"All our invention and progress seem to result in endowing material forces with intellectual life, and in stultifying human life into a material force." – Karl Marx

فقط وقتيكه فرد بالفعل انسانى، شهروند تجريدى را به خود بازگردانده باشد...وقتيكه قدرت اجتماعى خود را طورى ادراك و سازماندهى كرده باشد كه ديگر نيروى اجتماعى همچون قدرتى سياسى از او جدا نشود، فقط در آنموقع است كه رهايى انسانى كامل ميگردد.-- کارل مارکس


Friday, July 10, 2026

در جستجوی پاسخی مقدماتی به جنگ


 

در جستجوی پاسخی مقدماتی به جنگ

 

علی رها

تیر 1405

 

«اسپارتی ها تا زمانی که در جنگ بودند جاه و جلالی داشتند. اما به محض کسب قدرت کامل، افول پیداکردند. آنها نمی دانستند چگونه درشرایط صلح زیست کنند.»

ــ ارسطو، «سیاست»، کتاب دوم، فصل ۹

 

مقدمه: با چه اصولی علیه جنگ مبارزه کنیم؟

این امر مسلم که در حال حاضر برای مردمی که مدتی است که زیر بمباران‌های هوایی و بدون پناهگای امن در وحشت دائمی به‌سر برده‌اند، الویت بلافصل توقف جنگ، و بازگشت به نوعی امنیت و آسایش نسبی است، نباید بر هیچ انسان فهیمی پوشیده باشد. بحران انسانی به‌جز تخریب اماکن مسکونی، آوارگی، و تلفات جانی، همچنین شامل تبعات درازمدت روحی و روانی، به‌ویژه برای کودکان و خردسالان است. به نظر می‌رسد که سرنوشت ما را کسانی در دست گرفته‌اند که دغدغه‌ی آن‌ها ابداً سعادت، رفاه و آزادی مردم نیست.

اینکه پس از پایان جنگ اولویت رژیم ج.ا. بازسازی مسکن و تأمین معیشت و جلب اعتماد مردم باشد، قابل شک است. نظام حاکم به‌جز بقاء به فکر چیز دیگری نیست. آن‌ها ثابت کرده‌اند که رمز بقاء نه رفاه، آسایش و آزادی مردم و گشایش فضای خفقانی، و یا رفع انسداد سیاسی-اقتصادی، بلکه تقویت بنیه‌ی نظامی و قدرت سرکوب است. با این حال، جوّ رعب و وحشت ناشی از جنگ، تجربه‌ی کشتار جمعی دی ماه را از اذهان حذف نخواهد کرد. برعکس، پس از خاموش شدن شعله‌های جنگ، بی‌شک در مواجهه با بی‌کاری مزمن و فزاینده، تورم افسارگسیخته، و فقر و فلاکت عمومی، اعتراضات اجتماعی جان تازه‌ای خواهد گرفت.

اما در بحبوحه‌ی جنگ، شکل‌گیری یک ذهنیت ملی و بعضاً ناسیونالیستی در برابر تجاوز خارجی در بخش وسیعی از اقشار جامعه، طبیعی و قابل فهم است. با اینکه ظهور چنین حسیاتی باعث بهره‌برداری نظام می‌شود، اما لزوماً به معنای حمایت آن‌ها از ج. ا. نیست. وجه مشخصه‌ی ملی‌گرایی، تمرکز بر مصائب خودی - واقعی یا تخیلی - و بی‌تفاوتی به رنج و درد «دیگری» است.

اما برای سوسیالیست‌های اصیلی که همواره مخالف نظامی‌گری و جنگ بوده‌اند، سمت‌گیری نظری علیه جنگ کنونی حیاتی است، به‌ویژه از آن‌رو که بخشی از چپ، برغم ضدیت با جنگ، یا علیه تجاوز خارجی با رژیم خودی هم‌سو شده‌ است و یا آگاهانه و یا ناآگاهانه گرایشات نهفته‌ی ناسیونالیستی خود را به نمایش گذاشته‌ است. انسان‌های اصیل و اخلاق‌مدار نمی‌توانند و نباید نسبت به محنت دیگران بی‌غم باشند. ما نمی‌توانیم از موشک‌هایی که به غیرنظامیان اسرائیل و کشورهای منطقه آسیب می‌رسانند احساس خرسندی کنیم. ما چگونه می‌توانیم از همگان انتظار داشته باشیم که با ما اعلام هم‌بستگی کنند اما نتوانیم به‌طور متقابل با آن‌ها اعلام هم‌بستگی کنیم. هم‌-بستگی بنا به ماهیت خود خصلتی تک‌سویه ندارد.

ما در طی جنگ شاهد تظاهرات میلیونها نفر در اروپا و آمریکا علیه جنگ بودیم. بیش از ۸ میلیون آمریکایی علیه ترامپ به خیابان‌ها سرازیر شدند. آن‌ها خواستار سرنگونی رژیم خودی شدند؛ رژیمی که منافع واقعی مردم را قربانی جنگ و مقاصد اولیگارش‌های آمریکا کرده است. ما همچنین در اسرائیل در شرایطی بسیار دشوار شاهد تظاهراتی در تل‌آویل علیه جنگ و دولت خودی بودیم. آن‌ها متحدان طبیعی ما علیه جنگ هستند.

مرگ ایرانی، عراقی، کویتی یا اسرائیلی، مرگ قربانیان جنگ، مرگ انسان است. برای پایان دادن به جنگ، هم‌بستگی جهانی اساسی است. اعتراض گسترده‌ی آمریکایی‌ها علیه ترامپ، تظاهرات اسرائیلی‌ها علیه نتانیاهو، برغم تعداد معدود آن‌ها، را باید با اعتراض ما علیه دولت خودمان پیوند زد. راه دیگری برای پایان دادن به این جنگ و جنگ‌های دیگر وجود ندارد.

 

در فاصله‌ی بین ۲ جنگ

۳۱ شهریور ۵۹ بود - یک سال و نیم پس از سرنگونی رژیم شاه در بهمن ۱۳۵۷. حدود ۷ ماه نیز از اشغال سفارت آمریکا گذشته بود. اقدامی که از حمایت بخش اعظمی از چپ برخوردار شد و به شعار «مرگ بر آمریکا» جان تازه‌ای بخشید. حاکمیت جدید که هنوز از انسجام درونی برخوردار نشده بود، با این اقدام گویا ازنو محبوبیت یافته بود. نه فقط دولت موقت، بلکه کل جامعه نیز کماکان در تبِ انقلابی خودکرده می‌سوخت.

درست در چنین گیروداری بود که صدام حسین به ایران حمله‌کرد. طبعاً در ذهنیت اکثر مردم ایران، حمله‌ی عراقْ هم‌سنگ حمله به خودِ انقلاب تصور می‌شد. آتش جنگی که بدین‌سان شعله‌ور شد، دستکم تا بازپس گیری خرمشهر، ظاهراً جنگی دفاعی و مشروع تلقی می‌شد. رژیمِ نوپا هنوز حمایت مردمی خود را از دست نداده بود. تلفات انسانی آن جنگ، خارق‌العاده بود. امواج بی‌پایان جوانان و نوجوانان ایرانی با گام نهادن بر زمین‌های مین‌گذاری شده، به قیمت جانِ خود، جاده صاف‌کن ارتش شدند. صدها‌هزار نفر کشته و بیش از یک میلیون نفر زخمی و علیل شدند!

۴۵ سال پس از آن جنگ خانمان سوز، در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، امپریالیسم آمریکا و خرده امپریالیست اسرائیل به ایران حمله‌کردند. با گذشت حدود نیم قرن، نه فقط شیوه‌ی جنگ‌افروزی و فناوری جنگ به‌کلی تغییر کرده است، بلکه جامعه‌ی ایران نیز کاملاً متحول شده است. برخلاف آن زمان، مخالفت اکثریت قریب به اتفاق مردم با تجاوز نظامی، همسان حمایت فعال از رژیم خودی نیست. چراکه این رژیم مدتها است که در ذهن عموم، مشروعیت خود را از دست داده است.

در اینجا دلایل سلب مشروعیت از نظام نیازمند توضیح و تشریح بیشتر نیست. رژیمی که فاقد حمایت مردمی باشد، نمی‌تواند صرفاً با اتکا به موشک‌های سپاه، از مردم خود حفاظت کند. وانگهی در این جنگ، به‌ویژه از آن رو که مرز مشترکی بین ایران و اسرائیل وجود ندارد، تعداد سربازان ارتش، سپاه، و بسیج به کاری نمی‌آیند. اگر جنگ عراق و ایران پس از ۸ سال عاقبت منجر به نوشیدن جام زهر شد، بعید نیست که جنگ کنونی به نوعی تفاهم کوتاه مدت منجر شود. اگر انتخاب بین غنی‌سازی و بقای کل نظام باشد، احتمالاً تصمیم‌ نهایی دشوار نخواهد بود. 

مردم ما اما نه سلطه‌ی قدرت‌های خارجی را تحمل می‌کنند و نه زیر بار زور می‌روند. اگر چنین بود تاکنون تمکین کرده بودند و دست از مقاومت و مخالفت با ستم‌گران داخلی بر می‌داشتند. این جنگ ممکن است به سرنگونی زودرس ج.ا. منجر نشود، اما ذاتاً رنگ و بویی ضد-انقلابی دارد، چراکه احتمالاً جنبش‌های نوین جامعه - حرکت‌های اخیر کامیون‌داران، معلمان، بازنشستگان، مال‌باختگان، تشنه‌لبان، و به‌ویژه زنان - را به عقب می‌راند. 

 

دروغ بزرگ: نیازهای انرژی ایران

فرض کنیم تلاش‌های همه‌جانبه‌ی سال‌های اخیرِ ج.ا. ایران برای گسترش سانتریفیوژ‌ها و غنی‌سازی اورانیوم ۶۰ درصدی، که سهم مهمی در جنگ داشت، صرفاً به‌خاطر اهدافی صلح‌آمیز باشد. آیا انرژی هسته‌ای با واقعیت نیازهای ایران هم‌خوانی دارد؟

مصرف انرژی در حال گسترش است و سالانه حدود ۶ درصد افزایش یافته است. ایران همچنین صادرکننده‌ی انرژی است و چهارمین ذخایر بزرگ نفت و دومین ذخایر بزرگ گاز را دارد. بخش زیادی از این گاز مهار نمی‌شود و به هدر می‌رود. پالایشگاه‌های نفت ایران کم، دارای ظرفیتی محدود و از نظر فناوری منسوخ هستند. بدین خاطر، نفت تصفیه شده وارداتی است. البته ایران با برخی پروژه‌های بادی و خورشیدی تلاش‌های محدودی برای تنوع‌بخشی انجام داده است.

