدیگر قرار داد. اندیشیدن شور و شعف مغز نیست، بلکه مغزِ شور و شعف است. اندیشه اما ناقض احساس نیست؛ احساسی که هم‌اکنون بر ما فائق شده است که همانا وحشت از جنگ، حس ناتوانی و خشم فروخفته است.

پس برای گشادگی روح، برای رهایی، ضروری است تا با یافتن دیگری در خود و یافتن خود در دیگری، آواری که بر سر آن دگر فرود می‌آید، مرگ مردان و زنان و کودکانی که دژخیمان خودی تجربه‌ی زیستن آن‌ها را بی‌معنا می‌کنند را نیز حس‌کرده، و به اندیشه در‌آورد. باید در اوج یأس و ناامیدی مصرانه در جستجوی یافتن روزنه‌های امیدی بود که شاید به چشم نمی‌آیند و یا جوانه‌هایی تازه و حتی دانه‌ها و نطفه‌هایی ناشکفته هستند. چالش واقعیت موجود نه با حدس و گمان، بلکه از درون همین روزنه‌های امید امکان فعلیت پیدا می‌کند. پس باید از جایی شروع کرد، هرچند که این شروع محدود و موقر باشد؛ به این امید که بالندگی این نقطه‌ی آغاز در پیوند با چشم اندازی انسانی راهگشای گام‌های بعدی گردد.

نقطه‌ی اوج نقد  نقدِ کلیت آنچه هست، نقدِ تولید ابزار انهدام و تخریب  ما را فرامی‌خواند تا «منفیت» را صرفاً به نفی غیر محدود نکنیم. «منفیت» در اساس رابطه‌ای منفی با خود است؛ منبع و منشاء درونی کلیه‌ی فعالیت‌های زنده و خود-تحرکی است؛ جان‌مایه‌ی دیالکتیکیِ هستیِ اجتماعی است که با چنان وساطتی حقیقت پیدا می‌کند. چپ اصیل ما نیازمند ادراک آزادیِ خود در آزادی «دگرِ» خود است، اما شوربختانه برای چنان راهبردی، مسیر پرپیچ و خم و درازی درپیش دارد.

هنگامی که من تو را محدود ‌کنم و تو من را؛ ما نافی یکدیگر بوده و هردو کرانمندیم. کرانمندی همچنین معرف تنگ نظری است. می‌توان به جای من و تو در ساحت فردی، دو قوم یا ملیت را تجسم کرد؛ ایرانی، عرب، آمریکایی و اسرائیلی را. در اومانیسم مارکسی، انسانیت هردو زمانی از ساحتی بی‌کران برخوردار می‌شود که ارتباط متقابل، نه یک پیوند بیرونی، بلکه در حکم خود-ارتباطی نوعِ انسان باشد. همان‌طور که مارکس در کتاب ''سرمایه'' تصریح می‌کند:

«انسان نه با تملک یک آینه وارد دنیا می‌شود و نه همچون فیلسوفی فیشته‌گرا که بگوید ''من، منم''. یک انسان ابتدا خود را در یک انسانِ دیگر مشاهده کرده و تشخیص می‌دهد. پیتر با میانجی‌گری رابطه با انسانی دیگر، با پال، که مشابه خود را در او ‌می‌یابد، به خود واصل می‌شود. اما بدین‌سان پال از سر تا پا، در شکل جسمانی‌اش به‌عنوان پال، برای پیتر، به شکل پدیداری نوعِ انسان مبدل می‌شود.»

تمامی سرزنش‌هایی که از منظر احساس، برحسب عادت، نثار اندیشه‌ورزی به‌طور عام، و علیه اندیشه‌ورزی فلسفی به‌طور خاص می‌شود در این برهم ریختگیِ حس و اندیشه ریشه دارد. اندیشیدن به‌جای ضدیت با احساس، آن را جذب کرده و به آن اعتلا می‌بخشد. پس شاید بتوان اندیشیدن را همچون یک فعالیت یا یک امر جامعِ فعال توصیف کرد، و از آنجا که محصول آن کرداری است که آن نیز جامع است، می‌توان آن‌را جامعیتی خود تحقق‌بخش نامید؛ اندیشه‌ای که به‌مثابه‌ی یک سوژه (عامل) فهمیده شود.

پس در برابر  نظریه‌ای که اعلام می‌کند مفاهیم فلسفی پوچ و توخالی هستند و طرح‌واره و سایه‌هایی بیش نیستند، باید تاکید کرد که برعکس، امر جامع [اونیورسال] در‌باره‌ی مفاهیم این نیست که در مقابل امر خاصِ قائم به ذات، امر عامی بیرون از آن وجود دارد؛ در واقع امر جامع همان فرآیند خاص‌کردن خود است که با خود در دگرِ خویش، در شفافیت روشن، یگانه باقی می‌ماند.

