"All our invention and progress seem to result in endowing material forces with intellectual life, and in stultifying human life into a material force." – Karl Marx

فقط وقتيكه فرد بالفعل انسانى، شهروند تجريدى را به خود بازگردانده باشد...وقتيكه قدرت اجتماعى خود را طورى ادراك و سازماندهى كرده باشد كه ديگر نيروى اجتماعى همچون قدرتى سياسى از او جدا نشود، فقط در آنموقع است كه رهايى انسانى كامل ميگردد.-- کارل مارکس


Wednesday, April 14, 2010


مدخلی بر روش شناسی مبانی ازادی

"تمام انقلابات، چه در علوم و چه در تاریخ عمومی، فقط از انجا سرچشمه میگیرند
 که روح انسان برای تشخیص و تفهیم خویشتن، برای بازیافتن خویش ، مقولات
مرسومش را دگرگون نموده، و خود را  با خود در ارتباطی حقیقی تر
 و باطنی تر متحد کرده است." -- هگل

زایش "خلق الساعه" جنبش نوینی که از بدو تولد دربردارنده خصلتی همگانی بوده است، علت وجودیش را به خود مدیون است و نمی توان محتوای مثبت انرا صرفا در واکنشی منفی به جعل و تصرف نتیجه انتخابات خرداد ۸۸ تقلیل داد. درسته که "جنبش سبز" نقاد و اعتراضی است اما برای تداوم و قوام گرفتن حیات خودپویش، مستلزم خوداگاهی نسبت به ذات ایجابی خویش است. جنبشی که "غایت" خود را در خود نیابد، خود سرنوشت ساز نیست و در کشمکشی مداوم با انچه نمی خواهد، با "غیر"، خود را فرسوده میکند. جنبشی که صرفآ خود را با ضد خودش تعریف کند هنوز در خود ریشه نبسته، و خودواسطه گر نشده است.