بیابان‌های وسیع ایران کاملاً برای مهار انرژی خورشیدی بسیار مناسبند و رشته کوه‌های شمال، شرق و غرب ایران برای انرژی بادی ایده‌آل هستند. بنابراین جایگزین مناسبی برای سوخت‌های فسیلی هستند. با این حال، دعاوی شبه علمی برای جایگزینی نفت و گاز با انرژی هسته‌ای به عنوان راه حلی برای نیازهای ایران کاملا گمراه کننده است. نه تنها به این دلیل که وارد کردن آن ارزان‌تر از تولید داخلی است. نه! حتی اگر ادعاهای دولت مبنی بر اینکه فقط به دنبال انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز است را باور کنیم، این مسیر دستورالعملی برای خودتخریبی است. نه تنها به این دلیل که بسیار گران‌تر از انرژی‌های تجدیدپذیر است، بلکه به‌ویژه با درنظر گرفتن سطح فناوری در ایران، همچنین پس از تجربه‌ی چرنوبیل و فوکوشیما، فراخوانی به فاجعه است. 

گذشته از ملاحظات سیاسی - فقدان نهادهای دموکراتیک قدرتمند برای نظارت بر امور - هیچ اقتصاددان عاقلی ادعا نمی‌کند که انرژی هسته‌ای کم‌هزینه‌ترین راه است، چه برسد به امن‌ترین. دولتمردان ما به هیچ وجه احمق نیستند. آن‌ها به خوبی می‌دانند چگونه حمایت طیف‌های وسیعی از ایرانیان، از ناسیونالیست‌های سکولار گرفته تا برخی از نیروهای چپ‌ را حول این «حق ملی غنی‌سازی» بدست آورند. آن‌ها همچنین «می‌دانند» که دغدغه‌ی آن‌ها نه رفاه مردم ایران، بلکه بقا و قدرت است - چه داخلی، چه منطقه‌ای و چه جهانی. اما آنچه قابل تردید نیست تداوم سرکوب در داخل و اعمال قدرت در خارج است.

 

تعصب ملی، و هم‌بستگی بین‌المللی 

بدیهی است که هیچ انسان صالح و فرهیخته‌ای نمی‌تواند با منطق جنگ، جنگ‌افروزان و صنعت کشتار آدمیان هم‌پیمان باشد. در جنگ تجاوزکارانه‌ی کنونی نیز خاستگاه انسانی و اخلاقی ما تعیین‌کننده‌ی رویکرد ما به جنگ است. قدر مسلم اینکه اکثر ایرانیان آزادی‌خواه و خودبنیاد تعرض نظامی آمریکا-اسرائیل به ایران را محکوم می‌کنند، بدون آنکه در تلاش برای سرنگونی ج.ا. گامی به عقب بردارند.

با وجود اینکه در ابتدای جنگ حذف سران رژیم تبهکار ج.ا. برای مردم رنج‌دیده‌ی ایران مایه‌ی خرسندی بود، این جنگ بلافاصله همچنین تبعات دیگری داشته است که ناگوار و دردآور بوده است: از کشتار کودکان دبستانی، تا تخریب مراکز درمانی و به‌اصطلاح «تلفات جانبی». این یک سوی قضیه است. اما این جنگ جوانب دیگری دارد که باید قدری در آن تأمل کرد.

یکم، از نقطه نظر مردم آمریکا، این جنگ نه فقط برخلاف کلیه‌ی موازین قانونی مندرج در قانون اساسی آنجا است، بلکه تبعات آن همچنین دامن‌گیر خودِ آن‌ها است: هزینه‌های سنگین نظامی‌گری و تورم ناشی از جنگ مستقیماً کیفیت زندگی آن‌ها را نشانه گرفته است.  واقعیت این است که مردم آمریکا از جنگ‌های بی‌پایان امپریالیسم آمریکا  از افغانستان تا عراق  خسته شده‌اند. دولت ترامپ با تغییر نام «وزارت دفاع» به «وزارت جنگ»، در واقع به جهانیان اعلام کرد که ما جنگ‌افروزیم. هم‌اکنون، پس از ربودن رئیس جمهور ونزوئلا، کوبا در محاصره‌ی اقتصادی است تا نهایتاً حتی بدون تعرض نظامی، مردم آنجا را در اثر قحطی به زانو درآورد. اما نکته‌ی مهم‌تر اینجاست که تعرض به دیگران، ابتدا با تعرض به شهرهای خودِ آمریکا و آزادی‌های مدنی مردم آنجا آغاز شد. این اعمال در عین حال با اعتراضات جمعی و مخالفت اکثریت مردم آمریکا مواجه شده است. بنابراین، اقتدارگرایی دولت ترامپ خطری است که همچنین متوجه‌ی کشور خودی است. نظرسنجی‌های اخیر نشان می‌دهد که ۷۵٪ مردم آمریکا مخالف جنگ با ایران هستند.

دوم، حتی از جنبه‌ی قوانین بین‌المللی و برهم زدن نظم جهانی و منشور سازمان ملل متحد، تجاوز نظامی به کشورهای دیگر، ترور یا ربودن رؤسای کشورهای دیگر، زمینه‌ساز برقراری یک هرج‌و‌مرج در روابط بینِ ملل است که حاکمیت زور را جایگزین دستاوردهای تمدن بشری می‌کند. در چنین وضعیتی، قدرت برتر، در اینجا ابرقدرت آمریکا، و متحدش اسرائیل، نه فقط به کشورهای ضعیف بلکه به دولت‌های اروپایی نیز تعیین تکلیف می‌کنند.

بنابراین، با اینکه مردم ایران قربانیان بلاواسطه‌ی جنگ هستند، ما همچنین باید به این جنگ از زاویای دیگر، به‌ویژه از نقطه‌نظر سعادت و رفاه مردمان دیگر نیز توجه کنیم. جهان کنونی بی‌توجه در کناری نایستاده است. اکثر مردم جهان ماهیت رژیم استبدادی و ستم‌گر ایران را می‌شناسند. آن‌ها همچنین از سرشت جهان‌خوار امپراتوری آمریکا نیز باخبرند. پس ضروری است هم‌گام با مبارزه با ج.ا. و اعتراض علیه جنگ، برای برقراری هم‌بستگی بین‌المللی نیز تلاش کنیم  یعنی نه فقط برای ایجاد هم‌بستگی آن‌ها با ما، بلکه همچنین هم‌بستگی ما با آن‌ها! تنها یک چشم‌انداز بین‌المللی و نه ناسیونالیستی می‌تواند نهایتاً ما را به سوی جهانی بدون جنگ هدایت کند. 
اما اگر کسی انتظار داشته باشد که پس از پایان احتمالی جنگ، تخریب زیرساخت‌ها، یعنی انهدام سرمایه‌های ثابت - اعم از کارخانه‌ها، پل‌ها، اسکله‌ها، پالایشگاه‌ها، ساختمان‌های مسکونی، دولتی و غیره. - مانند دوران پس از جنگ دوم جهانی در اروپای غربی به رونق اقتصادی یعنی بازسازی با فناوری مدرن و ایجاد اشتغال - سرمایه‌ی متغیر - منجر خواهد شد، دچار توهمی فاحش شده است.

بله انهدامْ توازن سرمایه‌‌های ثابت به نفع متغیر را کاملاً بهم می‌ریزد. اما نباید فراموش کرد که بازسازی اقتصادی نیازمند سرمایه‌گذاری کلان است. باید به‌یاد آورد که ایالات متحده که پس از جنگ به یک قدرت جهانیِ بی‌همتا تبدیل شد، به دلار امروز، صدها میلیارد در اروپا سرمایه‌گذاری کرد. وعده‌ی ۳۰۰ میلیون دلاری مندرج در «تفاهم‌نامه» آمریکا و ایران، آن‌هم از قِبل کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس، درست همانند «بازسازی» غزه، توهمی بیش نیست.  اما حتی اگر با پایان جنگ تحریم‌ها نیز برداشته شوند، و یا درایی‌های مسدود شده را بازگردانند، اقتصاد رانتی ایران، اختلاس، فساد و پول‌شویی مزمن، اهم درآمدها را برباد می‌دهد. انسداد اقتصادی هم‌پا با انسداد سیاسی، یعنی تمرکز قدرت در بالا بدون نظارت نهادهای دموکراتیک از پایین، معضل بیکاری مزمن و تورم اقتصادی را برطرف نخواهد کرد. ازاین‌رو، انتظار یک دوران رونق اقتصادی، همانند اروپای پس از جنگ، حتی در کوتاه مدت، خیال خامی بیش نیست.

درعوض، نیروهای اصیل و مستقل سوسیالیستی، به‌جای ایجاد توهم باید با تلاش مستمر در بین کارگران، به‌ویژه کارگران بی‌کار که متحمل بیشترین آسیب شده‌اند، و نیز کلیه‌ی جنگ‌زدگان و بی‌خانمان شدگان شهری، چشم‌انداز اجتماعی را ترویج و تشریح کنند که مبانی آن نه دولت محور، بلکه بر رفاه، امنیت و آزادی بنا شده باشد. بازسازی دموکراتیک و مردمی از پایین به‌جای بازتولید اقتدار دولتی متمرکز!

 

مارکس و جنگ: درنگی اجمالی

«پول، دژخیم همه‌چیز شده است... پول به تمام بشر اعلان جنگ داده است.» (''سرمایه''، ۱:۱۶۴، ترجمه‌ی حسن مرتضوی»

کتاب ''سرمایه'' مارکس جنگ‌های بی‌شماری را بررسی می‌کند؛ از جنگ پلوپونزی بین آتن و اسپارتا، تا جنگ‌های داخلی روم باستان، تا جنگ‌های ۳۰ ساله‌ی اروپایی، تا جنگ کریمه، جنگ ضدژاکوبنی، جنگ‌های تریاک، جنگ‌های ناپلئونی و به‌ویژه جنگ داخلی آمریکا و پی‌آمدهای آن در تراکم و تمرکز «رزیلانه‌ترین سرمایه‌ی مالی» و وضعیت طبقه‌ی کارگر و جنبش ۸ ساعت کار از پس الغای برده‌داری. اما شاید برجسته‌ترین جنگی که مارکس تشریح می‌کند، جنگ روزمره و بدون انقطلاع کارگر با سرمایه در مقطع تولید است که مارکس آن‌را یک «جنگ داخلی بلند و کم‌و‌بیش پنهان» می‌نامد. (مرتضوی، ۳۱۹)

این ادعا که چون مارکس دانش همه‌جانبه‌ای نسبت به فناوری نظامی، به‌ویژه جنگ‌های زمان خود و صنعت تسلیحاتی («صنعت سلاخی انسان») نداشت، ادعای درستی نیست. بهترین شاهد، جنگ پروس و فرانسه و بررسی جامع آن در «جنگ داخلی در فرانسه» است که در آن شکست ناپلئون صغیر، هم‌هنگام به انقلاب و ایجاد کمون پاریس منجر می‌شود و پروس و فرانسه را در سرکوب آن متحد می‌کند.