تاریخ محکمه‌ی داوری است! خطاهای گذشته را تکرار نکنیم. به یاد بیاوریم که گسترده‌ترین جنبش سوسیالیستی، آنهم در یک تشکیلات بین‌المللی، با شروع جنگ جهانی اول، فروپاشید. آنگاه که ارزش «خاک» از «انسان» فزونی یافت، به‌جای هم‌بستگی، کارگر، کارگر را کُشت! به نابودی خود، به تخریب دگرِ خود، به جنگ، به تجاوز، به جنگ‌افروزی و نظامی‌گری «نه» بگوییم. اما یک «نه» کافی نیست. راه خود را به‌سوی آزادی، به‌سوی آینده، باز کنیم؛ آینده‌ای که سرنوشت ما را با سایر مردمان منطقه و جهان پیوند زده است.

 

پیوست: 

 

 

انقلاب: پاسخ مارکس و انگلس به جنگ کریمه 

سرمقاله ''نیویورک دیلی تریبون''، ۲ فوریه ۱۸۵۴

به نظر می‌رسد که سرانجام مساله‌ی معلق مانده‌ی ترکیه به مرحله‌ای رسیده است که از این پس، دیپلماسی دیگر نمی‌تواند زمینه را برای تحرکات متغیر، بزدلانه و بی‌نتیجه‌ی خود به انحصار در آورد. ناوگان‌های فرانسه و انگلیس برای پیش‌گیری از آسیب زدن به ناوگان ترکیه توسط نیروی دریایی روسیه، وارد دریای سیاه شده‌اند. تزار نیکلاس از مدت‌ها پیش اعلام کرده بود که به دیده‌ی او چنین اقدامی نشانه‌ی اعلام جنگ خواهد بود. آیا او اکنون بی سروصدا چنین کاری را تحمل خواهد کرد؟

انتظار نمی‌رود که مجتمع آن ناوگان ها به یکباره نیروی دریایی روسیه یا استحکامات و مهمات دریایی سباستوپل را نابود کنند. برعکس، می‌توانیم با خیال آسوده اطمینان داشته باشیم که دستورالعمل‌هایی که دیپلماسی به آن دو دریاسالار ارایه کرده است، چنان طراحی شده است که تا حد امکان از احتمال تصادم اجتناب کند. اما تحرکات دریایی و نظامی به محض دریافت فرمان، تابع امیال و برنامه‌های دیپلماتیک نیستند، بلکه از قوانین خود پیروی می‌کنند که بدون به خطر انداختن امنیت کل نیروهای اعزامی، نمی‌توان از آن تخطی کرد. قصد دیپلماسی هرگز شکست روس‌ها دراولتنیزا [Oltenitza] نبود. اما به محضی که به عُمر پاشا کمی آزادی عمل داده شد، و تحرکات نظامی آغاز شد، عملیات دو فرمانده‌ی متخاصم در حوزه‌ای انجام شد که تا حد زیادی از کنترل سفیران قسطنطنیه خارج بود. از این‌رو، به محضی که ناوگان‌ها از لنگرگاه‌های خود در جاده‌های بیکوس [Beicos Roads] خارج شدند، نمی‌توان گفت چه زود در موقعیتی قرار بگیرند که دعاهای لرد آبردین [Lord Aberseen] برای صلح، یا تبانی لرد پالمرسون [Lord Palmerson] با روسیه، نتواند آن‌ها را منصرف کند، به طوری که یا باید مفتضحانه عقب نشینی کنند یا در گیر نبردی قاطعانه شوند. دریای با خشکی محاصر شده‌ی اگزیون [Euxine]، جایی که نیروهای دریایی حریف به سختی می توانند از دید یکدیگر دوری گزینند، دقیقا محلی است که ممکن است در چنین شرایطی، هر روز درگیری ضروری شود. و نمی توان انتظار داشت که تزار بدون اعتراض اجازه دهد ناوگانش در سباستوپل محاصره شود.

بنابراین، اگر قرار باشد با چنین اقدامی یک جنگ اروپایی فرا برسد، به احتمال زیاد جنگی بین روسیه از یک سو و انگلیس، فرانسه و ترکیه از سوی دیگر، خواهد بود. این رویداد به اندازه ی کافی محتمل هست که به ما اجازه دهد امکان موفقیت، و تا حد ممکن، توازن قوای هریک از آنها را مقایسه کنیم. 