درحال حاضر ادراک این مساله برای نواندیشان مذهبی و غیرمذهبی اهمیتی تعیین کننده دارد. اگر انها زمینه های دوام و بالندگی جنبش اجتماعی را در خود ان جستجو نکنند، اگر "امر ممکن" را صرفا ازطریق سنجش توانایی های معاندین مردم شناسایی کنند، نمی توانند راهبردی سرنوشت ساز برای حرکت مردمی امروز تدوین کنند. ذهن اندیشمند نمیتواند از طریق مداقه بیواسطه "واقعیت" موجود به نتیجه گیری برسد. دراینجا "واسطه" واقعیت وجودی خود جنبش است، درغیراینصورت ذهنیت متفکر نسبت به دینامیزم درونی جنبش به عاملی "خارجی" تبدیل شده، هدفی خودپرداخته را عمومیت بخشیده و بر مبارزات جاری تحمیل میکند. حال این هدف چه بسیط و همه جانبه باشد چه محدود و تنگ نظر.
رهبران و نواندیشان ما با کمی تواضع باید اذعان کنند که تاقبل از فوران امواج اعتراضی اخیر، انچه بعنوان "واقعیت" درافکارشان انعکاس داشت با واقعیت امروز تفاوتی شگرف دارد. این واقعیت جدید ازکجا پدیدارشد؟ مگرجز اینست که ظهور "جنبش سبز" خالق واقعیت خود بود؟ ایا این رخداد تاریخی درمخیله هیچ کس میگنجید؟ ایا پدیدارشدن این جنبش زاده فعالیتهای تشکیلاتی خاص بود؟ مگر درطول تاریخ معاصر، ازجمله و بخصوص انقلاب ۵۷ ایران، ظهور جنبشهای اجتماعی همواره "غیرمترقبه" نبوده است؟ پس بازاندیشان ما کی میخواهند در رابطه ذهنیت و عینیت تجدیدنظر کنند؟
چنانچه کماکان بررؤیت واقعیت بسان شیی بیرونی و مادی اصرار ورزیم، هرگز به واقعیت وجودی حرکت خود جوش کنونی پی نخواهیم برد. فلذا این فرصت کمیاب تاریخی را ازست خواهیم داد. درحقیقت انیشمندان امروز بدون اینکه خودشان بدانند، حق حیات خویش را مدیون جنش خودزای مردم ایرانند. تمام گرایشاتی که پس از قدرتیانی احمدی نژاد درانتخابات ۸۴ تاحدی فرسوده شده بودند، بعداز انتخابات سال قبل دوباره جان تازه ای یافتند چونکه جنبش اجتماعی چشم اندازهای تازه ای دربرابرشان گشود. این تحرک جدید با تجلی بیشمار نظرات و راهبردهای نوینی تؤام شد. برکسی پوشیده نیست که حتی رهبران اصلاح طلب نیز که درادوار گذشته باتکیه صرف بر اهرم دولتی قصد ایجاد تغییر داشتند، وقتیکه با یک جنبش عظیم اجتماعی روبرو شدند، درک تازه ای از فرایند واقعی ایجاد تحول اجتماعی یافتند. لذا تشخیص "امر ممکن" درقبل و بعداز خرداد ۸۸ دستخوش تغییری کیفی شد. 
ممکن و ناممکن هردو دربستر شرایط موجود درتخاصم و همزیستی بسرمیبرند. هیچ چیز ازپیش مقدر نیست. امر ممکن تا قبل از "وقوع حادثه"، تاقبل از بروز اشکارش، وجودی "بالقوه" و درونی دارد. ولی پس از ظهورجنبش "بالفعل"شده شرایط جدیدی را می افریند. فعلیت جدید حاصل جوش خوردن "هستی" و "ذات" یک جنبش ازادیخواهانه است. وقتیکه این فعلیت نوین با خوداگاهی عمومی عجین شود، خودواسطه گر شده و روحی خودپو می یابد. انوقت کسب ازادی دیگر به ضرورتی کور نمی ماند. وظیفه تاریخی روشنگری، تفهیم و تبیین این روح سیال زمان است. گام اول معرفت شناسی، خودشناسی و رهایی روشنفکر از جمود فکری است. پیش فرضهای ذهنی به هر شکلی که بروز کنند، بجای انکه اجازه دهند حرکت اجتماعی ازادانه و خودانگیخته خصایص خود را اشکار کند، خودانکشافی انرا مهار می سازد. 
پس از تجربه انقلاب ۵۷ و هزینه های سنگینی که دونسل باجان و خون خود پرداخت کرد، دیگر حق مصلوب کردن ماهیت نهضت نوپای امروز را نداریم. فراموش نباید کرد که ماحصل فرایند یک تحول عمیق اجتماعی صرفآ در بزیرکشیدن قدرت حاکم خلاصه نمی شود. توانمندی یک جنبش نه در قدرت تخریب که درخودسازی و بلوغ مردمی است که در مسیر حرکت استعدادهای نهان خود را شکوفا کرده وقدرت سازی مینماید تا سرنوشت خود را خود دردست بگیردند.
پس روشنفکران ما برای حصول به یک مرحله جدیدی از شناخت ازکجا باید اغاز کنند؟ حقیقت کنکرت است. برای دریافت ان باید به محتوی خود جنبش، به درخواستهای مشخص اش، و تمامیت اجزا و عناصر سازای ان رجوع کرد. برخلاف دیدگاه رایجی که فقط ازگذار کمی به کیفی میرسد، دیالکتیک حرکت از کیفی به کمی و سپس به معیار است. این بدانمعنی است که احاد سازنده اجتماع ازکیفیتی برخوردارند که وقتی درجنبشی همگانی تجلی پیدا کند، تبدیل به معیار سنجش و قضاوت می شود. نقطه اغاز یک حرکت وسیع اجتماعی حاوی خردی جمعی است که همچون یک حکم قضاوت تاریخی است. "رای من کو؟" بعنوان نخستین درخواست حرکتی ملیونی حاوی چه قضاوتی است؟ درنظامی که سالهاست زیرلوای پاسداری از منافع "جمعی"، حقوق فردی را از مردم سلب کرده، تکیه بر حق انتخاب بااینکه در ان مقطع به شکل حق انتخاب یک رییس جمهور بروز پیداکرد، دربطن خود روحی جامع را حمل میکند که چنانچه از ازادی "حقوقی" به ازادی "حقیقی" راه بازکند، به ایده ای رهایی بخش تبدیل میشود.