همان‌طور که مارکس به‌درستی اشاره می‌کند، یکی از مهم‌ترین تبعات جنگ، تخریب سرمایه‌های ثابت است که سپس تمرکز سریع سرمایه را به‌همراه می‌آورد که همواره با تشدید بهره‌کشی از طبقه‌ی کارگر همراه است. به‌عنوان نمونه، «در جریان جنگ داخلی آمریکا، هنگامی که کارگر کم‌یاب است، بورژوا، کارگر کارخانه را به‌طور استثنایی به سخت‌ترین کارها مانند راه‌سازی و غیره وا می‌دارد.» (مرتضوی، ۴۳۷) از سوی دیگر، این جنگ صنعت پنبه‌ی انگلستان را کاملاً زیر و رو کرد و «به رشد عظیم کارخانه‌ها و ماشین‌آلات» منجر شد. (مرتضوی، ۴۶۹)

همچنین در زمان جنگ، سرمایه‌‌داری «بخشی از سرمايه‌ی خود را از اشتغال موّلد بيرون می‌كشد تا آن را در بورس سهام راه‌آهن به كار اندازد، و به همين طريق در جريان جنگ داخلی آمريكا، كارخانه‌اش را بست و كارگران را به خيابان‌ها ريخت تا در بورس پنبه‌ی ليورپول دست به قمار زند.» (مرتضوی، ۲۱۶)

وجه‌مشخصه‌ی جامعه‌ی مدنی در روابط اجتماعی سرمایه‌داری «جنگ همه با همه» برای بقا است. ازاین‌رو، به بیان مارکس «شايد حق با لُنگه باشد كه در اثر خويش، ''نظريه‌ی قانون‌های مدنی''، شكار را نخستين شكل همياری و شكار انسان (جنگ) را نخستين شكل شكار اعلام می‌كند.» (مرتضوی، ۳۶۸)

مارکس بلافاصله پس از شروع جنگ بین فرانسه و پروس در سال  ۱۸۷۰ و تصرف ایالت آلزاس-لورین، «نخستین خطابیه‌ به شورای عمومی انجمن بین‌المللی کارگران» را با جملات زیر آغاز می‌کند: «ما در سخنرانی افتتاحیه‌ی انجمن بین‌المللی کارگران، در نوامبر ۱۸۶۴، گفتیم: ''اگر رهایی طبقات کارگر مستلزم توافق برادرانه آن‌هاست، چگونه می‌توانند این مأموریت بزرگ را با سیاستی خارجی که در پی طرح‌های جنایتکارانه است، از تعصبات ملی سوءاستفاده می‌کند و در جنگ‌های دزدان دریایی خون و ثروت مردم را هدر می‌دهد، انجام دهند؟'' ما سیاست خارجی مورد نظر بین‌الملل را با این کلمات تعریف کردیم: ''حمایت از قوانین ساده‌ی اخلاق و عدالت که باید بر روابط خصوصی افراد حاکم باشد، به‌عنوان قوانین برتر در مراودات ملت‌ها''.»

در آن زمان ببل و لیبکنشت اعضای رایشتاگ آلمان بودند. آن‌ها به عنوان نمایندگان «حزب سوسیال دموکراتیک کارگری» آلمان، با جمهوری احیا شده‌ی فرانسه اعلام هم‌بستگی کرده، با رایانه‌‌های ارتش مخالفت ورزیده و با سخنرانی در رایشتاگ به الحاق ایالت فرانسه رأی مخالف می‌دهند.

به بیان مارکس، «مخالفت آندو علیه تبدیل کردن آلمان به «یک پادگان بزرگ» است. اما دولت پروس، به‌ویژه پس از «بیانیه‌ی کمیته‌ی حزب سوسیال دموکراتیک آلمان»، آن‌ها و بسیاری از کارگران را زیر ‌عنوان «خیانت بزرگ» تحت تعقیب قرار داده است. همین‌طور سردبیران نشریات اپوزیسیون بیسمارک را. پلیس هر روز گردهم‌آیی‌های کارگران در حمایت از صلحی شرافت‌مندانه برای فرانسه را برهم می‌زند. «خیانت بزرگ» به دکترین رسمی پروس مبدل شده است، که چیزی نیست به‌جز سرکوب خشونت‌آمیز افکار عمومی، و برقراری حکومت نظامی در سراسر فرانسه که «مشمئزکننده‌ترین و پَست‌ترین شکل استبداد سیاسی و تعلیق قانون است. آنهم درحالی‌که حدود ۱ میلیون تجاوزگر پروس خاک فرانسه را آلوده کرده‌اند.» اما «در حال‌حاضر فرانسه  و آرمان آن که خوشبختانه به‌هیچ‌وجه ناامید کننده نیست  نه تنها برای استقلال ملی خود، بلکه برای آزادی آلمان و اروپا پیکار می‌کند.» (مجموعه آثار، ۲۲:۲۷۴)

 

به‌سوی افقی فراسوی جنگ

«اندیشیدن یعنی ملاقات خویشتنِ خود در دیگری؛ یعنی رها شدن، که گریزی به انتزاع نیست، بلکه یافتن خود در امر بالفعل است، اما نه به‌مثابه‌ی یک بیگانه، که همچون هستی و آفرینش خود در فعلیت دیگری، که بنا به ضرورت با آن جوش خورده است. این رهایی، در موجودیت آن به‌عنوان یک فرد، من نامیده می‌شود: که به‌مثابه‌ی یک کلیتِ رشد یافته، روح آزاد است، به‌عنوان احساس، عشق است، و به‌مثابه‌ی خرسندی، خوشبختی است.»» (هگل، ''منطق''، بند ۱۵۹)

در حالی که بدن‌ها زیر آوارها دفن می‌شوند، بر اذهان زیر آواری از شعارهای خاک و خون و انتقام می‌بارد . در اوج این سبعیت و ویرانگری، اعلام همبستگی با «دگرِ» خود چه انتزاعی و چه خیال‌پردازانه می‌نماید! اما در وضعیت بحرانی کنونی، در این دقایق مرگ‌زا نباید احساس و اندیشه را دربرابر یکدیگر قرار داد. اندیشیدن شور و شعف مغز نیست، بلکه مغزِ شور و شعف است. اندیشه اما ناقض احساس نیست؛ احساسی که هم‌اکنون بر ما فائق شده است که همانا وحشت از جنگ، حس ناتوانی و خشم فروخفته است.

پس برای گشادگی روح، برای رهایی، ضروری است تا با یافتن دیگری در خود و یافتن خود در دیگری، آواری که بر سر آن دگر فرود می‌آید، مرگ مردان و زنان و کودکانی که دژخیمان خودی تجربه‌ی زیستن آن‌ها را بی‌معنا می‌کنند را نیز حس‌کرده، و به اندیشه در‌آورد. باید در اوج یأس و ناامیدی مصرانه در جستجوی یافتن روزنه‌های امیدی بود که شاید به چشم نمی‌آیند و یا جوانه‌هایی تازه و حتی دانه‌ها و نطفه‌هایی ناشکفته هستند. چالش واقعیت موجود نه با حدس و گمان، بلکه از درون همین روزنه‌های امید امکان فعلیت پیدا می‌کند. پس باید از جایی شروع کرد، هرچند که این شروع محدود و موقر باشد؛ به این امید که بالندگی این نقطه‌ی آغاز در پیوند با چشم اندازی انسانی راهگشای گام‌های بعدی گردد.

نقطه‌ی اوج نقد  نقدِ کلیت آنچه هست، نقدِ تولید ابزار انهدام و تخریب  ما را فرامی‌خواند تا «منفیت» را صرفاً به نفی غیر محدود نکنیم. «منفیت» در اساس رابطه‌ای منفی با خود است؛ منبع و منشاء درونی کلیه‌ی فعالیت‌های زنده و خود-تحرکی است؛ جان‌مایه‌ی دیالکتیکیِ هستیِ اجتماعی است که با چنان وساطتی حقیقت پیدا می‌کند. چپ اصیل ما نیازمند ادراک آزادیِ خود در آزادی «دگرِ» خود است، اما شوربختانه برای چنان راهبردی، مسیر پرپیچ و خم و درازی درپیش دارد.

هنگامی که من تو را محدود ‌کنم و تو من را؛ ما نافی یکدیگر بوده و هردو کرانمندیم. کرانمندی همچنین معرف تنگ نظری است. می‌توان به جای من و تو در ساحت فردی، دو قوم یا ملیت را تجسم کرد؛ ایرانی، عرب، آمریکایی و اسرائیلی را. در اومانیسم مارکسی، انسانیت هردو زمانی از ساحتی بی‌کران برخوردار می‌شود که ارتباط متقابل، نه یک پیوند بیرونی، بلکه در حکم خود-ارتباطی نوعِ انسان باشد. همان‌طور که مارکس در کتاب ''سرمایه'' تصریح می‌کند:

«انسان نه با تملک یک آینه وارد دنیا می‌شود و نه همچون فیلسوفی فیشته‌گرا که بگوید ''من، منم''. یک انسان ابتدا خود را در یک انسانِ دیگر مشاهده کرده و تشخیص می‌دهد. پیتر با میانجی‌گری رابطه با انسانی دیگر، با پال، که مشابه خود را در او ‌می‌یابد، به خود واصل می‌شود. اما بدین‌سان پال از سر تا پا، در شکل جسمانی‌اش به‌عنوان پال، برای پیتر، به شکل پدیداری نوعِ انسان مبدل می‌شود.»

تمامی سرزنش‌هایی که از منظر احساس، برحسب عادت، نثار اندیشه‌ورزی به‌طور عام، و علیه اندیشه‌ورزی فلسفی به‌طور خاص می‌شود در این برهم ریختگیِ حس و اندیشه ریشه دارد. اندیشیدن به‌جای ضدیت با احساس، آن را جذب کرده و به آن اعتلا می‌بخشد. پس شاید بتوان اندیشیدن را همچون یک فعالیت یا یک امر جامعِ فعال توصیف کرد، و از آنجا که محصول آن کرداری است که آن نیز جامع است، می‌توان آن‌را جامعیتی خود تحقق‌بخش نامید؛ اندیشه‌ای که به‌مثابه‌ی یک سوژه (عامل) فهمیده شود.