 

اما آیا روسیه تنها خواهد ماند؟ اتریش، پروس و دولت های آلمان و ایتالیا، و وابستگان آن ها، در یک جنگ عمومی چه نقشی خواهند داشت؟ گزارش شده است که لویی بناپارت به دولت اتریش اطلاع داده است که در صورت درگیری با روسیه، چنانچه اتریش جانب روسیه را بگیرد، دولت فرانسه از عناصر شورشی در ایتالیا و مجارستان استفاده خواهد کرد که برای تبدیل شدن به آتشی خروشان، فقط به جرقه ای احتیاج دارد، که در آن صورت، فرانسه برای احیای ملیت ایتالیا و مجارستان تلاش خواهد کرد. ممکن است چنین تهدیدی بر اتریش تاثیر بگذارد. ممکن است تا حد ممکن آن را بی طرفی نگه دارد. اما نمی‌توان انتظار داشت که در صورت وقوع این جنگ، اتریش برای مدتی طولانی خود را کنار بکشد... دولت اتریش همه‌ی این‌ها را می‌داند، و از این‌رو، می‌توانیم فرض کنیم که بیشتر تحت تاثیر شرمساری مالی خود باشد تا تهدیدهای بناپارتی. ما می‌توانیم مطمئن باشیم که در لحظه‌ی تعیین‌کننده، نفوذ تزار در وین مهم‌تر خواهد بود و اتریش را در کنار روسیه درگیر خواهد کرد.

پروس مشغول همان بازی‌ای است که در سال‌های ۱۷۸۰، ۱۸۰۰ و ۱۸۰۵ انجام داد. برنامه‌ی آن تشکیل مجمعی از کشورهای بی‌طرف بالتیک یا آلمان شمالی است تا بتواند در رأس آن نقش مهمی ایفا کند و به هر طرف که امتیازات بیشتری بدهد روی‌آوری کند. این یک نواختی نسبتا مضحک تمام این تلاش‌ها که با پرتاب حکومت حریص، مردد و بزدل پروس به آغوش روسیه پایان یافته است، موضوعی تاریخی است. اکنون نمی‌توان انتظار داشت که پروس از سرنوشت همیشگی خود فرار کند... او نه متحد، بلکه وبال‌گردن روسیه خواهد بود، چراکه به خاطر خوشنودی و منافعش، از نابودی ارتش خود جلوگیری خواهد کرد.

تا زمانی که حداقل یکی از قدرت های آلمان درگیر نشده باشد، جنگ اروپایی نشده و تنها در ترکیه، در دریای سیاه و در بالتیک می‌تواند فوران پیدا کند. در این دوره، نبرد دریایی اهمیت بیشتری خواهد داشت. در اینکه ناوگان متفقین می‌تواند سباستوپل و ناوگان دریای سیاه روسیه را نابود کند، کریمه را فتح کرده و نگه دارد، اودسا را اشغال کند، دریای آزوف را مسدود کند، و کوه نشینان قفقازی را به تحرک وادارد، تردیدی نیست... بدون اودسا، کرونشتات، ریگا، سباستوپل، و با فنلاند آزاد شده، و ارتشی متخاصم در دروازه های پایتخت، و با مسدود شدن تمام رودخانه ها و بنادر، بر سر روسیه چه خواهد آمد؟ 

اما ما نباید فراموش کنیم که قدرت ششمی در اروپا وجود دارد که هر لحظه می‌تواند برتری خود را بر کل آن پنج قدرت «عظیم» اعمال کند و آن‌ها را به لرزه در آورد. آن قدرت، انقلاب است. این قدرت، پس از مدت‌ها سکوت و سکون، اکنون به واسطه‌ی بحران و کمبود مواد غذایی، بار دیگر به عمل فراخوانده شده است. از منچستر تا روم، از پاریس تا ورشو و بوداپست حضوری همه جانبه دارد، سرش را بلند می‌کند، و از خواب بیدار می‌شود. نشانه‌های بازگشت آن به زندگی، چندگانه است، و همه جا در ناآرامی و جوش و خروش طبقه‌ی پرولتاریا مشهود است. تنها اشارتی لازم است تا ششمین و عظیم ترین قدرت اروپایی، با زره‌پوشی رخشان و شمشیری در دست، مانند مینروا از سر المپیا، فراخوانده شود. این نشانه ی جنگ قریب الوقوع اروپا خواهد بود. آنگاه تمام محاسبات مرتبط با موازنه ی قوا، و تمام نقشه‌های قدرت‌های قدیمی اروپا و ژنرال‌های آن‌ها، با افزودن یک عنصر جدید که همواره سرزنده و جوان است، درست مانند سال های ۱۷۹۲ تا ۱۸۰۰، برهم خواهد ریخت.

(مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۱۲، صص. ۵۵۸-۵۵۳)