ولی دقیقآ همین مقوله ازادیهای فردی است که موجب رویکردهای نظری متعددی در درون جنبش اجتماعی امروز شده؛ رویکردهایی که بالقوه معارض یکدیگرند. البته وجود تنوع در درون جنبش ضروری، طبیعی و مبارک است. اما چنانچه این گرایشات بدون تداخل و گفتمان و بموازات یکدیگر درحال حرکت باشند، تضادهای درونی جنبش سربسته باقی می مانند ولی حذف نمی شوند. برعکس، هرکدام برای خود به تمامیتهایی درخود استحاله یافته و زمینه های یک تصادم نهایی را فراهم می سازند. خیرخواهانی که امروز صادقانه تآمل و تعامل برسر "اختلافات" درونی را به بعد موکول میکنند، خواهان جلوگیری از تفرقه و حفظ وحدت اند. نیت انها البته قابل فهم است. مشکل اصلی در اینجاست که مبلغان وحدت خواست خود را معمولا در یک "برنامه حداقلی" بعنوان "مخرج مشترک" نقطه نظرات موجود پرداخته می کنند که درواقعیت امر تجلی یک تیوری سیاسی است. اشتباه نشود، موضوع برسر همکاری و یا ایتلاف عملی برای تحقق درخواستهای معین و مشخص نیست. مسآله برسر اینست که این برنامه های حداقلی و جبهه های متحده و غیره، از مضامین کنکرت و متنوع تمنیات مردمی منتزع میشوند و به "عمومیتی" میرسند که از خاص به عام نرسیده است. اتفاقا معضل اصلی همین پرداخته کردن وجه عام درمبارزات کنونی است. اما کلیتی که از اجزای تشکیل دهنده اش سبقت گرفته و انها را پشت سر نهاده باشد، یعنی عمومیت را در درون خود مطالبات اجتماعی پیدا نکند، فاقد شمولیت است. 
نسلی که انقلاب ۵۷ را تجربه کرده ولی بی فرجام ماندن اهداف انرا با پوست و گوشت خود لمس کرده، میتواند اینه تاریخی مهمی برای نسل فعلی باشد. ۳۱ سال بعد از انقلاب، نه زندان و شکنجه برچیده شد، نه ازادیهای صنفی و تشکیلاتی متحقق گردید و نه فقر مادی و اختلافات فاحش طبقاتی مرتفع شد. بلحاظ اقتصادی هم علیرغم تبلیغات گوش خراش سیاسی، وابستگی به اقتصاد جهانی عمیقتر گردید. در انزمان هم وجه عامی ابستره برمبارزات اجتماعی ما فایق شد. این "وجه عام" با انتزاع از تضاد های درون جامعه ایران به اصل متحد کننده مبارزه ضد امپریالیستی رسید. صرفنظر ازاینکه امپریالیسم را بعنوان مرحله ای از رشد سرمایه داری جهانی تعریف نمی کرد، و حتی صرفنظر ازاینکه صرفآ برداشتی ضداستعماری ازمبارزه داشت، از انجا که معطوف به استقلال ملی و مترادف با حق مردم ما برای تعیین سرنوشت خویش بود، درخواستی بجا، مشروع و منطقی بود. سوالی که می بایست درحین مبارزات ضدامپریالیستی طرح شده و بدان پاسخ داده می شد، ولی نشد، اینبود که ما پس از کسب استقلال می خواهیم با این استقلال چکار کنیم؟ یعنی چگونه میخواهیم سرنوشتمان را بسازیم؟ بعبارت واضح تر، خواستار تآسیس چه اجتماعی هستیم؟
پس مایی که چوب یک اصل عام مجرد شده را خورده ایم نمی باید و نمی توانیم از یاداوری ان غفلت کنیم. نه اینکه حالا مثل مارگزیده ها از ریسمان سیاه و سفید بترسیم و هرگونه تعامل و همکاری در درون نهضت کنونی را باطل و بی حاصل قلمداد کنیم و بطور یکجانبه بر پندارهای خود پافشاری نماییم.این کار بهمان اندازه مشکل ساز است که مدفون کردن ارا و عقاید خود در پشت پرده "اصلی" فراگیر. ایا مطرح نکردن مبانی فکری خود اذعانی ضمنی به عدم عینیت ان افکار نیست؟ پس اجازه دهید دوباره به همان درخواست ساده و صریح "رای من کو؟" مراجعه کنیم. 