پس در برابر  نظریه‌ای که اعلام می‌کند مفاهیم فلسفی پوچ و توخالی هستند و طرح‌واره و سایه‌هایی بیش نیستند، باید تاکید کرد که برعکس، امر جامع [اونیورسال] در‌باره‌ی مفاهیم این نیست که در مقابل امر خاصِ قائم به ذات، امر عامی بیرون از آن وجود دارد؛ در واقع امر جامع همان فرآیند خاص‌کردن خود است که با خود در دگرِ خویش، در شفافیت روشن، یگانه باقی می‌ماند.

تاریخ محکمه‌ی داوری است! خطاهای گذشته را تکرار نکنیم. به یاد بیاوریم که گسترده‌ترین جنبش سوسیالیستی، آنهم در یک تشکیلات بین‌المللی، با شروع جنگ جهانی اول، فروپاشید. آنگاه که ارزش «خاک» از «انسان» فزونی یافت، به‌جای هم‌بستگی، کارگر، کارگر را کُشت! به نابودی خود، به تخریب دگرِ خود، به جنگ، به تجاوز، به جنگ‌افروزی و نظامی‌گری «نه» بگوییم. اما یک «نه» کافی نیست. راه خود را به‌سوی آزادی، به‌سوی آینده، باز کنیم؛ آینده‌ای که سرنوشت ما را با سایر مردمان منطقه و جهان پیوند زده است.

 

پیوست: 

 

 

انقلاب: پاسخ مارکس و انگلس به جنگ کریمه 

سرمقاله ''نیویورک دیلی تریبون''، ۲ فوریه ۱۸۵۴

به نظر می‌رسد که سرانجام مساله‌ی معلق مانده‌ی ترکیه به مرحله‌ای رسیده است که از این پس، دیپلماسی دیگر نمی‌تواند زمینه را برای تحرکات متغیر، بزدلانه و بی‌نتیجه‌ی خود به انحصار در آورد. ناوگان‌های فرانسه و انگلیس برای پیش‌گیری از آسیب زدن به ناوگان ترکیه توسط نیروی دریایی روسیه، وارد دریای سیاه شده‌اند. تزار نیکلاس از مدت‌ها پیش اعلام کرده بود که به دیده‌ی او چنین اقدامی نشانه‌ی اعلام جنگ خواهد بود. آیا او اکنون بی سروصدا چنین کاری را تحمل خواهد کرد؟

انتظار نمی‌رود که مجتمع آن ناوگان ها به یکباره نیروی دریایی روسیه یا استحکامات و مهمات دریایی سباستوپل را نابود کنند. برعکس، می‌توانیم با خیال آسوده اطمینان داشته باشیم که دستورالعمل‌هایی که دیپلماسی به آن دو دریاسالار ارایه کرده است، چنان طراحی شده است که تا حد امکان از احتمال تصادم اجتناب کند. اما تحرکات دریایی و نظامی به محض دریافت فرمان، تابع امیال و برنامه‌های دیپلماتیک نیستند، بلکه از قوانین خود پیروی می‌کنند که بدون به خطر انداختن امنیت کل نیروهای اعزامی، نمی‌توان از آن تخطی کرد. قصد دیپلماسی هرگز شکست روس‌ها دراولتنیزا [Oltenitza] نبود. اما به محضی که به عُمر پاشا کمی آزادی عمل داده شد، و تحرکات نظامی آغاز شد، عملیات دو فرمانده‌ی متخاصم در حوزه‌ای انجام شد که تا حد زیادی از کنترل سفیران قسطنطنیه خارج بود. از این‌رو، به محضی که ناوگان‌ها از لنگرگاه‌های خود در جاده‌های بیکوس [Beicos Roads] خارج شدند، نمی‌توان گفت چه زود در موقعیتی قرار بگیرند که دعاهای لرد آبردین [Lord Aberseen] برای صلح، یا تبانی لرد پالمرسون [Lord Palmerson] با روسیه، نتواند آن‌ها را منصرف کند، به طوری که یا باید مفتضحانه عقب نشینی کنند یا در گیر نبردی قاطعانه شوند. دریای با خشکی محاصر شده‌ی اگزیون [Euxine]، جایی که نیروهای دریایی حریف به سختی می توانند از دید یکدیگر دوری گزینند، دقیقا محلی است که ممکن است در چنین شرایطی، هر روز درگیری ضروری شود. و نمی توان انتظار داشت که تزار بدون اعتراض اجازه دهد ناوگانش در سباستوپل محاصره شود.

بنابراین، اگر قرار باشد با چنین اقدامی یک جنگ اروپایی فرا برسد، به احتمال زیاد جنگی بین روسیه از یک سو و انگلیس، فرانسه و ترکیه از سوی دیگر، خواهد بود. این رویداد به اندازه ی کافی محتمل هست که به ما اجازه دهد امکان موفقیت، و تا حد ممکن، توازن قوای هریک از آنها را مقایسه کنیم. 

 

اما آیا روسیه تنها خواهد ماند؟ اتریش، پروس و دولت های آلمان و ایتالیا، و وابستگان آن ها، در یک جنگ عمومی چه نقشی خواهند داشت؟ گزارش شده است که لویی بناپارت به دولت اتریش اطلاع داده است که در صورت درگیری با روسیه، چنانچه اتریش جانب روسیه را بگیرد، دولت فرانسه از عناصر شورشی در ایتالیا و مجارستان استفاده خواهد کرد که برای تبدیل شدن به آتشی خروشان، فقط به جرقه ای احتیاج دارد، که در آن صورت، فرانسه برای احیای ملیت ایتالیا و مجارستان تلاش خواهد کرد. ممکن است چنین تهدیدی بر اتریش تاثیر بگذارد. ممکن است تا حد ممکن آن را بی طرفی نگه دارد. اما نمی‌توان انتظار داشت که در صورت وقوع این جنگ، اتریش برای مدتی طولانی خود را کنار بکشد... دولت اتریش همه‌ی این‌ها را می‌داند، و از این‌رو، می‌توانیم فرض کنیم که بیشتر تحت تاثیر شرمساری مالی خود باشد تا تهدیدهای بناپارتی. ما می‌توانیم مطمئن باشیم که در لحظه‌ی تعیین‌کننده، نفوذ تزار در وین مهم‌تر خواهد بود و اتریش را در کنار روسیه درگیر خواهد کرد.

پروس مشغول همان بازی‌ای است که در سال‌های ۱۷۸۰، ۱۸۰۰ و ۱۸۰۵ انجام داد. برنامه‌ی آن تشکیل مجمعی از کشورهای بی‌طرف بالتیک یا آلمان شمالی است تا بتواند در رأس آن نقش مهمی ایفا کند و به هر طرف که امتیازات بیشتری بدهد روی‌آوری کند. این یک نواختی نسبتا مضحک تمام این تلاش‌ها که با پرتاب حکومت حریص، مردد و بزدل پروس به آغوش روسیه پایان یافته است، موضوعی تاریخی است. اکنون نمی‌توان انتظار داشت که پروس از سرنوشت همیشگی خود فرار کند... او نه متحد، بلکه وبال‌گردن روسیه خواهد بود، چراکه به خاطر خوشنودی و منافعش، از نابودی ارتش خود جلوگیری خواهد کرد.

تا زمانی که حداقل یکی از قدرت های آلمان درگیر نشده باشد، جنگ اروپایی نشده و تنها در ترکیه، در دریای سیاه و در بالتیک می‌تواند فوران پیدا کند. در این دوره، نبرد دریایی اهمیت بیشتری خواهد داشت. در اینکه ناوگان متفقین می‌تواند سباستوپل و ناوگان دریای سیاه روسیه را نابود کند، کریمه را فتح کرده و نگه دارد، اودسا را اشغال کند، دریای آزوف را مسدود کند، و کوه نشینان قفقازی را به تحرک وادارد، تردیدی نیست... بدون اودسا، کرونشتات، ریگا، سباستوپل، و با فنلاند آزاد شده، و ارتشی متخاصم در دروازه های پایتخت، و با مسدود شدن تمام رودخانه ها و بنادر، بر سر روسیه چه خواهد آمد؟ 

اما ما نباید فراموش کنیم که قدرت ششمی در اروپا وجود دارد که هر لحظه می‌تواند برتری خود را بر کل آن پنج قدرت «عظیم» اعمال کند و آن‌ها را به لرزه در آورد. آن قدرت، انقلاب است. این قدرت، پس از مدت‌ها سکوت و سکون، اکنون به واسطه‌ی بحران و کمبود مواد غذایی، بار دیگر به عمل فراخوانده شده است. از منچستر تا روم، از پاریس تا ورشو و بوداپست حضوری همه جانبه دارد، سرش را بلند می‌کند، و از خواب بیدار می‌شود. نشانه‌های بازگشت آن به زندگی، چندگانه است، و همه جا در ناآرامی و جوش و خروش طبقه‌ی پرولتاریا مشهود است. تنها اشارتی لازم است تا ششمین و عظیم ترین قدرت اروپایی، با زره‌پوشی رخشان و شمشیری در دست، مانند مینروا از سر المپیا، فراخوانده شود. این نشانه ی جنگ قریب الوقوع اروپا خواهد بود. آنگاه تمام محاسبات مرتبط با موازنه ی قوا، و تمام نقشه‌های قدرت‌های قدیمی اروپا و ژنرال‌های آن‌ها، با افزودن یک عنصر جدید که همواره سرزنده و جوان است، درست مانند سال های ۱۷۹۲ تا ۱۸۰۰، برهم خواهد ریخت.

(مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد ۱۲، صص. ۵۵۸-۵۵۳)

 

 

 

 

 

 

Saturday, May 23, 2026

بیست سال تلاش برای نگارش جلد دوم سرمایه

۲۰ سال تلاش برای نگارش جلد دوم سرمایه

پیش‌گفتار

من عادت عجیبی دارم که در هر نوشته‌‌ام که یک ماهی به آن نگاه نکرده باشم، خطاهایی پیدا می‌کنم که مجبورم به‌کلی در آن تجدید‌نظر کنم

مارکس، «مجموعه‌ی آثار»،[1]۴۱:۳۵۶



 

دانسته است که عمر کوتاه مارکس اجازه نداد تا نتیجه‌ی پژوهش‌های طولانی مدت و گسترده‌ی خود را برای انتشار جلد دوم کتاب سرمایه ویراسته کند. انجام این مهم را فردریش انگلس به عهده گرفت. بنا به گفته‌ی او، مارکس به دخترش النور سفارش کرده بود که اگر عمر او کفاف نداد، انگلس بر مبنای دست‌نوشته‌های به‌جا مانده‌اش، «از آن چیزی در بیاورد». در نهایت، ۲ سال پس از مرگ مارکس، این مجلد با ویراستاری انگلس در سال ۱۸۸۵ به آلمانی منتشر شد.

انگلس در پیشگفتار نخستین ویراست این مجلد مضامین دفترهای مارکس و تاریخ نگارش آن‌ها (۱۸۷۸تا۱۸۶۱) را به تفصیل شرح می‌دهد. به‌نظر او، بیماری‌های مزمن و جانفرسای مارکس دلیل اصلی ناتمام ماندن این بود. انگیزه‌ی انگلس ارائه‌ی کار دشوار اثری است که به قول او «نه‌تنها اثری یک‌پارچه و تا حد امکان کامل باشد، بلکه به‌عنوان اثر خودِ نویسنده انتشار یابد و نه ویراستار آن.»[2] انگلس توضیح می‌دهد که در انجام این کار با دشواری‌های بسیاری روبرو بود، چراکه شیوه‌ی بیان دست‌نوشته‌ها آماده‌ی بازنمایی به سبک معمول مارکس نبود. با این حال، انگلس تأکید می‌کند که «من خودم را به این محدود کرده‌ام که تا حد امکان دست‌نوشته‌ها را عیناً بازآفرینی کنم، سبک بیان آن را تنها تا جایی تغییر دهم  که خودِ مارکس هم تغییر می‌داد... هرگاه کوچک‌ترین شکی درباره‌ی معنای جمله‌ای داشتم، ترجیح دادم کلمه‌به‌کلمه‌ی آن را نقل کنم. بازنگری‌ها و افزوده‌های من در مجموع، کم‌تر از ده برگ چاپی است و سرشتی صرفاً صوری دارد.» (همانجا) انگلس سپس کلیه‌ی دست‌نوشته‌های مارکس را با ذکر صفحات نام می‌برد، و تاریخ نگارش تک‌تک آن‌ها را نشان می‌دهد. در واقع خودِ انگلس بر این باور است که سفارش مارکس به النور را «به معنای دقیق کلمه انجام دادم.» (همانجا، ص. ۱۱۸)

انگیزه‌ی متن پیش‌رو تأیید یا تکذیب دعاوی انگلس نیست. مناقشه بر سر ویراست انگلس، به‌ویژه پس از انتشار دست‌نوشته‌های مارکس در آثار کامل مارکس و انگلس در مگای ۲، مجلدهای ۱۱، ۱۲، ۱۳ و ۱۴، در ظرفیت این نوشته نیست.[3] ویراستاران آن مجموعه در مقدمه‌های خود با دقتی بی‌نظیر ویراست انگلس و دست‌نوشته‌های مارکس را باهم مقایسه کرده‌اند و کاستی‌های آن ویراست را مستدل ساخته‌اند.[4] تمرکز اصلی این نوشته‌، فرآیند پر پیچ و خم  نگارش و چشم‌انداز انتشار جلد دوم سرمایه از نقطه‌نظر خودِ مارکس و نیز تلاش برای پاسخ‌گویی به چراییِ ناتمام ماندن آن است.

انگلس در پیشگفتار این اثر به وقفه‌ای در کار نگارش مارکس اشاره می‌کند که سال‌های ۱۸۷۰ تا ۱۸۷۷ را دربر می‌گیرد. به باور او، عامل اصلی این وقفه، بیماری مارکس بود. تردیدی نیست که بیماری مزمن مارکس عامل بسیار مهمی بود. اما عوامل مهم دیگری از جمله ویراست روسی (۱۸۷۲)، تدارک برای کنگره‌ی جنجالی «سازمان بین‌المللی کارگران» در لاهه (۱۸۷۲)، نگارش «جنگ داخلی در فرانسه» (۱۸۷۱)، مساعی او در کمک به کموناردهای پناه‌جو، ویراست دوم آلمانی جلد نخست‌ (۷۳-۱۸۷۲)، و به‌ویژه کار طاقت‌فرسا روی ویراست فرانسوی (۷۵-۱۸۷۲) از دیگر عوامل بسیار مهمی بودند که کار نگارش را به تعویق انداختند. در واقع تجدید‌نظر در ویراست فرانسوی جلد نخست سرمایه، مشخصاً در مبحث انباشت سرمایه، شامل دستاوردهای نظری نوینی بود که، همانطور که در ادامه‌ی این نوشته مستدل خواهد شد، به‌طور مستقیم با طرح مجلد دوم مرتبط بودند.

به هر حال خودِ انگلس نیز به‌جز بیماری به یک عامل مهم دیگر اشاره می‌کند که مربوط به روشِ کار مارکس است. انگلس با برجسته کردن «وجدان بی‌مانند و انتقادازخودِ مارکس» تأکید می‌کند که مارکس «می‌کوشید تا یافته‌های بزرگ اقتصادی‌اش را پیش از انتشار، به بالاترین درجه‌ی کمال برساند. این انتقادازخود، به‌ندرت به او اجازه می‌داد تا بازنمایی خود را، چه در محتوا و چه در شکل، با افق ذهنی‌اش وفق دهد که پیوسته در نتیجه‌ی مطالعات جدید، گسترش می‌یافت.» (همانجا، ص. ۱۱۵) خودِ مارکس بارها بیان کرده بود که «به محضی که از دست موضوعی که سال‌ها پژوهیده‌ای خلاص می‌شوی، جنبه‌های تازه‌ای از آن مکشوف می‌شود که نیازمند اندیشیدن بیشتر است.» («آثار»، ۴۰:۲۷۰)

پس از این نکات مقدماتی، اکنون می‌توانیم به‌همراه مارکس به تاریخ نگارش جلد دوم سرمایه وارد شویم. اما پیش از شروع ضروری است تا یک خطای عمومیت یافته درباره‌ی مجلدهای کتاب را اصلاح کنیم. مارکس در نامه‌ای به لودویگ کوگلمان در ۱۳ اکتبر ۱۸۶۶ می‌نویسد: «کل اثر به اجزای زیر تقسیم شده است:

کتاب اول، فرآیند تولید سرمایه.

کتاب دوم، فرآیند گردش سرمایه.

کتاب سوم، ساختمان فرآیند به‌مثابه‌ی یک کلیت.

کتاب چهارم، پیرامون تاریخ نظریه.

جلد نخست شامل ۲ کتاب اول است.

به باور من، کتاب سوم، جلد دوم را، و چهارم، جلد سوم را تشکیل می‌دهد.» («آثار»، ۴۲:۳۲۸)

به عبارت دیگر، ۴ کتاب در ۳ مجلد. در نتیجه، در این طرح، جلد نخست شامل کتاب اول و دوم است. در این طرح، «جلد دوم» شامل کتاب سوم و «جلد سوم» شامل کتاب چهارم است. اما مارکس در پیش‌گفتار ویراست جلد نخست سرمایه می‌نویسد: «مجلد دوم این اثر، به فرآیند گردش سرمایه (کتاب دوم) و شکل‌های گوناگون فر‌آیند سرمایه در تمامیت خود (کتاب سوم) می‌پردازد، در حالی که مجلد سوم و آخرین مجلد (کتاب چهارم)، به تاریخ نظریه اختصاص خواهد یافت.»[5] بنابراین، در فاصله‌ی کم‌تر از یک سال، طرح انتشار تغییر می‌کند. در حالی که اتو میسنر ناشر کتاب اصرار دارد که هر دو جلد هم‌زمان منتشر شوند، مارکس با او مخالفت می‌کند. همان‌طور که او در نامه‌ی ۱۹ ژانویه ۱۸۶۷ به انگلس تأکید می‌کند، آماده‌ کردن هر دو جلد برای انتشار «صرف‌نظر از تأخیر، برای تعهد به جلد دوم یک مانع حتی بزرگ‌تر این واقعیت است که پس از انتشار اولی، به خاطر سلامتی‌ام، باید دست نگهدارم.» («آثار»، ۴۲:۳۴۳) به این ترتیب، آنچه ما به عنوان جلد دوم و سوم می‌شناسیم، در واقع کتاب‌های دوم و سوم از یک مجلد، یعنی مجلد دوم هستند.

 

گاه‌ شمار  پیش‌نویس‌های جلد دوم سرمایه

«پیش خودمان بماند، در واقع من نگارش سرمایه را به ترتیبی شروع کردم (با شروع از قسمت سوم، قسمت تاریخی) که کاملاً برعکسِ ترتیب ارائه‌ی آن به عموم است، فقط با این تفاوت که جلد نخست ــ که آخر به آن پرداختم ــ را بلافاصله آماده‌ی چاپ کردم، در حالی ‌که دو مجلد دیگر در شکل خامی که کلیه‌ی پژوهش‌ها در ابتدا به‌خود می‌گیرند، باقی ماند.»

 نامه‌ی مارکس به زیگموند شوت، ۳ نوامبر ۱۸۷۷، («آثار»، ۴۵:۲۷۸)

در مجموع بین سال‌های ۱۸۶۱ تا ۱۸۸۱ ده دست‌نوشته از مارکس به‌جا مانده است که نشان می‌دهد او تا پایان عمر برای تکمیل سرمایه از تلاش دست نکشید. مارکس در ۱۳ دسامبر ۱۸۸۱ به نیکولای دانیلسون می‌نویسد که: «من در وهله‌ای اول باید بهبود پیدا کنم، و دوم، می‌خواهم هرچه زودتر جلد دوم را تمام کنم (حتی اگر در خارج منتشر شود). مضافاً این‌که علاقه‌ دارم آن را آماده کنم تا به همسرم اهدا کنم.»[6] ( « آثار»، ۴۶:۱۶۰)  به هر حال، مارکس بین اوت ۱۸۶۱ تا ژوئن ۱۸۶۳ دست‌نوشته‌هایی در ۲۳  دفتر از خود باقی گذاشته است که بالغ بر ۱۵۰۰ صفحه است و همان‌طور که انگلس ابراز می‌کند، ادامه‌ی اثر سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی (۱۸۵۹) است. در واقع این دفاتر شامل نخستین پیش‌نویس  طرح جامع مجلدهای سرمایههستند. 