این درخواست دربطن خود ابستن تعابیری گوناگون میتواند باشد. گفتیم که حقیقت کنکرت است ولی کنکرت سترون و فاقد تعینات درونی نیست. این فرایند رفع تعینات متعارض درونی است که کنکرت را به کمال و وحدتی (سنتزی) نوبنیاد می رساند. وگرنه نسبت به نقطه اغاز پیشرفتی حاصل نشده است. این خودانکشافی توامآ هم دربردارنده روشی تحلیلی است و هم روشی سنتزی. یعنی حرکتی دیالکتیکی است که از مرحله نخستین فاصله گرفته، انرا واکاوی کرده و به مرحله انعکاس دردرون ذهن میرسد. سپس اجزای این کنکرت  تشریح شده را دوباره درهم ترکیب کرده و درمرحله ای عالی تر ازنو به  نقطه اغاز بازگشت میکند. به بیان دیگر، خود را "غیر" خود کرده و با رفع غیریت به وحدتی میرسد که در ان واحد هم معین و مشخص است و هم عام و جامع. این وحدت نوبنیاد با متحد کردن "وجود" و "ذات"، هم بمثابه "نفی" نقطه اغاز است و هم بعنوان حفظ و همسانی با ان. این فرایند دیالکتیکی هم درمورد هستی و روند جنبش اجتماعی صدق میکند و هم در ذهن. درنتیجه "رای من کو؟" هم میتواند پاسخگوی نظریه پردازان "تیوری حق" باشد و هم انیشمندانی که برابری حقوقی درمقابل قانون را "صوری" تعبیر کرده و خواستار استقرار ازادی در کنه روابط اجتماعی، یعنی در محتوای زندگی واقعی اند.
درشرایط معین فعلی، وجه مشخصه و امتیاز "تیوری حق" در انست که فرد را درجمع تحلیل نبرده و فاقد هویت نمی کند. فردیت یابی در حقیقت ماحصل و دستاورد تاریخ انسانی است. با اینکه ازعمر این نظریه چند صده میگذرد، اما درایران امروز ظهوری بالفعل و قابل فهم دارد. وقتیکه نظامی تمامیت خواه درصدد سلطه برتمامی ابعاد زندگی خصوصی و اجتماعی باشد، وقتیکه بر شهرواندانش حتی ازادی اندیشه را دریغ کند، وقتیکه فرد را زیر لوای "کرامت انسانی" به خاری می کشاند، وقتیکه کارگرانش حتی در ازای کاری که طبق قوانین بازار انجام داده اند دستمزد دریافت نمیکنند و مجبور به اعتصاب برای حقوق معوقه میشوند، اینجا و اکنون، فریاد ازادی فردی طنینی رسا و مشخص دارد. گرایشاتی که دربرابر این درخواست کنکرت، حق اجتماع دربرابر فرد را برجسته میکنند، از سوسیالیسم ادراکی را اقامه میکنند که بقول کارل مارکس "مبتذل" است، چرا که شخصیت انسان را نفی میکند. برعکس، او میگفت که "فرد بمنزله هستی اجتماعیست. قبل از هرچیز می باید از استقرار اجتماع بمانند تجریدی برفراز فرد پرهیزکرد." اگر اشتراک بمعنی همبستگی افراد ازاد و اگاه نباشد، اجتماعیتی کاذب و غیرانسانی است.
ازطرف دیگر، جایز است اندیشمندان نظریه حق نیز سوال کنند که چرا باگذشت بیش از دوقرن از انقلابات امریکا و فرانسه، و استقرار قوانینی که مَیباید از حقوق بشر پاسداری کند، انسان معاصر هنوز فاقد ازادی است؟ چرا ازخود بیگانگی انسانهای منفرد و نقطه وار، به اوج خود رسیده است؟چرا بهره کشی انسان از انسان، که بدوی ترین شکل استثمار است، کماکان بقوت خود باقی است؟ چرا خداوندگان سرمایه در عمل حتی از برتری حقوقی نیز برخوردارند؟
اجتماعی که از سطح به عمق نرود و ریشه های نابرابری ها و اجحافات حقوقی و حقیقی را در متن روابط مادی بین انسانهاجستجو نکند، محتوم به بازتولید نابرابریست. نقطه ضعف نظریه حق دراینست که برشالوده ای استوار شده که در ان ازادی مفهومی منفی دارد. حق من دربرابر حق تو! فلذا بر تعارض افراد مبتنی است که باتکیه به قانون قصد حل و فصل ان تعارضات را دارد. امروز با گذشت چند قرن پس از پیدایش دنیای مدرن، ظاهرآ دیگر برکسی پوشیده نباید باشد که باوجود رهاشدن فرد از سلطه مستقیم روابط قومی و خویشاوندی، افراد اجتماع زیر نفوذ روابطی هستند که سلطه ای غیرمستقیم دارد. جهان مدرن مدهوش و مغضوب انتزاعی بنام اجتماع است که از دست افراد گریخته است. ازسوی دیگر،  فرد همچون غایتی در خود، هم خویشتن را الت تنازع بقا کرده و هم دیگران را وسیله تمتع خود نموده است. هر فرد در ان واحد هم وسیله و هم هدف است. انکه ظاهرآ ازادانه وارد بازار کار شده، و با قراردادی حقوقی معامله ای برابر انجام داده، بمحض عبور از بازار به عرصه بارورزی در فرایند کار، خود را نابرابر و در اسارت می یابد.
بهرحال مساله ای که در ایران حایز اهمیت است اینست که ما نه در "فرم" ازادیم و نه در محتوی، نه ازادی حقوقی داریم، نه حقیقی. هر محتوایی باید درشکلی تبلور پیدا کند. لذا بجای حذف فرم و قبول محتوی، ضروریست که در جهت بوحدت رساندنشان قدم برداریم. "رای من کو؟" بعنوان نقطه اغاز درعین حال میتواند نقطه گذاری برای فعلیت بخشیدن به تمامیت مطالبات امروزی باشد. گذار از هستی قانونی به هستی اجتماعی، محصول یک نهضت خود اگاه و ادامه دار است که راه خود را از دموکراسی سیاسی به دموکراسی اجتماعی بازکرده باشد. دموکراسی واقعی هم شکل است و هم محتوی. لذا "در یک دموکراسی حقیقی، دولت سیاسی ناپدید میشود." (مارکس)
علی رها

No comments:

Post a Comment