در حقیقت، عنوانی که مارکس برای این دفترها انتخاب کرده بود نیز «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» است، یعنی فصل سوم از اثری که در برلین در دو فصل کالا و پول منتشر کرده بود. نام این فصل در ابتدا «سرمایه‌ی عام» بود که نهایتاً از یک فصل به کتاب سرمایه اعتلا پیدا ‌کرد. مارکس حتی در جمله‌ی اول پیش‌گفتار ویراست نخست مجلد یکم نیز می‌نویسد: «این اثر که مجلد نخست آن را به خوانندگان ارائه می‌کنم، ادامه‌ی رساله‌ی «در نقد اقتصاد سیاسی» من است.»[7] به هر حال، مارکس ظاهراً دستکم تا اواخر سال ۱۸۶۲ درصدد انتشار همان فصل سوم بود. اما در ۲۸ دسامبر در نامه‌ای به کوگلمان اطلاع می‌دهد که «پاره‌ی دوم بالاخره تمام شده، به‌جز پاکنویس و تمیزکاری آن برای انتشار. این ادامه‌ی پاره‌ی اول است اما به‌طور جداگانه، زیر عنوان سرمایه که «نقد اقتصاد سیاسی» صرفاً زیرعنوان آن است. در واقع به موضوعی که فصل سوم پاره‌ی اول بود، یعنی 'سرمایه‌ی عام'، مرتبط است.» («آثار»، ۴۱:۴۳۵)

اما بین سال‌های ۶۱ تا ۶۳، کار مارکس هفته‌های متمادی به دلیل بیماری‌های متعدد، ازجمله ورم کبد و دمل‌های عفونی که از اواخر دهه‌ی ۵۰ شروع شده بود، به تعویق می‌افتد. گهگاه حتی توان نامه نگاری را هم از دست می‌دهد. جنی وستفالن در نوامبر ۱۸۶۳ به انگلس می نویسد: «متاسفانه خودِ کارل نمی‌تواند بنویسد. طی هفته‌ی گذشته بسیار ناخوش بوده است...می‌توانی تصور کنی که انجام این کار تا چه حد باعث افسردگی اوست. به نظر می‌رسد که این کتاب لعنتی هرگز به پایان نخواهد رسید.» («آثار»، ۴۱:۵۸۴) در ماه مارس همان‌سال بود که مارکس مشغول نگارش «تاریخ تئوری» شده بود -  دست‌نوشته‌های وسیعی که بعدها به «نظریه‌های ارزش اضافی» موسوم شدند. در گرماگرم نگارش «تاریخ تئوری»، مارکس پیش‌نویس طرح‌های تازه‌ای را پیرامون بخش‌های اول، دوم و سوم سرمایه به قلم می‌کشد.[8]

مارکس بلافاصله پس از اتمام دست‌نوشته‌های ۶۳-۱۸۶۱، مشغول نگارش دست‌نوشته‌های ۶۵-۱۸۶۳ یا دومین پیش‌نویس سرمایه، می‌شود. این نوشته‌ها که شامل هر سه مجلد سرمایه است بالغ بر ۱۲۰۰ صفحه است . سال ۶۴، درعین‌حال، سال بیماری‌های متعدد مارکس و تاسیس «سازمان بین‌المللی کارگران» است که مسئولیت نگارش کلیه مبانی نظری و سمت گیری آن، به عهده‌ی مارکس بود. بیشتر مکاتبات مارکس در این سال به «بین‌الملل» و فعالیت‌های او مربوط می‌شوند. مارکس در نامه‌ای به کلینگز در ۴ اکتبر ۱۸۶۴، به او اطلاع می دهد که «من طی سال گذشته مریض بوده‌ام (مبتلا به کفگیرک و دمل). اگر چنین نبود، اثر من درباره‌ی اقتصاد سیاسی، کاپیتال، تاکنون منتشر شده ‌بود. اکنون امیدوارم تا چند ماه دیگر آن را بالاخره کامل کنم، و به بوژوازی چنان ضربه‌ای واردکنم که هرگز نتواند بهبود پیدا کند.» («آثار»، ۴۲:۳) او در نامه‌ی دیگری به انگلس در اول ماه مه ۶۵ از او عذرخواهی می‌کند که مدتی است با او مکاتبه نداشته است. «من بسیار بیش از حد کار می‌کنم، ازسویی تکمیل‌ کردن کتابم، و از سوی دیگر 'سازمان بین‌المللی'، زمان بسیار زیادی می‌طلبد.» («آثار»، ۴۲:۱۴۹) سپس در نامه‌ی دیگری در ۹ مه به او اطلاع می‌دهد که «امیدوارم تا اول سپتامبر (باوجود بسیاری بازایستادگی‌ها) صیقلی نهایی بدهم. با اینکه هنوز سلامت نیستم، کار به خوبی پیش می‌رود.» («آثار»، ۴۲:۱۵۴) 

سپس در ۳۱ ژوئیه به انگلس می‌نویسد: «در ارتباط با اثرم. حقیقت صاف و ساده‌ی کارم را به تو می‌گویم. هنوز برای اتمام قسمت نظری (سه کتاب اول)، باید سه فصل دیگر را بنویسم. کتاب چهارم، که تاریخی-ادبی است، باید نگاشته شود که نسبتا ساده‌ترین بخش است، چراکه کلیه‌ی مسایل در سه کتاب اول حل شده‌اند، به‌طوری که کتاب آخری بیشتر جنبه‌ای تکراری دارد اما به شکلی تاریخی. اما من نمی‌توانم آن را برای انتشار ارسال کنم مگر آن‌که کل اثر در برابر دیدگانم باشد. صرف‌نظر از هر کمبودی، برتری کارهای من در این است که یک کلیت هنری را تشکیل می‌دهند، و چنین کاری فقط موقعی میسر است که تا وقتی کلیت آن پیش رویم نباشد، هرگز چیزی را منتشر نکنم. برای چنین کاری، روش ژاکوب‌گرایم غیرممکن است و به درد کتاب‌هایی می‌خورد که ساختمانی دیالکتیکی نداشته باشند.» («آثار»، ۴۲:۱۷۲)

پس برای نخستین‌بار آنچه مارکس به‌عنوان «کلیت آن» مطرح می‌کند را در برابر خود دارد. متاسفانه از کتاب اول «دست‌نوشته‌های ۶۵-۶۳» به‌غیر از فصل ششم، «نتایج فرآیند مستقیم تولید»، و قطعاتی پراکنده و چندین زیرنویس جداگانه، چیز دیگری به‌جا نمانده است.[9]

شواهد کار جدی مارکس بر روی مجلد دوم، کتاب‌های ۲ و ۳ را تنها می‌توان  پس از اوت ۱۸۶۷ پیدا کرد، یعنی بلافاصله پس از تکمیل کردن جلد نخست. قدرمسلم آن‌که مارکس در سال ۱۸۶۸ چندین متن مربوط به هر دو کتاب نگاشت که تاریخ‌گذاری و  توالی آن‌ها کماکان مورد مناقشه است. در بهار سال ۶۸، مارکس تلاش دیگری برای تهیه‌ی پیش‌نویس کامل کتاب دوم انجام داد، و نیز روی کتاب چهارم که ظاهراً در اواسط سال ۱۸۷۰ نوشتن را قطع می‌کند. ۶ سال بعد، در پاییز سال ۱۸۷۶ کار روی کتاب دوم را از سر می‌گیرد، به‌طوری که بین سال‌های ۱۸۷۶ تا ۱۸۸۱، ۹ دست‌نوشته با حجم‌های متفاوت می‌نویسد که در اواسط آن سال قطع می‌شود.

بدیهی است که هیچ‌یک از نسخه‌های موجود مارکس را راضی نکرده بود. اما چرا؟ اکثر مارکس پژوهان، حتی ویراستاران دست‌نوشته‌های مارکس در مگای ۲، مدعی هستند که مارکس، به‌ویژه در دهه‌ی آخر زندگی‌ِ خود، کار روی کتاب را مرتباً قطع می‌کرد و در عوض به مسائل دیگری ازجمله، کشاورزی، علم کشاورزی شمیایی، مالکیت ارضی در روسیه و نیز ایالات متحده، می‌پرداخت. انگلس نیز در پیش‌گفتار جلد دوم می‌نویسد: «وقفه و مکث بیشتری پس از ۱۸۷۰ رخ می‌دهد که عامل آن، به‌ویژه بیماری است. مارکس این وقفه را طبق معمول با مطالعه پر کرد: کشاورزی، شرایط روستایی آمریکا، و به‌ویژه روسیه، بازار پولی و بانک‌داری، و نیز علوم طبیعی - زمین‌شناسی، و زیست شناسی و به‌ویژه آثار مستقل ریاضی - محتوای بی‌شمار دفاتر مربوط به چکیده‌ی کتاب‌هایی را تشکیل می‌دهد که در این دوره خوانده است.» (همان، ص. ۱۱۷)

برحسب ظاهر برداشتی که این گفتاورد  و نظرات مشابه به‌دست می‌دهند این است که گویا مطالعات مارکس با تکمیل کردن کتاب سرمایه ارتباط مستقیمی ندارند. اما مکاتبات مارکس در این دوره دقیقاً خلاف آن دعاوی را مدلل می‌کنند. پس بررسی شود.

 

دستاورد‌های دهه‌ی آخر زندگی مارکس

«در ارتباط با فشار میسنر برای جلد دوم. فقط به دلیل بیماری نبود که کارم در سراسر زمستان متوقف شد. من ضروری دیدم به‌سرعت زبان روسی‌ را مطالعه کنم، چراکه برای پرداختن به مسئله‌ی ارضی، مطالعه‌ی منابع اصلی روابط مالکیت ارضی در روسیه اساسی شده است. به‌علاوه، در ارتباط با مسئله‌ی زمین در ایرلند، دولت انگلیس یک سری دفترهای آبی (که به‌زودی کامل می‌شود) درباره‌ی روابط زمین در تمام کشورها منتشر کرده است. سرانجام ــ بین خودمان بماند ــ تمایل من ابتدا ویراست دوم جلد نخست است. چنانچه این ویراست در میانه‌ی کار روی اتمام نهایی جلد دوم انجام شود، فقط آشفتگی ایجاد می‌کند.» (نامه به کوگلمان، ۲۷ ژوئن ۱۸۷۰، « آثار»، ۴۳:۵۲۷)

پژوهش‌های چند دهه‌ی اخیر به‌کلی روایت اغراق‌آمیز «مرگ آرام» دهه‌ی آخر زندگی مارکس را برهم زده‌اند. تکیه‌ی یکجانبه بر بیماری رو به رشد او، سهم مهم نظری مارکس را نه‌فقط کم‌رنگ بلکه مخدوش می‌کند. یکی از دستاوردهای نظری مارکس، بازنگری مبحث انباشت سرمایه است که ماحصل فرآیند بازنویسی و تجدید‌نظر جلد نخست سرمایه برای ویراست فرانسوی بود. در واقع مارکس به این نتیجه رسیده بود که آنچه درباره‌ی فرآیند انباشت سرمایه در اروپا به‌ویژه انگلستان نگاشته‌ است، جهان‌شمول نیست. از این‌رو، سیر تحول تاریخی جوامع، تک‌راستایی نیست. یکی از تبعات مهم این رویکرد جدید، پژوهش عمیق درباره‌ی مالکیت ارضی در سایر جوامع به‌ویژه روسیه و نیز مستعمرات به‌خصوص ایالات متحده بود. 

تا آنجا که به «جلد دوم» کتاب سرمایه مربوط می‌شود، این رویکرد مارکس بعضاً به‌معنی تولید یک «متمم» بر چند دهه پژوهش درباره‌ی رانت ارضی و نقد نظریه‌ی دیوید ریکاردو بود. این مبحثی است که مارکس دستکم از زمان نگارش فقر فلسفه (۱۸۴۷) با آن کلنجار می‌رفت. با اینکه او از ابتدا ریکاردو را به‌عنوان نظریه‌پردازی که مناسبات سرمایه‌داری را «ازلی» می‌پندارد نقد کرده بود، با این حال اذعان داشت که «من در کتابم علیه پرودون که در آن هنوز نظریه‌ی رانت ریکاردو را کاملاً قبول داشتم.» (نامه به انگلس، ۲۶ نوامبر ۱۸۶۹، « آثار»، ۴۳:۳۸۳) برای نخستین‌بار در اوایل دهه‌ی ۱۸۵۰، در پژوهش‌های «دفترهای لندن» است که مارکس خود را از ریکاردو تفکیک می‌کند و نظریه‌ی رانت او را نقد می‌کند. نهایتاً در دست‌نوشته‌های ۶۵-۱۸۶۳، در پاره‌ی ششم و نهایی از به‌اصطلاح «جلد سوم» کتاب سرمایه، «تبدیل سود اضافی به رانت تفاضلی»، است که مارکس نظریه‌ی «رانت تفاضلی» خود را ارائه می‌کند.[10] همان‌طور که خود مارکس در ۱۳ فوریه ۱۸۶۶ در نامه‌ای به انگلس ابراز می‌کند: «من واکاوی نظری رانت زمین را ۲ سال پیش تمام کردم. و به‌ویژه از آن تاریخ تاکنون، دستاوردهای بسیاری کسب شده که درضمن کاملاً مؤید نظریه‌ی من است.» («آثار»، ۴۲:۲۲۷)

مارکس در این نامه همچنین تصریح می‌کند که: «تا آنجا که به این کتاب 'لعنتی' مربوط می‌شود، موقعیت کنونی آن این است: در پایان دسامبر آماده بود. فصل نهایی، تشریح رانت زمین، در شکل فعلیِ آن به‌حد کافی طولانی شده که به‌خودی‌خود یک کتاب شود. من روزها به موزه می‌روم و شب‌ها می‌نویسم. مجبور بودم شیمی جدید کشاورزی در آلمان را زیرورو کنم، به‌ویژه لایبیگ و شونبین را، که در این مورد از مجموع اقتصاددان‌ها مهم‌تر است؛ همین‌طور از دفعه‌ی آخری که من به این نکته پرداختم تا امروز، مواد بسیار برجسته‌ای که فرانسوی‌ها تولید کرده‌اند.» بنابراین، همان‌طور که پیشتر بیان کرده بود، مارکس به زعم خودش دستکم کار پژوهش درباره‌ی کل اثر را به انجام رسانده بود، و «کلیت آن» در برابر دیدگانش بود. ظاهراً «نکته‌ی مورد سؤال» صرفاً این بود که « آیا دست‌نوشته را پاکنویس کرد و به ناشر فرستاد، یا ابتدا نگارش کل اثر را به پایان رساند؟ من به دلایل متعدد به نفع دومی تصمیم گرفته‌ام.» (نامه به انگلس، ۵ اوت ۱۸۶۵، « آثار»، ۴۲:۱۷۴)[11] یعنی به انتشار هم‌زمان کل اثر!

اما همان‌طور که می‌دانیم، مارکس کماکان مسیری طولانی در پیش دارد. تا آنجا که به مسئله‌ی رانت زمین مربوط می شود، تمام آن صدها صفحه‌ای که درباره‌ی «رانت تفاضلی» و «رانت ارضی مطلق» به قلم کشیده بود، گویا صرفاً مختص مناسبات پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری در اروپای غربی، به‌ویژه انگلستان بود که اکنون نیازمند گسترش به سایر نقاط جهان است. ازاین‌رو، ۵ ماه پیش از انتشار جلد نخست، در ۷ مه ۱۸۶۷ به انگلس می‌نویسد: «میسنر جلد دوم را حداکثر تا پایان پاییز مطالبه می‌کند. بنابراین، هرچه زودتر باید مشغول کار شوم، چون از زمان نگارش دست‌نویس تا امروز اطلاعات جدیدی به‌ویژه در ارتباط با فصل‌های اعتبار و مالکیت ارضی عرضه شده است. جلد سوم باید طی زمستان کامل شود، به‌طوری که تا بهار آینده از دست کل اثر خلاص شوم.» («آثار»، ۴۲:۳۷۱)

در اواسط دهه‌ی ۱۸۷۰ هنگامی‌ که وضع بیماری مارکس بسیار وخیم شده بود، او برخلاف تصور رایج صرفاً مشغول مطالعات پراکنده و متفرقه نبود. کاملاً برعکس. همان‌طور که در ۱۲ دسامبر ۱۸۷۲ به دانیلسون اطلاع داده بود «من در جلد دوم سرمایه در قسمت مالکیت ارضی، به‌طور مشروح به شکل روسی آن می‌پردازم.» (آثار»، ۴۴:۴۵۵) بنابراین، برای برداشتی همه‌جانبه نسبت به فعالیت‌های نظری مارکس در این دوره، واکاوی دفترهایی که به‌طور مستقیم به کتاب می‌پردازند کافی نیست، بلکه آثاری که مارکس پژوهیده بود نیز باید بررسی شوند. همان‌طور که خودِ مارکس ابراز می‌کند: «هنگامی که من توان نوشتن نداشتم، روی موضوعات بسیار مهم جدیدی برای جلد دوم کار کردم. اما پیش از اتمام ویراست فرانسوی و بهبودی کامل، نمی‌توانم نگارش نهایی آن را شروع کنم.» (نامه به کوگلمان، ۱۸ مه ۱۸۷۴، « آثار»، ۴۵:۱۷)

علاوه بر مطالعه‌ی شکل اشتراکی مالکیت در روسیه، مارکس همچنین به مالکیت زمین در ایالات متحده آمریکا، به‌ویژه در مناطق شمالی، توجه داشت؛ یعنی گذشته از صنعت پنبه و برده‌داری در جنوب، روشی که کشاورزان مستقل و مهاجر در «جامعه‌ی بورژوایی بسیار نارس» شمال آمریکا از زمین‌‌های خود بهره‌برداری می‌کردند و نیز فرآیند تاریخیِ اسکان یافتن آن‌ها. برای همین است که مارکس هنری کری، تنها اقتصاددان به‌اصطلاح معتبر آمریکا، و نظرات او را به‌شدت نقد می‌کند؛ کسی که به قول او لیاقت نقد ریکاردو را ندارد چون برای نقد ابتدا باید نظرات او را درک می‌کرد.[12] مارکس به مسئله انتقال اراضی غیر خصوصی، که در اختیار دولت فدرال آمریکا بود، به مالکان و شرکت‌های خصوصی، توجه ویژه داشت. از این‌رو در ۲۱ ژانویه ۱۸۷۱ به جولیان هارنی می‌نویسد: «من برای جلد دوم کتابم نقد اقتصاد سیاسی‌، به اسناد انتقال زمین‌های عمومی در ایالات متحده از ابتدای جنگ داخلی نیاز دارم.» («آثار»، ۴۴:۱۰۰)[13]

سپس در نامه‌ی دیگری به فردریش زورگه می‌نویسد: «آیا برایت مقدور است کتاب کاتالوگ‌های آمریکا از سال ۱۸۷۳ تا کنون را از نیویورک به من ارسال کنی (نیازی به گفتن نیست که با هزینه‌ی من)؟ نکته‌ی مهم این‌که (برای جلد دوم سرمایه) به شخصه ببینم در ارتباط با کشاورزی آمریکا و روابط مالکیت زمین، و همین‌طور اعتبار (هراس، پول، و غیره، و هر چیز که با آن‌ها مرتبط باشد) چه چیزهایی منتشر شده که امکان مصرف داشته باشد.» (۱۵ نوامبر ۱۸۷۵، « آثار»، ۴۵:۱۱۴) نهایتاً در ۱۰ آوریل ۱۸۷۹ به دانیلسون می‌نویسد: «من ناچارم (بسیار محرمانه) به شما بگویم که از آلمان به من خبر رسیده که تا وقتی رژیم فعلی به همان شدت کنونی پابرجا باشد، جلد دوم من نمی‌تواند منتشر شود. با توجه به وضع موجود، از این خبر تعجب نکردم، و باید اعتراف کنم که به دلایل زیر ابداً باعث ناراحتی من نشد: یکم، من پیش از آنکه بحران صنعتی کنونی انگلستان به اوج نرسد، تحت هیچ شرایطی جلد دوم را منتشر نمی‌کردم. اینبار پدیده‌ها منحصر به‌فرد هستند و از جوانب بسیاری با گذشته تفاوت دارند، و صرف‌نظر از سایر شرایط متغیر، می‌توان به سادگی این را توضیح داد، چراکه بحران‌های پیشین انگلستان هرگز پیش از بحران‌های ایالات متحده، آمریکای جنوبی، آلمان، اتریش و غیره که هم‌اکنون ۵ سال طول کشیده است، رخ نداده بودند. بنابراین، ضروری است که پیش 'مصرف مولد'  آن‌ها، مقصودم 'ازلحاظ نظری' است، مسیر کنونی امور را تا مرحله‌ی بلوغ آن‌ها مشاهده کرد.» («آثار»، ۴۵:۳۵۳)

 

 کلام آخر: به‌جای نتیجه‌گیری

«مارکس از سفر برگشته و ظاهراً با سلامتی کامل، و بی‌تردید کار روی جلد دوم سرمایه به ‌سرعت پیش خواهد رفت.»[14]

انگلس، نامه به فیلیپ بکر، ۸ اکتبر ۱۸۷۹ («آثار»، ۴۵:۴۱۵)

با توجه به مراتب بالا، به سهولت می‌توان فهمید که مارکس تا آخر عمر نه‌فقط با مجلد دوم سرمایه‌ بلکه با مجلد نخست نیز کلنجار می‌رفت و چنانچه زنده می‌ماند در ویراست سوم آلمانی تجدید نظر می‌کرد. همان‌طور که انگلس در پیش‌گفتار ویراست سوم آلمانی توضیح می‌دهد: «هدف مارکس، بازنویسی بخش زیادی از متن مجلد اول، تدوین دقیق‌تر بسیاری از موضوعات نظری، گنجاندن موضوعات جدید و به‌هنگام کردن مطالب تاریخی و آماری بود. اما وضعیت بیماری او و نیاز مبرم به ویرایش مجلد دوم، سبب انصراف او از این طرح شد. تنها ضروری‌ترین تغییرات باید به عمل می‌آمد، و فقط افزوده‌هایی وارد می‌شدند که در ویراست فرانسه گنجانده شده بودند.»[15]

تردیدی نیست که «انصراف او از این طرح»، دستکم از نظر خودِ مارکس «موقتی» بود چراکه امیدوار بود دیر یا زود سلامتی خود را بازیابد. ازاین‌رو، به‌خاطر کمبود وقت و اصرار ناشر،انتظار داشت که میسنر فعلاً بدون هیچ تغییری، به‌طور موقت ابتدا ۱۰۰۰ نسخه‌ از همان ویراست دوم را بازنشر کند. فقط  ۲ ماه پیش از مرگ، در واپسین نامه‌ای که از او به انگلس به جا مانده است، تأکید می‌کند که: «اما باور دارم که با بردباری و انضباط سخت‌گیرانه‌ی شخصی، به‌زودی مجدداً به مسیر باز خواهم گشت.» ( ۱۰ ژانویه ۱۸۸۳، « آثار»، ۴۶:۴۲۵) به هر حال آنچه حائز اهمیت است، دستاورد نظری مارکس در بخش انباشت سرمایه در ویراست فرانسوی بود. از آن پس این افق جدید نه‌فقط نظریه‌ی انقلاب مارکس، که در این نوشته مورد بحث نیست، را تحت تأثیر قرار داد، بلکه همان‌طور که پیشتر استدلال شد، برای مجلد دوم پژوهشی گسترده‌تر و عمیق‌تر نسبت به صورت‌بندی‌‌های متفاوت مالکیت بر زمین و از آنجا تولید کشاورزی در روسیه و مستعمرات (هند، الجزایر، و نظایر آن‌ها) را ضروری ساخت.

اینکه مارکس از نتایج پژوهش‌های ناتمام خود چگونه در مجلدهای بعدی بازنمایی می‌کرد، برای هیچ‌کس مشخص نیست. با این حال با شناختی که از سبک کار او به‌ویژه در مجلد نخست داریم، شاید بتوان به‌همراه با مارکس ادعا کرد که «صرف‌نظر از هر کمبودی، مزیت نوشته‌های من در این است که یک کل هنری را تشکیل می‌دهند» و باز شاید بتوان به‌همراه خودِ مارکس تصریح کرد که: «رفیق عزیزم، تو درک خواهی کرد که در اثری مانند من، قطعاً کاستی‌هایی در جزییات وجود خواهد داشت. اما ترکیب، ساختمان، یک پیروزی در دانشوری آلمانی است، که یک آلمانی می‌تواند به آن اعتراف کند، چراکه به هیچ‌وجه دستاورد خودِ او نیست، بلکه برعکس، متعلق به یک ملت است. مسئله‌ای که حتی بیشتر باعث خوشحالی است، چراکه در غیر این‌صورت، ابله‌ترین ملت زیر خورشید است!» (نامه به انگلس، ۲۰ فوریه ۱۸۶۶، « آثار»، ۴۲:۲۳۲)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] کلیه‌ی ارجاعات به «مجموعه‌ی آثار» مارکس و انگلس، از اینجا به بعد «آثار»، به زبان انگلیسی است که در لینک زیر قابل دسترسی است:

http://ebookcollective.blogspot.com/2014/07/marx-engels-collected-works-50-volumes.html

[2] سرمایه، مجلد دوم، ترجمه حسن مرتضوی، انتشارات لاهیتا، ۱۳۹۷، ص. ۱۱۵.

[3] https/iisg.nl/imes/documents/mega_ii_11

https/iisg.nl/imes/documents/mega_ii_14

[4] ر. ک. به مجلد دوم سرمایه، ۱۳۹۳، مقدمه‌ی ویراستاران بر مجلدهای ۱۲ و ۱۳ آثار کامل مارکس و انگلس، صص. ۴۵ تا ۱۱۴. 

[5] ر. ک. به کتاب سرمایه، جلد نخست، ترجمه حسن مرتضوی، انتشارات لاهیتا، ۱۳۹۳، ص. ۳۲.

[6] ضروری بود که مجلد فارسیِ نامبرده و نیز متن انگلیسیِ دیوید فرنباخ، ۱۹۸۱، درست مانند ویراست جلد نخست که مارکس به ویلهلم وُلف اهدا کرده بود، در همان نخستین صفحه مشخص می‌کردند که مارکس این مجلد دوم سرمایه را به جنی وستفالن اهدا کرده است.

فردریش انگلس نیز در سطر پایانی همان  پیشگفتار مجلد دوم تصریح می‌کند «چنان‌که مارکس اغلب به من گفته بود، قرار بود مجلد دوم و سوم سرمایه به همسرش تقدیم شود.» (همان، ص. ۱۳۱)

[7] سرمایه، مرتضوی، ۱۳۹۳، ص. ۲۹.

[8] کلیه‌ی این طرح‌ها در «مجموعه‌ی آثار» مارکس و انگلس به انگلیسی در مجلدهای ۳۰، ۳۱، ۳۲ ، ۳۳ و ۳۴ قابل دسترسی هستند.

 

[9]مجموعه‌ی دست‌نوشته‌های ۶۵-۶۳ به زبان اصلی و بدون هیچ دخل و تصرفی در مگای ۲، در سال ۱۹۸۸ منتشر شدند و در لینک زیر قابل دسترسی هستند:

http://telota.bbaw.de/mega/

 همچنین ر. ک. به «نتایج فرایند مستقیم تولید»، ترجمه‌ی علی‌رضا جواهریان، نشر چرخ، ۱۴۰۲.

[10] ر. ک. به سرمایه، مجلد سوم، ترجمه حسن مرتضوی، نشر لاهیتا، ۱۳۹۶، صص. ۸۲۴-۶۴۵.

[11] انگلس در پاسخ به مارکس در ۱۰ فوریه ۱۸۶۶ می‌نویسد: «درضمن ۹۶۰ صفحه معادل ۲ مجلد ضخیم است. آیا نمی‌توانی ترتیبی دهی که دستکم ابتدا مجلد نخست منتشر شود و مجلد دوم، چند ماه بعد؟ این هم ناشر و هم عموم را خوشحال می‌کند، و در واقعیت هیچ وقتی تلف نخواهد شد.» («مجموعه‌ی آثار»، ۴۲:۲۲۳)

[12] در ارتباط با نقد چارلز هنری کری، ر. ک. به نامه‌ی بسیار مفصل مارکس به انگلس در باره‌ی رشد کشاورزی در ایالات متحده، ۲۶ نوامبر ۱۸۶۹، «مجموعه‌ی آثار»، ۴۳:۳۸۳.  

[13] در واقع  نیت اصلی انتقاد اسناد مالکیت، انتقال زمین‌های وسیعی به شرکت‌های راه‌آهن، واگذاری اراضی به دلالان و پیوند آن‌ها با سرمایه‌ی مالی، و ورشکسته کردن کشاورزان کوچک بود، که شاید بزرگ‌ترین خصوصی سازی در تاریخ باشد.

[14] مارکس به تجویز دکتر از ۸ تا ۲۱ اوت ۱۸۷۹ به جزیزه‌ی جرسی سفر کرد. سپس از آنجا راهی رامزگیت شد و ۱۷ سپتامبر به لندن بازگشت.

[15] سرمایه، مرتضوی، ۱۳۹۳، ص. ۴۷.

 

نمایهی شخصیت‌ها

Nikolai Franzevich Danielso (Nikolai-on) (1844-1918)

دانیلسون، نیکولای فرانزویچ، نام مستعار نیکولای-‌آن، اقتصاددان روس. مترجم کتاب سرمایه.

Adolph Friedrich Sorge (1828-1906)

زورگه، آدولف فردریش، از فعالین انقلاب ۱۸۴۸، که در سال ۱۸۵۲ به آمریکا مهاجرت کرد. عضو رهبری «بین‌الملل» بین سال‌های ۱۸۷۲ تا ۱۸۷۴.

Zigmund Schott (1818-1895)

شوت، زیگموند، نویسنده و سیاست‌مدار آلمانی.

Charles Henry Carey (1793-1879)

کری، چارلز هنری، اقتصاددان آمریکایی، مبلغ سازش طبقاتی.

Karl Klings (1825-1874)

کلینگز، کارل، کارگر فلزکار آلمانی، عضو «جمعیت کمونیستی»، و «سازمان عمومی کارگران آلمان» که سپس به آمریکا مهاجرت کرد و عضو فعال «سازمان بین‌المللی کارگران» در شیکاگو بود. تاریخ تولد او دقیقاً مشخص نیست، اما قطعاً پس از سال ۱۸۲۵ ذکر شده است.

Ludwig Kugelmann (1830-1902)

کوگلمان، لودویگ، پزشک آلمانی، عضو «سازمان بین‌المللی کارگران»، دوست صمیمی مارکس. مروج کتاب سرمایه. این نخستین نامه‌ از نامه‌نگاری‌های پرشمار مارکس به کوگلمان است که تا اواسط دهه‌ی ۱۸۷۰ ادامه می‌یابد.

Jacob Ludwig Carl Grimm (1785-1863)

گرایم، ژاکوب لودویگ کارل، نویسنده‌ی گرامر و تاریخ زبان آلمانی که طی ۱۰ سال واژه‌نامه‌ی آلمان را از سال ۱۸۳۲ تا ۱۸۵۴ در قطعاتی جداگانه و مستقل منتشر کرد.

Georg Julian Harney (1817-1897)

هارنی، جورج یولیوس، رهبر جناح چپ چارتیست‌ها، سردبیر «نورترن استار».